|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
۱۰ خرداد ۱۳۸۵ یعنی بیست سال پیش به آذین در بیمارستان آراد در گذشت. بیمارستانی نزدیک به خانه مادری ام که قبلتر مادربزرگ و بعدتر آرین، پسرخاله هحده ساله ام را آنجا از دست دادم.
در آن زمان سر پر شور و پر خون دانشجویی، اجازه نمی داد که حتی یادبودی برایش بگیریم یا ویژه نامه ای برایش منتشر کنیم. اشتباهات برای همه روشن بود. ضمن اینکه در مصاحبه ای که در همان اواخر (اگر اشتباه نکنم روزنامه شرق) در بیمارستان با او انجام داده بود، روزنامه با شیطنت محتوای کلام او را به گونه ای عقب و جلو کرده بود که تنها تلخی زندگی اش در تیتر باقی ماند و نه تعهد و باورش به زیبایی.
اکنون که بعد از بیست سال در زادگاه او ساکن شده ام، بالزاک و شولوخوف و گوته و شکسپیر و برشت را بیشتر به یاد می آورم تا آن اشتباهات و تلخی های احتمالاً ناگزیر را. شاید این روز بهانه ای باشد تا شما هم فاوست گوته را ورق بزنید، یا یکی از نسخه های لارنس اولیویه از شکسپیر را ببینید، یا اگر چیز دیگری به یادتان آمد برایم بفرستید.
به نقل از همنشین بهار به آذین در زندان قصر در گفتگویی با دیگر زندانیان سیاسی گفته بود:
*«راه دو بیش نیست: یا مزدور و ریزهخوار قدرت بودن، فراغت بیثمرش را به زیبائیها آراستن، حق را در پایش قربانی کردن؛ یا در کنار مردم بودن، امید را در ایشان زنده نگهداشتن، دیدگانشان را به زیبائی و حق گشودن؛ زیرا که زیبائی نیرو است، و حق نیرو است، خاصه در زمینهٔ گستردهٔ زشتی و بیدادی که بر مردم میرود. اما زیبائی و حق به اعتبار آدمیست. پس آدمی و همهٔ آنچه نیاز زندگی اوست، شرط شکفتگی تن و جان اوست، در مرکز ادبیات جای دارد، هسته و مغز زندهٔ آن است.»*
یادش در فرهنگ و ادبیات این سرزمین همواره زنده خواهد ماند.
* این آخرین عبارتی است که به آذین به عنوان یکی از برگزارکنندگان ده شب شعر گوته در پایان مراسم گفت و در یاد آن نسل باقی ماند.
@Kmohtadi



