|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
ب-عوامل موثر درتصمیم آمریکای ترامپ، برای حمله به ایران
عوامل خارجی
اضطراب هژمونیک آمریکا و رفتارهای تهاجمی بیمارگونه
رفتار ترامپ در قبال جهان نه امری شخصی، بلکه ناشی از اضطراب هژمونیک قدرتی درحال افول است.
گزارش تحلیلی اکونومیست دراردیبهشت گذشته، نشان می دهد که نخبگان سیاسی و دانشگاهی چین، وضعیت کنونی آمریکا و جایگاه ترامپ را چگونه ارزیابی می کنند: یک هژمون تضعیف شده که نگران ازدست دادن نفوذ خویش است، به شدت خطرناک و غیر قابل پیش بینی ومستعد بحران آفرینی برای حفظ برتری است. آنان ترامپ را نه یک استراتژیست قدرتمند، بلکه به به عنوان کاتالیزور زوال، هم نشانه و هم تسریع کننده افول هژمونی آمریکا و نقص سیستم دموکراسی این کشور می دانند. با وجود تمام اینها، پکن واقع بین است و همچنان آمریکا را، قدرت اول نظامی و اقتصادی جهان می داند، که توانایی آسیب رسانی بالایی دارد. از همین روست که هنوز، ترامپ بسیار مشتاق است، که جهان او را در قامت یک امپراطور و پادشاه قدرتمند ببیند، اما وی در جلوس دور دوم برتخت امپراطوری، با تکیه بر زور عریان، نشانه هایی را برجهانیان آشکار ساخته است، که بیشتر، به پیش لرزه های ناشی از اضطراب هژمونیک قدرتی در حال افول می ماند، تا قدرتی پویا، که علاوه بر زور، می تواند رضایت و اقناع را نیز،دستمایه ی بازسازی، نظم هژمونیک خود کند..
تخت پادشاه پس از یک سال ونیم، در اثر سیاست ورزی هایی تهاجمی، بسیار زودهنگام، به لرزه در آمده است، آنچه اما از سیاست های اکنونی امپریالیسم آمریکا، در عرصه جهان رخ می نماید، مصداق بارز این جمله کلیدی آنتونیو گرامشی است: «کهنه در حال مرگ است و نو نمیتواند زاده شود. در این دوره گذار، بسیاری نشانه های بیمارگونه بروز میکند» این نشانه های بیمارگونه از مدتی پیش و در زمان حاکمیت دمکراتها در کاخ سفید با دامن زدن به جنگ اوکراین آشکار شده بود. ترامپ میراثی از بحرانهای جهانی از اوکراین گرفته تا نسل کشی درغزه را از پیرمرد فرتوت کاخ سفید (بایدن) به ارث برده بود، اما ترامپ چندان شناختی از پیچیدگی و چندلایه بودن این پدیده ها نداشت. آخرین و مهم ترین پرده، ازاین سیاست های تهاجمی بیمارگونه، انجام دوحمله ی تجاوزکارنه به ایران بود.
ترامپ پس ازحمله مستقیم به تاسیسات اتمی ایران، در جنگ ۱۲ روزه، همواره این عملیات را نشانه شجاعت خود و بزدلی روسای جمهوری قبلی آمریکا دانسته است. واقعیت اما این است که گزینه فروپاشی و تغییر رژیم در ایران، چه در زمان حاکمیت دموکراتها و چه جمهوریخواهان، از روی میز روسای جمهوری آمریکا کنار نرفته است. اختلاف تنها بر سر تاکتیک ها ونیز تحلیلهای استراتزیست های کاخ سفید، در برآورد شرایط داخلی وخارجی آنها از موازنه قوا، بوده است. بیش بر آوردی از قدرت هم افزای آمریکا و اسرائیل و کم برآوردی از قدرت ایران و متحدانش، ونیز نادیده گرفتن شرایط جهانی، توسط تیم ترامپ، آمریکا را به مهلکه حمله نهایی و همه جانبه به ایران کشانده است.
با توجه به تحلیل پیش گفته، به نظر می رسد، این حمله نه از سر قدرت، بلکه از سر شکست های پیاپی ترامپ، در حل کردن پروندهای قبلی و به منظور دستاورد سازی خلق الساعه، برای جبران شکست های قبلی صورت گرفته است. ترامپ وتیمش گمان می بردند، ضعیف ترین حلقه از زنجیره دشمنان شرقی را مورد حمله قرار داده اند. اما به نظر می رسد، با مقاومت جانانه مردم و نیروهای مسلح ایران و با فشردن گلوی اقتصاد جهان از طریق تنگه ی هرمز، ترمز تجاوز ترامپ وتیم جنگ طلبش کشیده شده است. ترامپ اکنون، در حال تجربه ی بزرگترین شکست دوره ریاست جمهوری خود است. عوامل موثر بر تصمیم آمریکا به حمله مستقیم به ایران را می توان به شکل زیر دسته بندی کرد:
۱-پیش فرض تغییر توازن قوا، به نفع ائتلاف-غربی-عبری –عربی
پیشتر گفتیم که آمریکا برای بازگرداندن ایران به مدار غرب، طی سه دهه سیاست استحاله از درون را آزموده بود، اما به نتیجهی مطلوب نرسیده بود. تحریمهای حداکثری اگرچه فشار شدیدی بر مردم وارد کرده بود، اما از سوی دیگر در بسیاری از عرصهها به نوعی رشد اقتصادی درونزا و مستقل از غرب انجامیده بود. ایران در حوزهی نظامی و دفاعی به پیشرفتهای چشمگیری در ساخت موشک و پهپاد رسیده بود و تا پیش از اکتبر ۲۰۲۳ به سطحی از بازدارندگی در برابر آمریکا و اسرائیل دست یافته بود؛ بازدارندگیای که طی سه دهه، این دو قدرت را از حملهی مستقیم به ایران باز داشته بود.
در سال ۲۰۲۵، با بازگشت ترامپ به کاخ سفید و سقوط سوریه از حلقهی بازدارندگی ایران، شکافی جدی در موازنهی منطقهای پدید آمد. همزمان، ضعیفنمایی ایران در عرصهی داخلی و خارجی بار دیگر به صدر اخبار رسانههای امپریالیستی–صهیونیستی، بهویژه تلویزیون ایران اینترنشنال، بازگشته بود. ترامپ که تا خرداد ۱۴۰۴ عملاً دستاوردی در عرصهی جهانی نداشت، با تصمیم حمله به ایران بهدنبال یک پیروزی سریع برای عرضه به افکار عمومی آمریکا بود. او بیش از شش ماه نتوانست با ادعای «نابودی مراکز اتمی ایران» موجسواری کند؛ این بار ربایش مادورو و هوس تسلط بر نفت ایران، هوش از سرش ربوده بود.
نتانیاهو و لابی مسیحی–صهیونی در کاخ سفید نقشی اساسی در تصمیمسازی ترامپ برای حملهی نهم اسفند به ایران داشتند. ترامپ ابتدا اصرار داشت که در فاز نخست، پیش از حملهی مستقیم، الگوی محاصرهی دریایی ایران را عملیاتی کند و سپس در خردادماه، در صورت عدم تسلیم ایران، حملهی مستقیم را آغاز کند. آمریکا و اسرائیل با هدف سرنگونی حکومت ایران، نابودی قدرت هسته ای و موشکی، تغییر ژئوپلتیک منطقه و مسطح سازی غرب آسیا، برای تحقق رویای اسرائیل بزرگ و ایجاد خفگی ژئوپلتیک برای چین و روسیه در غرب آسیا، دست به این تهاجم بزرگ زدند.
۲- فراهم آوری ساز و برگ ایدئولوژیک در کاخ سفید برای حمله به ایران
هم افزایی ایدئولوژیک صهیونیسم یهودی با بنیادگرایی مسیحی
از پرچم دروغین صدور دموکراسی جورج بوش تا پرچم جنگهای صلیبی هگست
پس از راهیابی ترامپ به کاخ سفید در دور دوم، روایت غالب بر غیر ایدئولوژیک بودن و معامله گر بودن ترامپ، استوار بود. این سخن پر بسامد درتحلیل ها که: ترامپ همه را به چشم مشتری می بیند، حتی قند را در دل بعضی از ایرانیان خصوصا طیفی ازاصلاح طلبان و اصول گرایان آب کرد، تا پیشنهاد سخاوتمندانه سرمایه گذاری یک تریلیون دلاری شرکتهای آمریکایی در ایران را، روی میز مذاکره با ترامپ بگذارنند، غافل از این که درتحلیل رفتار و برنامه ریزی روئسای جمهور آمریکا علیرغم اختلاف در تاکتیکها نوعی وحدت در استراتزی و وابستگی به مسیر وجود دارد. اگر بوش های پدر و پسر در تجاوز به عراق پرچم دروغین جنگ با ترور و صدور دموکراسی را بالا بردند، امروز این پرچم جنگ صلیبی علیه ایران و مسلمانان در دستان هگست وزیر دفاع به شدت معتقد و متعصب آمریکا است که به نام عیسی مسیح می جنگد. هگست و همفکرانش، ضعف فکری جنبش ماگا درکاخ سفید را، با تبلیغات مذهبی آخرالزمانی و راست مسیحی جبران کرده اند.
خلاصه گزارش نیویورک تایمز به قلم گِرِگ جافه و الیزابت دیاس در مورد بهره برداری پیت هگست وزیر دفاع آمریکا، از باورهای مذهبی مسیحیت در جنگ علیه ایران به قدر کافی گویاست:
پیت هگست؛ «به نام عیسی»
پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، پیوسته میکوشد با برجسته کردن ایمان مسیحی و اراده الهی، عملیات نظامی آمریکا در خارج از کشور را توجیه مذهبی کند؛ چه در قبال ایران و چه در دریای کارائیب. او از «قدرت خیرهکننده» و توانایی خارقالعاده ارتش آمریکا سخن گفته است؛ ارتشی که به گفته او میتواند بر دشمنان «آخرالزمانی» ایران، «مرگ و ویرانی را از آسمان فرو بریزد».
هیچیک از وزیران دفاع پیشین آمریکا هرگز مداخلات نظامی این کشور را تا این اندازه فراتر از ملاحظات سیاسی و ژئوپلیتیک، در چارچوبی مذهبی تعریف نکرده بودند.
پیت هگست عادت کرده است این عملیات نظامی را در پوششی از باورهای مسیحی عرضه کند؛ گویی این اقدامات با تأیید مستقیم خداوند انجام میشوند.
پیت هگست، مقام غیرنظامیِ در رأس قدرتمندترین ارتش جهان، با تمایل آشکار خود برای از میان برداشتن مرز میان جنگی استعاری در عرصه معنوی و جنگ واقعی نظامی، چهرهای متفاوت نشان داده است. او مدتی پیش، عملیات نظامی مقابله با کارتلها را ، که دستکم ۱۵۷ کشته برجای گذاشت، بخشی از جنگی گسترده توصیف کرد، که هدف آن دفاع از کشورهای مسیحی در برابر عوامل بیدینِ «نارکو-کمونیسم» و استبداد است.
هگست بر بازوی راست خود شعار جنگهای صلیبی را خالکوبی کرده و بر اساس کتابی که در سال ۲۰۲۰ منتشر کرده، امروز آمریکا و جهان آزاد را، در لحظه جنگهای صلیبی می داند.
۳- نقش اندیشکدههای امریکایی در جنگ با ایران
پوریا کوششیان، کارشناس ارشد علوم سیاسی و پژوهشگر امور دفاعی در مورد نقش اندیشکدهای آمریکایی به عنوان پیمانکاران فکری جنگ و مروج ایران هراسی و خطر ایران در مقاله ای می نویسد:
تحلیل وقایع نظامی بدون در نظر گرفتن زیرساختهای تئوریک در اندیشکدههای امریکایی طرفدار رژیمصهیونیستی، برداشتی ناقص است. بررسیهای اخیر نشان میدهد، برخی اندیشکدههای امریکایی مستقر در واشنگتن نه مراکزی علمی، بلکه بازوهای عملیاتی نئوکانها برای مشروعیتبخشی به جنگ هستند. اندیشکدههایی که نقش تخریبی در آستانه درگیریهای نظامی خرداد و اسفند ۱۴۰۴ امریکا و رژیمصهیونیستی علیه ایران داشتهاند.
اندیشکدههای آمریکایی؛ پیمانکاران فکری جنگ
تجربه تاریخی نشان میدهد هرگاه امریکا به سمت ماجراجویی نظامی سوق یافته، ابتدا لایههای کارشناسی در اندیشکدهها بستر را فراهم کردهاند. حمله به عراق در ۲۰۰۳ و فشارهای نظامی علیه ایران در ۲۰۲۶، دو روی یک سکه هستند. این مراکز با بودجههای کلان و ارتباط با لابیهای صهیونیستی، روایتهایی خلق میکنند که جنگ را نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت اجتنابناپذیر جلوه دهد. این فرآیند، بخشی از یک مهندسی پیچیده برای تغییر محاسبات راهبردی در سطح جهانی است.
در صدر این شبکه اندیشکده ها، بنیاد دفاع از دموکراسیها قراردارد که عملا به ستاد عملیات روانی علیه ایران تبدیل شده است. این اندیشکده همواره سعی می کند با القای ضعف تاریخی ایران زمینه را برای دخالت نظامی در ایران مساعد جلوه دهد.
در کنار آن، انستیتوامریکن انترپرایز، همان نقش محوری در جنگ عراق را، اکنون با تمرکز بر تغییر نظام در ایران ایفا میکند.
اندیشکدههای دیگر نیز، هر یک ماموریتی خاص دارند؛ «شورای آتلانتیک»، با نفوذ در ناتو، به دنبال جهانیسازی فشار علیه ایران است. «بنیاد هریتج»، روابط با تلآویو را بر منافع ملی آمریکا مقدم شمرده و خواستار شراکت نظامی تمامعیار است. «موسسه هادسون» پناهگاه نئوکانهای شکستخورده در عراق است، که سناریوهای حمله نظامی را تدوین میکند. مرکز مطالعات راهبردی و بینالملل، با ظاهری آکادمیک، امکانسنجی حملات را برای آمادهسازی ذهن سیاست گزاران، انجام می دهد.
سند هوش مصنوعی؛ از عراق ۲۰۰۳ تا ایران ۲۰۲۶، با استفاده از مدل های پیشرفته هوش مصنوعی، پرده از واقعیتی تلخ برمیدارد.
این ابزارها با تحلیل دادههای رسانهای، ثابت کردهاند که محتوای این اندیشکدهها بهطور نظاممند به سمت درگیری نظامی جهتدهی شده است. طبق گزارش «جیم لوب» (۱۴ آوریل ۲۰۲۶)، هوش مصنوعی تایید کرد، که همین نهادهای محرک جنگ در سال ۱۴۰۴، دقیقا همان معماران فکری حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ بودهاند.
این اندیشکدهها با تکنیک «اتاق پژواک»، پیامهای هماهنگ خود را طنینانداز میکنند؛ ادعایی در یک اندیشکده تولید، در رسانهها بازنشر و در کنگره بهعنوان «فکت» ارجاع داده میشود. این چرخه تکرار، باعث محاصره اطلاعاتی مخاطب شده و صدای صلحطلبانه را به حاشیه میراند. این شبکه با لابیهایی نظیر آیپک کاملا همسو است، تا منافع ملی آمریکا را همواره با امنیت تلآویو گره بزند.
نفوذ لابی اسرائیل در ماگا و حزب جمهوریخواه،ترور چارلی کرک و پرونده اپستین
در یک سال اخیر، اختلاف در کاخ سفید، بین لابی قدرتمند طرفدار اسرائیل و دیگران، با ترور چارلی کرک و زدن اتهام یهودی ستیزی علیه تاکر کارلسون و دیگران بالا گرفت. برخی صاحب نظران، مطرح کردن دوباره پرونده اپستین را، در قالب یک شبه کودتا،ارزیابی می کنند. پروژه ای که به نفع نتانیاهو بود و به شکلی نامرئی و غیرمستقیم، ترامپ را به سمت حمله به ایران متمایل می ساخت. مهدی خراتیان این کودتای صهیونیست ها در کاخ سفید را، مقدمه سازماندهی شورش های ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، توسط سازمان مخفی موساد، در ایران می داند.
۴- نقش تلویزیون ایران اینترنشنال به عنوان اطاق جنگ اسرائیل
پا به پای تلاش اندیشکدهای آمریکایی، برای تصمیم سازی در بالا (کاخ سفید، کنگره و سنای آمریگاه)، به منظور عملیاتی سازی تغییر رژیم در ایران، تلویزیون ایران اینتر نشنال نیز، به عنوان بازوی رسانه ای اسرائیل، به کمک آمد .این رسانه پس از هفتم اکتبر ویکسال بعد از آن، سقوط حکومت سوریه، روایت ضعیف نمایی قدرت ایران و محور مقاومت را به عنوان روایتی غیر قابل خدشه، در فضای عمومی جا انداخت. این روایت آنچنان خوش ساخت و بی کم وکاست بود، که نه تنها به امری درونی و بین الاذهانی، در میان دیاسپورای ایرانی برانداز بدل شد، بلکه اذهان بسیاری از طیف ناراضیان و زخم خوردگان از اعتراضات ز.ز.آ، در سال ۱۴۰۱ را، نیز مسخر ساخت . این روایت برساخت شده ضعیف انگاری ایران، به روایتی غالب و بی خدشه دربسیاری از تحلیل های اصلاح طلبانه ونیز اصول گرایان میانه، بدل شد.
عوامل داخلی
۱- برآمدن راست افراطی در قالب صهیوفاشیسم پهلوی با دوربرگردان ضد انقلابی پادشاهی خواهی
تقریباً چهار سال پیش، در مقالهای با عنوان «رویای مشروطسازی قدرت بدون برساختن ملت»، با توجه به سمتوسوی تحولات اندیشهی سیاسی در جهان، برآمدن راست افراطی در ایران ــ با برچسب پادشاهیخواهی ــ را امری محتمل دانسته بودم. آنچه طی اعتراضات و سپس شورشهای دیماه ۱۴۰۴ در سپهر سیاسی ایران رخ نمود، محصول برهوت سیاست در ایران بود. از سال ۱۳۹۸ به بعد، هم جامعهی مدنی و هم جامعهی سیاسی ــ از بخش انقلابی حکومت گرفته تا طیف متنوع اصلاحطلبان ــ تحت تأثیر گفتمان لیبرالدموکراسی هژمونیکشده در عرصهی عمومی، نوعی گسست از نسبت تاریخی خود با انقلاب ۱۳۵۷ پیدا کرده بودند و به همین دلیل، از تأسیس و خلق امر سیاسی در این مقطع حساس تن زدند.
طیفهای متفرق طبقات و گروههای عدالتخواه (که بالقوه حامل اندیشهی چپ بودند) نیز کاملاً به حاشیه رانده شده بودند. این ناتوانی سه طیف یادشده در ایفای نقش ارگانیک طبقاتی و سیاسی، سیاست را به امری تهی بدل کرده و مرزهای آن را محو ساخته بود. در فضای فکری مهآلود و در میان محدودیتهای سیاسی و اجتماعی، که بارزترین آن تحمیل حجاب اجباری بر زنان بود، و با سیطرهی امپریالیسم فرهنگی، فردگرایی افراطی، تقدسبخشی به الگوهای فرهنگی و اجتماعی نولیبرال، و رشد سینمای خانگی و سریالهای زرد که خط خزندهی تطهیر دوران پهلوی را القا میکردند، زمینه برای برجسته شدن گفتمان پادشاهیخواهی افراطی فراهم شد. این وضعیت، فرصتی طلایی در اختیار نیروهای ضدانقلاب و سلطنتطلب قرار داد تا با بهرهگیری از جهان موازی ساختهشده توسط رسانههای برونمرزی، دوربرگردان ضدانقلابیِ رجعت به گذشته را تبلیغ و ترویج کنند و گذشتهی تاریک و منسوخشده را همچون رویایی برای آیندهای روشن، به نسل بیتاریخ پیشفروش کنند.
بحران اقتصادی ناشی از تحریمها، گرانیهای بیسابقه، آزادسازیهای قیمتی و اعتراضات اقتصادی متعاقب آن، همراه با ضعیفنمایی ساختار قدرت توسط رسانههای امپریالیستی، رضا پهلوی، همپیمان نتانیاهو ، را به عنوان «قهرمان براندازی» وارد میدان کرده بود. این وضعیت، در کنار مجموعهای از عوامل همافزای دیگر، ترامپ را نیز وسوسه کرد که مستقیماً وارد میدان شود و از حمایت خود از معترضان ایرانی سخن بگوید. گسترهی وسیع نارضایتی اجتماعی در اعتراضات شبانهی دیماه گذشته، که بر بستری اقتصادی شکل گرفته بود، فضایی پدید آورد که برخی بازیگران خارجی آن را فرصتی برای پیشبرد پروژهی براندازی در ایران تعبیر کردند و نقشآفرینی سرویسهای اطلاعاتی، از جمله موساد، در این تحلیل برجسته شد.
۲-واگرایی شدید بین قدرت انقلابی ونخبگان غربگرا و طبقه متوسط مدرن
این واگرایی در پدیدارها وفرآیند هایی که منتج به حوادث ۱۸ و ۱۹ دی و سپس تهاجم امپریالیستی نهم اسفند ۱۴۰۰ به ایران شد، قابل مشاهده است:
-اصلاح طلبی در ایستگاه آخر(شکست کلان روایت لیبرالی سیاست به مثابه آزادی)
اگر چه گفتمان موسوم به اصلاح طلبی در دوران هاشمی بالید و در دوم خرداد ۱۳۷۶ سر برآورد و تا کنون تقریبا ۲۶ سال نهاد دولت و در بعضی سالها نهاد مجلس را در اختیار داشته است، اما شاکله وهسته اصلی هویت ساز این گفتمان، تقلیل سیاست به مثابه آزادی و القای این شبه سیاست به جامعه ایران بوده است. نقد قدرت توسط جریان اصلاح طلب (اگر چه خود این جریان همراه بخش مهمی از ساختار قدرت در ایران بوده است) ، همواره در کانون منازعات سیاسی سه دهه ایران قرار داشته است. هرچند این جریان، به عنوان نخبگان و روشنفکران ارگانیک بورژوازی و بخشا خرده بورژوازی ایرانی، نمی توانستند از به دوش کشیدن منافع طبقاتی خویش طفره بروند، اما اصرار بی وقفه در کشاندن انقلاب مردمی و عدالتخواهانه و ضد امپریالیستی مردم ایران به کژراهه ی ادغام ناممکن، در نظم تک قطبی آمریکایی، ایران را به شدت فرسود.ازسوی دیگر انجام اصلاحات بازار بنیاد و تعدیل اقتصادی و باب شدن سرمایه داری رفاقتی و رانتی، تحت عنوان آزاد سازی و تاسیس بانک های خصوصی و.. چیزی جز گسست از اهداف عدالتخواهانه انقلاب ۱۳۵۷ نبود.
سیاست به مثابه آزادی، کلیشه ای ساده و انتزاعی و انگاره ای نخبگانی و دانشگاهی، برای زدن ریشه رقیب به هر قیمتی و درنهایت، دمیدن درشکاف دولت- ملت بود. سیاست به مثابه آزادی، این امر مهم را نادیده می گرفت، که آزادی به جز از مسیر رهایی از بند ضرورت، میسر نمی شود.رهایی وآزادی از فقر و فلاکت و بی خانمانی و شکاف طبقاتی که از امور ضروری و ابتدایی زندگی هستند، جز با عدالت اجتماعی و حتی المقدور جز با باز توزیع ثروت و قدرت به دست نمی آیند. این غفلت تاریخی اصلاح طلبانه، جریان احمدی نژاد را به ریاست جمهوری رساند.
سیاست به مثابه آزادی و دیگر هیچ، به تدریج موتور محرکه اصلاح طلبی را به منزله باز تولید نیروی جوان وپر شور، از کار انداخت و آن را از درون تهی ساخت. چراغ این نوع آزادی در آن سوی مرزها پرفروغ تر بود.بسیاران از بدنه و چهرهای معروف این جریان، منفعل شدند و منفعت طلبی پیشه کردند، و یا به اردوی براندازها و سلطنت طلبها کوچیدند و از عوامل اصلی رسانه های فرامرزی شدند. این وضعیت برزخی اصلاح طلبانه، هم با قدرت بودن و هم دم هواداران را دیدن، هر از گاهی در انتخابات شرکت کردن و درموسمی دیگر قهرپیشه نمودن، هم ایده معطوف به قدرت داشتن و هم در فصل مناسب برقدرت شوریدن، عنان اختیار را از دست عقلایی همچون خاتمی هم ستاند وبه تدریج قطار سیاست اصلاح طلبانه را که دیگر خالی می رفت و از محتوی هم تهی شده بود به ایستگاه آخر رساند.
شعار اصلاح طلب–اصولگرا دیگه تمومه ماجرا، در ذات خود نادرست نبود. این شعار از نشانه خالی شدن قطار سیاست، ازسال ۹۸ به بعد در ایران بود.از تقابل و برهم کنش اصلاح طلبی و اصول گرایی که تنها پوسته ای از هردو مانده بود،سیاست جدیدی خلق نمی شد. بی عملی و سکوت اصلاح طلبانه در بد ترین شرایط و در تند پیچ های تاریخی، همچون آبان ۹۸ و اعتراض های موسوم به ز.ز. آ و بدتر از همه اعتراضات و به قولی دیگر شبه کودتای دیماه ۱۴۰۴ همه، حاکی از این بود، که در گفتمان ایستا و کهنه اصلاح طلبانه، نوعی گسست ازانقلاب بهمن و اهداف استقلال طلبانه و عدالتخواهانه و ضد امپریالیستی آن صورت گرفته است.
نکته مهم اما این بود، که پرچم مقدس سیاست به مثابه آزادی، از دست افراد شاخص اصلاح طلب داخلی و همفکران خارج نشین آنها، افتادنی نبود، جهل آشکار نسبت به تحولات منطقه و جهان، جهل ژئوپلتیک و اکنون گرایی رمانتیک، ولایت فقیه و شخص آیت اله سید علی خامنه ای را، به عنوان اصلی ترین مانع تحقق آزادی، به آماج حملات گوناگون تبدیل کرده بود.کناره گیری و استعفا و کوتاه نمودن دوران رهبری یکی از مهمترین شعارهای این نحله فکری بود.
حمله به سیاست های منطقه ای ایران و غیریت سازی از محور مقاومت، به مثابه مانع توسعه ایران، تماما در شعارنه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران متجلی بود و به کام بخش های وسیعی از طبقه متوسط خوش آمده بود، از جمله مقدمات لازم، برای دوحمله تجاوزکارانه به ایران بود.
اکنون که اوضاع دگر شده است و پرده ها کنار رفته، رهبر انقلاب و بسیاری از سرداران سپاه و ارتش و دانشمندان این مرز و بوم در تهاجم وحشیانه دشمن به شهادت رسیده اند، دست این دوستان اصلاح طلب تحول خواه و گذار گرا، از سیاست تهی شده است. گفتمان سیاست به مثابه آزادی به بن بست رسیده است و طبقه متوسطی که قبلا موتور محرک دموکراسی خواهی تلقی می شد، هم از نظر عینی و هم از نظر ذهنی فروپاشیدن است.
بسیاری از اصلاح طلبان که هنوز با پای چوبین سیاست به مثابه آزادی، طی طریق می کنند، دوران سه ساله مرحوم ابراهیم رئیسی را، به مثابه دوران ۸ ساله احمدی نژاد درک می کردند، اینان امروز هم دچار زمان پریشی اند و مسعود پزشکیان را با حسن روحانی اشتباهی می گیرند.برخی از آنان حتی پیش از تجاوز اخیر، دنبال گذار از پزشکیان بودند، همچنانی که در دوره دوم محمد خاتمی چنین می کردند.
۳- سیاست های ضد انقلاب نولیبرالی، در خدمت دوربرگردان تاریخی رضا پهلوی
بیش از چهل سال است، سرمایه های تجاری و سودا گر و خام فروش و واردات محور، که دست بالا را در اقتصاد ایران دارد و همواره با رانت قیمتی و تعرفه ای و ارزی و مالیاتی، به انباشت ثروت های نجومی، دست یازیده است، سعی نموده، تا با استفاده از اندیشکده ها و رسانه ها و روشنفکران ارگانیک طبقه خود، از طریق ترسیم نقشه راه اقتصاد کلان ایران، مفری برای ادغام اقتصاد تحریمی ایران در اقتصاد دلار محور جهان بیابد. اگر چه این جریان طی چهار دهه کوشید، سیاست تعدیل ، آزادسازی قیمت ها، خصوصی سازیها و منعطف سازی نیروی کار را، (که مشهور به تنظیمات نولیبرالی دوران جهانی سازی اند) ، را در ایران عملیاتی سازی کنند، اما این سیاست ها در سایه تحریم ها، اگر چه به فرودست شدگی، بخش مهمی از نیروی کار ایران انجامید، ولی منجر به افزایش نرخ انباشت ارگانیک سرمایه دارانه، در ایران و لاجرم به سرمایه گذاری مجدد در بخش تولید در ایران هم نشد.
بیراه نیست اگر فجایعی همچون شورش آبان ۹۸ و ۱۴۰۱ و دیماه ۱۴۰۴ را دستکار این سیاستگزاران افراطی بازار بنیاد و سیاستگزاران نولیبرال بدانیم، پیامبرانی که منادی نجات بخشی بازار آزادند و مدتهاست که دردانشگاهها ی مختلف و اتاق های فکر اقتصادی و اندیشکده های گوناگون، در درون و پیرامون دولت لانه کرده اند.
علیرغم این بد فرجامی اقتصاد ایران، بورژوازی مالی–تجاری و سوداگر ایران با همه زوائد و دنباله هایش، هرگز از به شکست کشاندن انقلاب و تیشه زدن به ریشه وفاداران، به اهداف عدالتخواهانه و استقلال طلبانه انقلاب بهمن، در بدنه حکومت، از پای ننشست و به هر مناسبتی، دولت های جمهوری اسلامی، از بیست سال پیش تا کنون را ابتدا، به بن بست شکنی در مذاکره و مصالحه بزرگ با غرب، هل میداد و وقتی مذاکرات به سبب کارشکنی آمریکایی ها به بن بست می رسید و تحریم ها علیه ایران شدت می گرفت، در مقابل پروژه های شورش و براندازی در داخل، اگر همنوایی نمی کرد. سکوت پیشه می نمود.
۴- سه گانه: تکینگی ژئو پلتیکی ایران، ژئو کالچر شیعی و انقلاب ضد امپریالیستی و دشواره ی ترکیب این سه گانه، توسط ایدئولوگهای انقلاب و اپوزیسیون غیر برانداز
در حالیکه طی دو دههی گذشته، مهمترین مستمسک امپریالیسم و صهیونیسم برای فشار بر ایران ــ از طریق امپراتوریهای رسانهای جهانی و رسانههای فارسیزبان فرامرزی ــ حمله به سیاستهای منطقهای جمهوری اسلامی بود، این روایت در ذهن بخش بزرگی از مخاطبان ایرانی جا افتاد که ایران قدرتی مخرب، مداخلهگر و برهمزنندهی نظم منطقه است. با پر بسامد شدن شعار «نه غزه، نه لبنان…»، میشد دریافت که تبلیغات امپریالیستی در ایجاد شکاف و واگرایی در این عرصه کارگر افتاده است. از همان زمان، مؤمنان و وفاداران به اهداف انقلاب بهمن در یکسو و بخشهای وسیعی از طبقات مردم در سوی دیگر، هرکدام مسیر خود را میرفتند.
این واگرایی در سیاست خارجی، از سوی دیگر، نشاندهندهی توفیق امپراتوریهای رسانهای غرب در ترویج و تزریق نوعی جهل ژئوپلتیک در میان روشنفکران و نخبگان غربگرای ایرانی بود. اگرچه این شکاف در دوران مبارزه با داعش و تا زمان ترور ژنرال سلیمانی چندان آشکار نبود، اما پس از یک دهه، و بهویژه در دیماه ۱۳۹۸ و سقوط هواپیمای اوکراینی بر اثر شلیک اشتباه پدافند سپاه، این انگاره به امری مسلم و بینالاذهانی در میان بخش بزرگی از جامعه بدل شد. چنانکه بسیاری از ایرانیان، علت کاهش قدرت خرید و افزایش شکاف طبقاتی را نه تحریمهای آمریکا و غرب، نه غارت منابع ملی توسط الیگارشها، نه تسخیر دولت توسط ذینفعان، بلکه مردم فلسطین و لبنان میدانستند!
بر همین بستر، شووینیسم آریاییگرایانه، پهلویسم مبتذل و عربستیزی رشد کرد. کمک محدود ایران به محور مقاومت در لبنان، عراق و یمن، و حضور نظامی ایران در سوریه بنا به درخواست دولت این کشور، همگی همچون سیاستهایی «ضد ایرانی» و «ماجراجویانه» بستهبندی شد و بهسادگی به جامعه فروخته شد. این در حالی بود که از سال ۲۰۱۱ به بعد، با کلنگی شدن غرب آسیا در اثر مداخلات امپریالیستی، تمام قدرتهای منطقهای ــ از اسرائیل و ترکیه گرفته تا عربستان، قطر و امارات ــ سخت در کار گسترش نفوذ منطقهای خود بودند و در سوریه، عراق، لیبی و یمن مداخله میکردند.
در چنین شرایطی، سیاست و گفتمان مسلط در اردوگاه اصلاحطلبی طی سه دهه، عملاً در راستای تحقق شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» حرکت کرد. نظریهپردازان و سیاستگذاران حکومتی نیز با خوشخیالی، خود را بینیاز از توجیه افکار عمومی میدانستند؛ و اگر هم کوششی در این زمینه داشتند، بهدلیل فقر فلسفی و تاریخی و تکیهی صرف بر ایمان مذهبی، توفیقی به دست نمیآوردند.
۲۵خرداد۱۴۰۴
//ادامه دارد…



