سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۲۸ تیر, ۱۴۰۵ ۱۹:۵۳

یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵ - ۱۹:۵۳

بخش ۳: ایران و تکوین «دولت ـ ملت»: از دولت پیشامدرن تا ملتِ در حالِ شدن

سیاوش قائتی - بخش ۳: ایران، به‌عنوان یکی از کهن‌ترین واحدهای سیاسیِ مستمر در تاریخ جهان، واجد سنتی دیرپا از دولت‌داری و دیوانسالاری است که ریشه‌های آن را می‌توان در امپراتوری‌های باستانی و سپس در صورت‌بندی‌های متأخرتر پیشامدرن جست‌وجو کرد. این تداوم´ اگرچه هرگز به معنای ثبات نهادی یا انسجام سرزمینیِ بی‌وقفه نبوده، اما´ نوعی حافظهٔ تاریخی و «خیال سیاسیِ ایران» را در طول تاریخ بازتولید کرده است؛ تصوری از ایران به‌مثابه یک کلیت سیاسی– فرهنگی که فراتر از سلسله‌ها، فروپاشی‌ها و بازسازی‌های مکرر، همچنان قابل شناسایی باقی مانده است.
Getting your Trinity Audio player ready...

مجموعه نوشتار حاضر در باره مفهوم دولت-ملت که به همت رفیق سیاوش قائنی تهیه شده است در چهاربخش و طی این هفته از نظر خوانندگان سامانه کار می‌گذرد. در پایان هفته نیز کل چهار مطلب بصورت پ د اف در کتابخانه مجازی سامانه کار برای چاپ قابل دسترس خواهد بود.

مقدمه

بازسازی مسیر تکوین «دولت ـ ملت» در ایران، ما را ناگزیر با الگویی متمایز از تجربهٔ کلاسیک اروپایی مواجه می‌کند؛ الگویی که در آن نه هم‌زمانیِ تکوین دولت و ملت، بلکه نوعی ناهم‌زمانی ساختاری و تقدم تاریخیِ دولت بر ملت به چشم می‌خورد. در حالی که در بسیاری از جوامع اروپای غربی، فرایندهای ملت‌سازی در پی تحولات اجتماعی –اقتصادی، ـ از جمله گسترش سرمایه‌داری، شکل‌گیری حوزهٔ عمومی، تحول در روابطِ طبقاتی و گسترش نهادهای مدنی ـ به‌تدریج به تکوین دولت‌های ملی انجامید، در ایران با پیکربندی متفاوتی روبه‌رو هستیم که در آن، پیش از ظهور ملت مدرن، نوعی سنت دیرپای دولت‌داری، سلطنت متمرکز و دیوانسالاری سیاسی وجود داشته است. این سنت، اگرچه معادل دولت مدرن به معنای دقیق کلمه نیست، اما´ واجد نوعی تداوم تاریخی در سازمان‌دهی قدرت، ادارهٔ سرزمین و بازتولید اقتدار سیاسی بوده و از این حیث، ایران را از بسیاری از الگوهای کلاسیک ملت‌سازی متمایز می‌کند.

ایران، به‌عنوان یکی از کهن‌ترین واحدهای سیاسیِ مستمر در تاریخ جهان، واجد سنتی دیرپا از دولت‌داری و دیوانسالاری است که ریشه‌های آن را می‌توان در امپراتوری‌های باستانی و سپس در صورت‌بندی‌های متأخرتر پیشامدرن جست‌وجو کرد. این تداوم´ اگرچه هرگز به معنای ثبات نهادی یا انسجام سرزمینیِ بی‌وقفه نبوده، اما´ نوعی حافظهٔ تاریخی و «خیال سیاسیِ ایران» را در طول تاریخ بازتولید کرده است؛ تصوری از ایران به‌مثابه یک کلیت سیاسی– فرهنگی که فراتر از سلسله‌ها، فروپاشی‌ها و بازسازی‌های مکرر، همچنان قابل شناسایی باقی مانده است. در این چارچوب، دیوانسالاری، سنت سلطنت، زبان فارسی و شبکه‌های اداری– فرهنگی نقش اساسی در حفظ و بازتولید این تداوم ایفا کرده‌اند؛ شبکه‌ای که صرفاً اداری یا سیاسی نبوده، بلکه به‌طور هم‌زمان حامل تولید و انتقال معنا نیز بوده است.

در این میان، سنت ادبی و فرهنگی فارسی نقشی تعیین‌کننده در صورت‌بندی و استمرار این «حافظهٔ تاریخی» داشته است. آثاری همچون شاهنامهٔ فردوسی، نه فقط بازگویی تاریخ اسطوره‌ای و سیاسی ایران، بلکه بازآفرینی یک روایت پیوسته از «ایران» به‌مثابه سوژه‌ای تاریخی هستند که در برابر گسست‌های سیاسی دوام می‌آورد. به همین ترتیب، متونی چون سیاست‌نامهٔ خواجه نظام‌الملک توسی، صورت‌بندی کلاسیک اندیشهٔ حکمرانی و نظم سیاسی در سنت ایرانی– اسلامی را ارائه می‌کنند و پیوند میان اخلاق، قدرت و تدبیر حکومت را در قالبی منسجم تثبیت می‌سازند. در حوزهٔ شعر و ادبیات نیز، سنتی از حافظ، سعدی، مولانا، سنایی و دیگران را می‌توان مشاهده کرد که در آن، نوعی «خرد ایرانی» یا تأمل وجودی– اخلاقی نسبت به انسان، قدرت، عدالت و جهان بازتولید شده و در لایه‌های عمیق فرهنگ رسوب کرده است. این سنتِ ادبی، در کنار معماری ایرانی ـ از فضاهای شهری و میدان‌ها تا مساجد، باغ‌ها و نظام‌های فضاسازی نمادین ـ به نوعی زبان غیرسیاسی´ اما عمیقاً مؤثر در بازنمایی نظم، زیبایی و معنا در جهان ایرانی تبدیل شده است.

همه دیروز ما از تو، همه امروز ما با تو

همه فرد‌ای تو در ما، که بالایی و والایی

با این حال، این شبکهٔ گستردهٔ فرهنگی– سیاسی را نباید با مفاهیم دولت مدرن یا ملت مدرن هم‌ارز دانست؛ زیرا دولت مدرن بر بوروکراسی عقلانی، حاکمیت ملی، تمرکز نهادی و قلمرو سرزمینی یکپارچه استوار است، در حالی که ملت مدرن مستلزم شکل‌گیری سوژه‌های سیاسیِ خودآگاه، برابری حقوقی شهروندان و نوعی هم‌بستگی مبتنی بر تخیل مشترک است که عمدتاً در بستر نهادهای مدرن´ مانند آموزش همگانی، رسانه‌ها و حوزهٔ عمومی´ شکل می‌گیرد.

در همین نقطه، مسئله‌ای نظری در کانون بحث قرار می‌گیرد: نسبت میان ملت و تاریخ. آیا ملت´ صرفاً پدیده‌ای مدرن و برساختهٔ شرایط سیاسی و اقتصادی دوران جدید است، یا آنکه بر بستر تداوم‌های تاریخی، حافظه‌های تمدنی و اشکال دیرپای خودآگاهی فرهنگی نیز استوار است؟ در ادبیات مدرن‌گرایانه، ملت عمدتاً به‌عنوان محصول دولت مدرن، سرمایه‌داری، گسترش آموزش و شکل‌گیری رسانه‌های جمعی فهم می‌شود؛ در حالی که در رویکردهای دیگر، بر نقش عناصر پیشامدرن مانند زبان مشترک، حافظهٔ تاریخی، سنت‌های فرهنگی، اسطوره‌های جمعی و تداوم تصور یک کلیت سیاسی– تمدنی تأکید می‌شود. در تجربهٔ ایران، به‌نظر می‌رسد دولت– ملت مدرن اگرچه در بستر تحولات قرن نوزدهم و بیستم صورت‌بندی نهادی یافت، اما بر زمینه‌ای از سنت دیرپای دولت‌داری، دیوانسالاری تاریخی، زبان فارسی و حافظهٔ فرهنگی انباشته‌ای استوار شد که پیشینه‌ای بسیار طولانی‌تر داشت.

در این چارچوب، مسئلهٔ اصلی در مورد ایران´ نه «فقدان» ملت، بلکه «چگونگیِ ملت‌شدن» (nation-becoming) است؛ فرایندی تاریخی، ناتمام و چندلایه که از اواخر دورهٔ قاجار و به‌ویژه در مواجهه با مدرنیتهٔ جهانی و فشارهای نظام بین‌الملل آغاز می‌شود. شکست‌های نظامی، بحران مالی و اداری دولت قاجار، گسترش نفوذ قدرت‌های استعماری، و ورود مفاهیم نوین سیاسی از طریق ترجمه و تماس با غرب، زمینه‌ساز طرح پرسش‌هایی بنیادین دربارهٔ حاکمیت، قانون و هویت جمعی در ایران شد. در چنین بستری، پروژهٔ دولت‌سازی مدرن ـ از اصلاحات نظامی و اداری تا ایجاد نهادهای بوروکراتیک و آموزشی ـ نقشی تعیین‌کننده در آغاز فرایند ملت‌سازی ایفا کرد؛ به این معنا که دولت، به‌عنوان کنشگری فعال، کوشید از طریق تمرکز اداری، یکسان‌سازی فرهنگی و تولید نهادهای آموزشی سراسری، نوعی هویت ملی را شکل دهد و تثبیت کند. با این حال، این پروژه´ نه در خلأ تاریخی، بلکه بر شانه‌های سنت دیرپای دولت‌داری و دیوانسالاری ایرانی شکل گرفت؛ سنتی که هم امکان تمرکز سیاسی را فراهم می‌کرد و هم برخی منطق‌های اقتدار پیشامدرن را به درون ساختار دولت مدرن منتقل می‌ساخت.

این تقدم تاریخی دولت بر ملت، پیامدهای نظری و تحلیلی مهمی برای فهم دولت ـ ملت در ایران دارد. از یک‌سو، به شکل‌گیری الگویی از ملت‌سازی «از بالا به پایین» انجامیده است که در آن نقش دولت، نخبگان سیاسی و دستگاه بوروکراتیک برجسته است، و از سوی دیگر، به شکل‌گیری نوعی فاصله و تنش میان دولت و جامعه انجامیده، زیرا فرایند درونی‌شدن هویت ملی در میان لایه‌های مختلف اجتماعی، همواره ناهمگون، تدریجی و گاه متعارض بوده است. افزون بر این، تنوع قومی، زبانی و مذهبی در ایران، پروژهٔ ملت‌سازی را با پیچیدگی‌های ساختاری مواجه کرده و مسئلهٔ نسبت میان «وحدت ملی» و «تکثر اجتماعی» را به یکی از محورهای اصلی منازعات سیاسی و فکری بدل ساخته است.

بر این اساس، مطالعهٔ تکوین دولت ـ ملت در ایران مستلزم رویکردی تاریخی ـ تحلیلی است که هم به تداوم‌های بلندمدت دولت‌داری و حافظهٔ تمدنی توجه داشته باشد و هم به گسست‌های مدرن و لحظات بحرانی بازتعریف هویت سیاسی. این بخش از مقاله می‌کوشد با چنین رویکردی´، مسیر گذار ایران را «از دولت پیشامدرن به ملتِ در حال شدن» تحلیل کند؛ گذاری که´ نه خطی و یکدست، بلکه چندلایه، پرتنش و در حال بازتعریف مداوم بوده و همچنان نیز در وضعیت معاصر ادامه دارد.

۱- ایران پیشامدرن: «دولت بدون ملت» (از صفویه تا قاجار)

برای تحلیل ایران پیشامدرن، از مفهوم «دولت بدون ملت» استفاده می‌شود´ تا به‌صورت تحلیلی نشان داده شود که در این دوره، هرچند ساختارهای نسبتاً پایدار سلطنتی و دیوانی وجود دارد، اما هنوز «ملت» به‌عنوان یک سوژهٔ سیاسی مدرن با مؤلفه‌هایی چون شهروندی برابر، حاکمیت ملی و تخیلِ جمعیِ فراگیر شکل نگرفته است. این اصطلاح´ نه به معنای فقدان هم‌بستگی اجتماعی´ بلکه به معنای نبود صورت‌بندی مدرنِ ملت است که در آن دولت و جامعه در قالب رابطه‌ای حقوقی و بازنمایی‌شده´ به هم پیوند می‌خورند. به همین دلیل، تمرکز بر «دولت» در این دوره´ به معنای توجه به استمرار ساختارهای قدرت، دیوانسالاری و سلطنت است، در حالی که «ملت» هنوز در سطح ایده‌ها، حافظه‌های فرهنگی و هویت‌های پراکنده باقی مانده است.

از این منظر، آغاز تحلیل از دورهٔ صفویه´ یک انتخاب روش‌شناختی است، نه صرفاً یک نقطه‌گذاری تاریخی، زیرا با استقرار صفویه، برای نخستین‌بار پس از قرون میانه، نوعی تداوم نسبتاً پایدار در ساختار دولت مرکزی، دیوانسالاری اداری، زبان فارسی´ به‌عنوان زبان فرهنگ و دیوان، و صورت‌بندی رسمی تشیع´ به‌عنوان عنصر هویت‌ساز سیاسی شکل می‌گیرد. این هم‌نشینی عناصر سیاسی، اداری و فرهنگی، امکان ترسیم یک خط پیوسته از «دولت تاریخی ایران» تا ورود به مدرنیته و سپس شکل‌گیری دولت ـ ملت را فراهم می‌سازد. بنابراین، صفویه´ نه آغاز تاریخ ایران، بلکه آغاز یک تداوم قابل تحلیل در تاریخ دولت ایرانی است.

در این چارچوب، دورهٔ صفویه تا پایان قاجار را می‌توان به‌صورت تحلیلی «مرحلهٔ دولت بدون ملت» نامید. این نام‌گذاری به معنای نفی وجود هم‌بستگی‌های اجتماعی یا اشکال پیشامدرن هویت جمعی نیست، بلکه تأکیدی است بر این نکته که در این دوره´ هنوز «ملت» به‌مثابۀ یک سوژهٔ سیاسیِ مدرن، با ویژگی‌هایی همچون حاکمیت ملی، شهروندی برابر و تخیل جمعی سراسری، شکل نگرفته است. آنچه وجود دارد، نظمی سیاسی است که در آن دولت پیشامدرن، بیش از آنکه بر مبنای مشارکت عمومی یا حقوق شهروندی استوار باشد، بر محور سلطنت، دیوانسالاری و شبکه‌های فرهنگی ـ مذهبی سازمان یافته است.

نخستین ویژگی این نظم، وجود یک دولت سرزمینی نسبتاً پایدار در بستر تاریخی ایران است. با استقرار صفویه در اوایل قرن شانزدهم، برای نخستین‌بار پس از فروپاشی نظم‌های میانه‌دوره، نوعی تمرکز سیاسی در فلات ایران شکل گرفت که علی‌رغم تغییرات سلسله‌ای بعدی، امکان تداوم یک واحد سیاسی ـ جغرافیایی را فراهم ساخت. این تداوم´ نه صرفاً محصولِ قدرت نظامی، بلکه نتیجهٔ پیوند میان سلطنت، دیوانسالاری اداری و تشیع دوازده‌امامی به‌عنوان عنصر هویت‌ساز رسمی بود. در مواجهه با امپراتوری عثمانی، این ترکیب به تدریج نوعی مرزبندی هویتی ایجاد کرد که می‌توان آن را صورت اولیه‌ای از «خودآگاهی سیاسی ـ تمدنی ایران» دانست، هرچند هنوز به سطح ملت مدرن ارتقا نیافته بود.

رسمیت یافتن تشیع دوازده‌امامی در دورهٔ صفوی را نباید صرفاً یک دگرگونی مذهبی دانست، بلکه باید آن را یکی از مهم‌ترین سازوکارهای دولت‌سازی در ایران پیشامدرن تلقی کرد. تشیع رسمی، افزون بر ایجاد انسجام سیاسی در قلمرو صفوی، مرزبندی هویتی روشنی میان ایران و همسایگان سنی‌مذهب، به‌ویژه امپراتوری عثمانی و ازبکان، پدید آورد و بدین‌ترتیب به تثبیت مرزهای سیاسی و تقویت اقتدار دولت مرکزی یاری رساند. از این منظر، تشیع بیش از آنکه صرفاً یک مذهب باشد، به یکی از ارکان وحدت سیاسی و بازسازی دولت ایرانی تبدیل شد و برای نخستین‌بار پس از سده‌ها، پیوندی نسبتاً پایدار میان دولت، مذهب رسمی و سرزمین ایران برقرار ساخت. این پیوند، هرچند هنوز به معنای شکل‌گیری ملت مدرن نبود، اما یکی از مهم‌ترین پیش‌شرط‌های تداوم تاریخی دولت ایرانی و پیدایش تدریجی خودآگاهی سیاسی–تمدنی ایران به‌شمار می‌رفت.

در این میان، دیوانسالاری´ به‌عنوان ستون فقرات استمرار دولت عمل می‌کرد. برخلاف تصور ساده‌انگارانه از دولت پیشامدرن´ به‌مثابه ساختاری صرفاً شخصی، در ایران شبکه‌ای پیچیده از مناصب اداری، دیوان‌های مالیاتی، سنت‌های حقوقی و نظام‌های ثبت و محاسبه وجود داشت که نوعی عقلانیت اداری ابتدایی را بازتولید می‌کرد. این ساختار دیوانی، که ریشه‌های آن به سنت‌های ایرانی ـ اسلامی و حتی پیشاتاریخی بازمی‌گردد، امکان انتقال تجربهٔ حکمرانی از یک دوره به دورهٔ دیگر را فراهم می‌ساخت و نوعی «حافظهٔ نهادی پیشامدرن» ایجاد می‌کرد. از این منظر، دولت ایرانی را باید نه کاملاً شخصی، بلکه «سلطنتی ـ دیوانی» دانست؛ یعنی ترکیبی از اقتدار شخصی شاه و نظم نسبتاً پایدار اداری.

در کنار دیوانسالاری، سنت سلطنت نیز نقش بنیادی در تداوم نظم سیاسی ایفا می‌کرد. سلطنت در ایران صرفاً یک نهاد سیاسی نبود، بلکه صورت‌بندی‌ای تاریخی از قدرت بود که در آن مفاهیمی همچون فرّه ایزدی، مشروعیت دینی و تداوم تاریخی در هم تنیده می‌شدند. این سنت، امکان بازتولید اقتدارِ سیاسی را در قالب سلسله‌های مختلف فراهم می‌کرد و نوعی پیوستگی نمادین میان دولت‌های گسسته ایجاد می‌نمود، بدون آنکه ضرورت شکل‌گیری قانون به معنای مدرن آن وجود داشته باشد.

زبان فارسی در این ساختار، نقشی اساسی در تولید و حفظ انسجام فرهنگی ـ اداری ایفا می‌کرد. فارسی´ نه‌تنها زبان دیوانی و مکاتبات رسمی، بلکه حامل یک سنت عظیم ادبی، تاریخی و اخلاقی بود که از طریق آن، نوعی فضای معنایی مشترک میان نخبگان سیاسی و فرهنگی شکل می‌گرفت. این زبان´ به‌ویژه در قالب ادبیات، تاریخ‌نگاری و متون اخلاقی ـ سیاسی، به ابزار اصلی انتقال حافظهٔ تاریخی و بازتولید تصور ایران به‌عنوان یک کلیت فرهنگی ـ سیاسی تبدیل شد.

در این چارچوب، دیوانسالاری، سنت سلطنت، زبان فارسی و شبکه‌های اداری ـ فرهنگی نقش اساسی در حفظ و بازتولید تداوم تاریخی ایران ایفا کردند. این تداوم´ صرفاً نهادی نبود، بلکه به‌تدریج به شکل‌گیری نوعی «حافظهٔ تاریخی» و «خیال سیاسی ایران» انجامید؛ تصوری از ایران به‌مثابۀ یک کلیت تاریخی ـ فرهنگی که فراتر از تغییر سلسله‌ها و فروپاشی‌های سیاسی، همچنان قابل بازشناسی باقی مانده است. با این حال، این نظم تاریخی را نمی‌توان با مفاهیم دولت مدرن یا ملت مدرن هم‌ارز دانست، زیرا دولت مدرن بر بوروکراسی عقلانی، حاکمیت ملی، تمرکز نهادی و شهروندی برابر استوار است، در حالی که ملت مدرن مستلزم شکل‌گیری سوژه‌های سیاسی خودآگاه و تخیل جمعی گسترده است که عمدتاً در بستر نهادهای مدرن مانند آموزش همگانی، رسانه‌ها و حوزهٔ عمومی شکل می‌گیرد.

در کنار این ساختار سیاسی و اداری، لایه‌ای عمیق از تولید فرهنگی نیز در بازتولید «خرد ایرانی» نقش‌آفرین بوده است. ادبیات کلاسیک فارسی یکی از مهم‌ترین حاملان این لایهٔ معنایی است. فردوسی در شاهنامه با بازآفرینی تاریخ اسطوره‌ای و سیاسی ایران، نوعی تداوم نمادین میان گذشتهٔ پیشااسلامی و جهان اسلامی برقرار کرد و حافظهٔ تاریخی ایران را در قالب روایت حماسی تثبیت نمود. خواجه نظام‌الملک توسی در سیاست‌نامه، صورت‌بندی منسجمی از عقل دیوانی و اخلاق حکمرانی ارائه داد که بازتاب تجربهٔ ادارهٔ دولت در سنت ایرانی ـ اسلامی بود. سعدی، حافظ، مولانا و سنایی نیز در سطحی دیگر، نوعی جهان‌بینی اخلاقی ـ انسان‌شناختی و عرفانی را شکل دادند که می‌توان آن را بخشی از «خرد فرهنگی ایرانی» دانست؛ خردی که در آن اخلاق، قدرت، عدالت و معنا در نسبت‌های پیچیده و غیرتقلیل‌گرایانه فهم می‌شوند.

افزون بر ادبیات، سایر حوزه‌های فرهنگی همچون معماری، شهرسازی، هنرهای تزئینی و سنت‌های آیینی نیز در شکل‌دهی این زیست‌جهان نقش داشتند. معماری ایرانی ـ اسلامی، ساختار میدان‌ها و فضاهای شهری، نظام باغ ایرانی، و هنرهایی مانند تذهیب و خوشنویسی، همگی در تولید نوعی نظم زیبایی‌شناختی–فرهنگی مشارکت داشتند که در آن امر سیاسی، امر دینی و امر زیبایی‌شناختی به‌طور درهم‌تنیده حضور دارند.

با وجود این تداوم فرهنگی ـ سیاسی، باید تأکید کرد که در این دوره´ هنوز با «ملت» به معنای مدرن آن مواجه نیستیم. وفاداری‌های اجتماعی عمدتاً در سطح دین، ایل، طایفه و واحدهای محلی سازمان می‌یابند و رابطهٔ فرد با قدرت سیاسی، رابطه‌ای مستقیم، حقوقی و برابر نیست. فرد در این ساختار، نه شهروند، بلکه رعیت است؛ یعنی عضوی از نظمی سلسله‌مراتبی که در آن حقوق سیاسی به‌صورت فراگیر تعریف نشده است.

در نتیجه، می‌توان گفت دورهٔ صفویه تا قاجار مرحله‌ای است که در آن «دولت» به‌عنوان ساختاری نسبتاً پایدار سیاسی ـ دیوانی وجود دارد، اما «ملت» هنوز به‌عنوان سوژهٔ سیاسی مدرن شکل نگرفته است. این ناهمزمانی بنیادین میان تداوم دولت و غیبت ملت، یکی از کلیدهای فهم مسیر خاص ورود ایران به مدرنیته و شکل‌گیری دولت ـ ملت در دوره‌های بعدی است؛ مسیری که نه بر اساس تداوم خطی، بلکه از دل بحران‌ها، مواجهه‌ها و بازتعریف‌های بنیادین هویت سیاسی شکل گرفت.

۲- بحران و بیداری: مواجهه با مدرنیته (قرن نوزدهم)

ورود ایران به قرن نوزدهم را می‌توان نقطهٔ عطفی بنیادین در تاریخ تکوین دولت ـ ملت ایرانی دانست؛ لحظه‌ای که در آن´ نظم پیشامدرن ایرانی برای نخستین‌بار به‌گونه‌ای عریان و تکان‌دهنده با منطق قدرت در جهان مدرن مواجه شد. اگر در دورهٔ پیشین´ دولت ایرانی ـ با وجود ضعف‌ها، گسست‌ها و دگرگونی‌های متعدد ـ هنوز در امتداد سنت دیرپای سلطنت، دیوانسالاری و حافظهٔ تاریخی ایران عمل می‌کرد، اکنون در برابر نظمی جهانی قرار گرفته بود که مشروعیت و بقای دولت‌ها را´ نه بر پایهٔ قدمت تاریخی یا اقتدار سنتی، بلکه بر اساس ظرفیت نظامی، سازمان اداری، توان اقتصادی، فناوری و قدرت بسیج اجتماعی تعیین می‌کرد. از این منظر، قرن نوزدهم را باید لحظهٔ ورود ایران به «بحران مدرنیته» دانست؛ بحرانی که صرفاً سیاسی یا نظامی نبود، بلکه به‌تدریج به بحرانی معرفتی، تمدنی و هویتی بدل شد و افق‌های تازه‌ای از خودآگاهی تاریخی و اندیشهٔ سیاسی را در ایران گشود.

بُعد نخست این تحول´ در سطح ساختارِ قدرتِ جهانی و موقعیتِ ژئوپلیتیک ایران ظاهر شد. جنگ‌های ایران و روسیه و پیامدهای آن، از جمله عهدنامه‌های گلستان و ترکمانچای، صرفاً شکست‌های نظامی نبودند، بلکه صورت‌بندی عینی ورود ایران به جهانی بودند که در آن، معیارهای جدیدی از قدرت ـ شامل ارتش منظم، بوروکراسی عقلانی، فناوری نظامی، اقتصاد متمرکز و سازمان سیاسی مدرن ـ ملاک برتری دولت‌ها قرار گرفته بود. بدین‌ترتیب، شکست ایران را نمی‌توان تنها نتیجهٔ ضعف فرماندهی یا ناتوانی نظامی مقطعی دانست؛ بلکه این شکست، نشانهٔ بحران ساختاری دولت پیشامدرن ایرانی در برابر نظم نوین جهانی بود.

در این میان، تجربهٔ عباس‌میرزا´ اهمیتی نمادین و تاریخی یافت. او´ در مواجهه با برتری نظامی و سازمانی روسیه، برای نخستین‌بار به‌گونه‌ای آگاهانه با این پرسش بنیادین روبه‌رو شد که چرا ایران، با وجودِ پیشینهٔ تاریخی و تمدنی خود، در برابر قدرت‌های جدید اروپایی ناتوان شده است. کوشش او برای اصلاح ارتش، ایجاد قشون منظم، اعزام محصلان به اروپا و آشنایی با علوم و فنون جدید، صرفاً اصلاحاتی فنی یا نظامی نبود، بلکه نشانهٔ آغاز نوعی خودآگاهی تاریخی نسبت به بحران دولت پیشامدرن ایرانی بود. پرسش مشهور منسوب به عباس‌میرزا ـ اینکه چرا اروپاییان پیش رفته‌اند و ما عقب مانده‌ایم ـ را می‌توان یکی از نخستین صورت‌بندی‌های آگاهانهٔ مسئلهٔ «تجدد» و «بازسازی قدرت» در ایران معاصر دانست. از این منظر، عباس‌میرزا نه فقط یک شاهزادهٔ اصلاح‌طلب، بلکه نمادِ آغاز بحرانی است که به‌تدریج کل سنت دولت‌داری ایرانی را وارد مرحله‌ای از بازاندیشی کرد.

نکتهٔ اساسی آن است که این بحران را نباید به معنای فروپاشی جامعهٔ ایران دانست. ایرانِ قاجاری، با وجود همهٔ ضعف‌ها، همچنان از تداوم سرزمینی، حافظهٔ تاریخی، زبان مشترک و پیوندهای فرهنگی نیرومندی برخوردار بود. آنچه کشور را در برابر فشار قدرت‌های خارجی آسیب‌پذیر ساخت، بیش از آنکه ضعف جامعه باشد، ضعف ظرفیت دولت مرکزی در حوزه‌هایی چون سازمان نظامی، مالیه، دیوانسالاری و اعمال اقتدار سیاسی بود. از همین‌رو، نفوذ روزافزون روسیه و بریتانیا را باید بیش و پیش از هر چیز، پیامد ضعف ساختاری دولت قاجار دانست، نه فقدان انسجام تاریخی جامعهٔ ایران.

بدین‌ترتیب، مواجههٔ ایران با مدرنیته، از همان آغاز´ نه صرفاً مواجهه‌ای فرهنگی یا فکری، بلکه بحرانی عمیق در سطح ساختار دولت و توان تاریخی آن برای بقاء در نظم جدید جهانی بود. برای نخستین‌بار´ این پرسش مطرح شد که´ آیا سنت کهن سلطنت و دیوانسالاری ایرانی، بدون تحول بنیادین، قادر به ادامهٔ حیات در جهان مدرن خواهد بود یا نه. همین تجربهٔ بحران بود که به‌تدریج زمینهٔ پیدایش ایده‌های نوینی´ چون قانون، ملت، حاکمیت ملی و دولت مدرن را فراهم ساخت.

در پی این مواجههٔ نابرابر، نوعی «آگاهی از بحران» در میان نخبگان سیاسی و فکری ایران شکل گرفت؛ آگاهی‌ای که به‌تدریج از سطح واکنش‌های پراکنده فراتر رفت و به طرح پرسش‌هایی بنیادین دربارهٔ ماهیت دولت، علل ضعف، و راه‌های برون‌رفت از وضعیت موجود انجامید. اعزام محصلان به اروپا، ترجمهٔ متون جدید، گسترش سفرنامه‌نویسی، و تماس مستقیم با نهادهای سیاسی، علمی و نظامی غرب، زمینه‌ساز انتقال مفاهیمی شد´ که پیش‌تر در سنت فکری ایران جایگاه روشنی نداشتند. رفته رفته، نوعی مقایسهٔ تاریخی میان «ایرانِ گذشته» و «اروپای مدرن» شکل گرفت؛ مقایسه‌ای که از دل آن، مسئلهٔ اصلاح دولت و بازسازی جامعه به یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های فکری عصر تبدیل شد.

در همین بستر، گسترش تدریجی چاپ، ترجمه و مطبوعات نیز نقشی تعیین‌کننده در انتقال مفاهیم جدید و شکل‌گیری نخستین لایه‌های آگاهی ملی ایفا کرد. روزنامه‌ها و نشریات نوظهور، برای نخستین‌بار فضایی ارتباطی پدید آوردند که در آن´ ، نخبگان و به‌تدریج بخش‌هایی از جامعه می‌توانستند دربارهٔ مفاهیمی چون «وطن»، «قانون»، «ترقی»، «آزادی»، «استقلال» و «ملت» به زبانی مشترک سخن بگویند. از این طریق، ایران آرام‌آرام´ نه فقط به‌عنوان یک قلمرو تاریخی، بلکه به‌مثابۀ موضوعی برای اندیشیدن سیاسی و بازسازی جمعی وارد آگاهی مدرن شد. مطبوعات، در این معنا، صرفاً ابزار انتقال اخبار نبودند، بلکه بخشی از فرایند شکل‌گیری «حوزهٔ عمومی ایرانی» و مقدمات تخیل ملی مدرن به‌شمار می‌رفتند.

در این چارچوب، سه خوشهٔ مفهومی به‌طور خاص اهمیت یافتند:

نخست؛ مفهوم «قانون» و ایدهٔ «حکومت قانون». در برابر ساختار حکومت پاتریمونیال (Patrimonial) ــ یعنی حکومتی مبتنی بر اقتدار شخصی و موروثی حاکم ــ و شخصیِ قدرت، اندیشهٔ قانون´ به‌مثابۀ نظمی عام، غیرشخصی و الزام‌آور برای حاکم و محکوم، گام به گام وارد گفتمان سیاسی ایران شد. این تحول´ صرفاً حقوقی نبود، بلکه دلالت‌های عمیقی برای بازتعریف رابطهٔ دولت و جامعه داشت. قانون´ در این معنا´ تلاشی برای محدودکردن اقتدار شخصی سلطان و تبدیل قدرت به امری نهادمند بود. از همین‌جا، نخستین زمینه‌های گذار از «سلطنت سنتی» به «دولت قانونی» پدیدار شد.

دوم؛ مفهوم «ملت» و «حاکمیت ملی». اگرچه واژهٔ ملت´ پیش‌تر در سنت اسلامی و ادبیات فارسی وجود داشت، اما معنای مدرن آن ـ به‌عنوان جمعی از شهروندان دارای حقوق سیاسی و منبع مشروعیت قدرت ـ در این دوره به‌تدریج شکل گرفت. این تحول مفهومی´ با نوعی بازاندیشی در باب «ایران» به‌عنوان یک کل سیاسی و تاریخی همراه بود. اکنون ایران´ نه فقط به‌عنوان قلمرو سلطنت، بلکه به‌عنوان موضوعی برای آگاهی و بازسازی جمعی مطرح می‌شد. در نتیجه، نخستین اشکال آگاهی ملی در میان نخبگان، روشنفکران و بخشی از طبقات شهری پدید آمد؛ هرچند این آگاهی هنوز محدود، نخبگانی و ناتمام بود.

سوم؛ ایدهٔ «پیشرفت» و «نوسازی». مواجهه با اروپا´ نه‌تنها شکافِ قدرت را آشکار کرد، بلکه الگویی از تحول تاریخی را نیز پیش چشم نخبگان ایرانی قرار داد. مفاهیمی چون توسعهٔ علمی، اصلاحات اداری، ایجاد ارتش مدرن، گسترش آموزش، فناوری و صنعت، به‌عنوان ابزارهای ضروری برای «جبران عقب‌ماندگی» مطرح شدند. در این میان، تلاش‌هایی برای اصلاح از درون ساختار دولت آغاز شد؛ از اصلاحات نظامی عباس‌میرزا گرفته´ تا کوشش‌های امیرکبیر برای ایجاد دستگاه اداری کارآمدتر، تأسیس دارالفنون و محدودکردن نفوذ ساختارهای سنتی قدرت. این اصلاحات´ هرچند محدود و ناپایدار بودند، اما´ نشانهٔ شکل‌گیری نوعی ارادهٔ نوسازی در درون دولت به‌شمار می‌رفتند.

با این حال، این بیداری فکری و سیاسی با تناقض‌ها و محدودیت‌های جدی همراه بود. از یک‌سو، نخبگان اصلاح‌طلب با الهام از الگوهای غربی، به دنبال تغییرات ساختاری بودند؛ از سوی دیگر، مقاومت نیروهای سنتی، ضعف نهادی دولت، ساختار ایلی و محلی قدرت، و فشارهای خارجی، مانع از تحقق کامل این اصلاحات می‌شد. افزون بر این، انتقال مفاهیم مدرن اغلب به‌صورت گزینشی، ناهماهنگ و در بستری غیرمدرن صورت می‌گرفت. در نتیجه، نوعی «دوگانگی معرفتی» میان سنت و تجدد پدید آمد؛ وضعیتی که در آن´، مفاهیم مدرن وارد زبان سیاسی ایران می‌شدند، اما´ هنوز زیرساخت‌های اجتماعی و نهادی لازم برای تحقق کامل آن‌ها وجود نداشت.

در همین چارچوب، یکی از تنش‌های بنیادین تجربهٔ مدرنیته در ایران، نسبت میان «تجدد» و «استقلال تاریخی ـ تمدنی» بود. بخشی از نخبگان، پیشرفت را عمدتاً در اقتباس گسترده از الگوهای غربی جست‌وجو می‌کردند و گاه سنت تاریخی و ظرفیت‌های فرهنگیِ بومی را´ مانعی در مسیر نوسازی می‌دیدند؛ در مقابل، جریان‌های دیگری بر این باور بودند که نوسازیِ پایدار´ تنها زمانی ممکن است که با حفظ تداوم تاریخی، استقلال سیاسی و بازتفسیر خلاقِ میراث فرهنگی ایران همراه باشد. از همین‌جا، مسئله‌ای شکل گرفت که بعدها به یکی از محوری‌ترین مناقشات اندیشهٔ سیاسی معاصر ایران بدل شد: آیا مدرنیته در ایران باید به معنای «غربی‌شدن» فهم شود، یا می‌توان از نوعی تجدد ایرانی سخن گفت´ که ضمن بهره‌گیری از دستاوردهای علمی، نهادی و فنی جهان مدرن، استقلال فرهنگی، سیاسی و هویتی خود را نیز حفظ کند؟

این تنش´ صرفاً اختلافی نظری نبود، بلکه بر مسیر دولت‌سازی، ملت‌سازی و رابطهٔ ایران با جهان خارج تأثیر عمیقی گذاشت. از یک‌سو، گرایش‌هایی پدید آمدند´ که توسعه را عمدتاً در الگوگیری یک‌جانبه از غرب می‌دیدند؛ و از سوی دیگر، جریان‌هایی شکل گرفتند که بر ضرورت حفظ استقلال سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در فرایند نوسازی تأکید داشتند. بدین‌ترتیب، مسئلهٔ «استقلال ـ » چه در سطح سیاسی و اقتصادی´ و چه در سطح فرهنگی و معرفتی ـ رفته رفته به یکی از مؤلفه‌های پایدار آگاهی ملی ایرانیان در دوران معاصر بدل شد؛ مؤلفه‌ای که بعدها در جنبش مشروطه، نهضت ملی‌شدن نفت، انقلاب ۱۳۵۷ و حتی منازعات سیاسی معاصر نیز تداوم یافت.

در همین دوره، مسئلهٔ هویت ایرانی نیز وارد مرحله‌ای تازه شد. اگر در گذشته´ تداوم تاریخی ایران عمدتاً از طریق دیوانسالاری، زبان فارسی، حافظهٔ فرهنگی و سنت‌های سلطنتی بازتولید می‌شد، اکنون این میراث تاریخی به‌تدریج موضوع بازخوانی و بازتفسیر آگاهانه قرار گرفت. روشنفکران و نخبگان سیاسی کوشیدند میان «ایران تاریخی» و «ایران مدرن» نوعی پیوند برقرار کنند. بازگشت به تاریخ ایران، توجه به شکوه ایران باستان، بازخوانی شاهنامه، احیای مفهوم «وطن» و تأکید بر زبان فارسی، همگی´ بخشی از تلاشی بودند برای ساختن نوعی آگاهی ملی نوین´ که بتواند در برابر بحران‌های عصر جدید، مبنایی برای انسجام و بازسازی سیاسی فراهم کند.

با وجود همهٔ محدودیت‌ها، اهمیت این دوره در آن است که برای نخستین‌بار، «ایران»´ نه فقط به‌عنوان یک واقعیت تاریخی، بلکه به‌عنوان یک مسئلهٔ سیاسی و موضوع آگاهانهٔ بازسازی مطرح شد. به بیان دیگر، در قرن نوزدهم، بذرهای اولیهٔ «ملتِ در حال شدن» کاشته شد: ملتی که´ هنوز به‌طور کامل شکل نگرفته، اما از خلال تجربهٔ بحران، شکست، اصلاح، گسترش حوزهٔ عمومی و بازاندیشی، گام به گام به خودآگاهی نزدیک می‌شود.

در جمع‌ می‌توان گفت´ که مرحلهٔ بحران و بیداری، پلی تاریخی میان «دولت پیشامدرن» و «پروژهٔ دولت ـ ملت مدرن» در ایران است. در این مرحله، شکست‌های نظامی و فشارهای خارجی، به‌جای آنکه صرفاً به فروپاشی بینجامند، به محرکی برای بازاندیشی در بنیان‌های قدرت، هویت و دولت تبدیل شدند. از دل همین بحران بود که برای نخستین‌بار، ایدهٔ ملت، ضرورت قانون، مفهوم پیشرفت، مسئلهٔ استقلال، نقش حوزهٔ عمومی و ضرورت دولت مدرن به‌صورت آگاهانه وارد فضای فکری و سیاسی ایران شد و مسیر گذار به دوران مشروطه و ملت‌سازی مدرن را هموار کرد.

۳- انقلاب مشروطه: تولد سیاسی ملت

در امتداد «مرحلهٔ بحران و بیداری» در قرن نوزدهم، انقلاب مشروطه را می‌توان نقطهٔ عطفی بنیادین در فرایند تکوین دولت ـ ملت در ایران دانست؛ بزنگاهی تاریخی که در آن´ برای نخستین‌بار «ملت» از سطح یک مفهوم فرهنگی یا دغدغه‌ای نخبگانی فراتر رفت و به‌صورت یک سوژهٔ سیاسیِ آگاه´ وارد عرصهٔ قدرت، قانون و نهادسازی شد. اگر در دورهٔ پیشین، بحران‌های ناشی از مواجهه با جهان مدرن عمدتاً به بازاندیشی در باب ضعف دولت، عقب‌ماندگی و ضرورت اصلاحات انجامیده بود، در انقلاب مشروطه´ این بازاندیشی به مطالبه‌ای برای بازتعریف سرچشمهٔ مشروعیت قدرت سیاسی تبدیل شد. از این منظر، مشروطه´ نه صرفاً یک جنبش سیاسی یا یک انقلاب حقوقی، بلکه لحظهٔ آغازین «سیاسی‌شدن ملت» در ایران است.

نخستین تحول بنیادین این دوره، دگرگونی در مفهوم مشروعیت سیاسی بود. در نظم پیشامدرن، مشروعیت´ عمدتاً از منابعی فرادست ـ مانند سلطنت، سنت تاریخی، فرّه ایزدی یا مشروعیت دینی ـ اخذ می‌شد. اما در گفتمان مشروطه´ برای نخستین‌بار «ملت» کم کم به‌عنوان سرچشمهٔ مشروعیت سیاسی مطرح گردید. این جابه‌جایی مفهومی´ هرچند هنوز کامل، منسجم و بی‌تناقض نبود، اما´ افقی نو گشود که در آن´ دولت دیگر صرفاً ملک شخصی سلطان تلقی نمی‌شد، بلکه می‌بایست به ارادهٔ عمومی پاسخ‌گو باشد. از همین‌جا بود که مفاهیمی چون «حاکمیت ملی»، «حقوق ملت» و «نمایندگی سیاسی» وارد زبان سیاسی ایران شدند.

دومین تحول اساسی، تلاش برای گذار از «حکومت شخصی» به «حکمرانی قانونی» بود. تدوین قانون اساسی، تأسیس مجلس شورای ملی، و شکل‌گیری نهادهای جدید حقوقی، تلاشی برای محدودکردن اقتدار مطلقه و تبدیل قدرت به نظمی مبتنی بر قواعد عمومی بود. قانون، در اینجا صرفاً یک ابزار اداری نبود، بلکه نشانهٔ گذار به نوعی عقلانیت سیاسی جدید به‌شمار می‌رفت؛ عقلانیتی که در آن، حاکم و محکوم هر دو در برابر نظمی حقوقی تعریف می‌شدند.

در همین چارچوب، مجلس شورای ملی نیز واجد اهمیتی فراتر از یک نهاد سیاسی صرف بود. مجلس، به‌مثابۀ تجلی نمادین «ارادهٔ ملت»، نخستین فضای رسمی‌ای بود که در آن´، جامعه می‌کوشید خود را به‌عنوان یک کلیت سیاسی بازنمایی کند. هرچند دامنهٔ مشارکت سیاسی همچنان محدود بود، اما´ نفسِ ظهور مفهوم نمایندگی، نشانهٔ تغییری عمیق در فهم رابطهٔ دولت و جامعه بود.

در کنار این تحولات نهادی، نقش «حوزهٔ عمومی» در این دوره تعیین‌کننده است. مشروطه را نمی‌توان بدون تحول در زیرساخت‌های ارتباطی و رسانه‌ای فهم کرد. در اواخر دورهٔ قاجار و به‌ویژه هم‌زمان با انقلاب مشروطه، مطبوعات و روزنامه‌ها برای نخستین‌بار امکان شکل‌گیری یک فضای عمومی نسبتاً یکپارچه را فراهم کردند. روزنامه‌هایی مانند حبل‌المتین، صور اسرافیل و دیگر نشریات آن دوره، مفاهیم تازه‌ای را در سطح جامعه منتشر کردند و نوعی زبان مشترک سیاسی پدید آوردند. مفاهیمی مانند:

وطن، ملت، قانون ، آزادی، استبداد، ترقی، عدالت،

از طریق همین رسانه‌ها وارد آگاهی جمعی شدند و به‌تدریج افق مشترکی برای فهم سیاست ایجاد کردند. برای نخستین‌بار، افراد در شهرهای مختلف ایران، از خلال روزنامه‌ها در برابر یک جهان معنایی مشترک قرار گرفتند؛ جهانی که در آن´ «ایران»´ نه فقط یک قلمرو سلطنتی، بلکه یک مسئلهٔ عمومی و موضوع بحث جمعی بود. بدین‌ترتیب، مطبوعات را باید یکی از مهم‌ترین ابزارهای تولید «تخیل ملی» در ایران دانست؛ تخیلی که بدون آن، شکل‌گیری ملت مدرن ناممکن بود.

سومین تحول، دگرگونی تدریجی جایگاه فرد در نظم سیاسی بود؛ گذاری آهسته و ناتمام از «رعیت» به «شهروند». در نظم سنتی، فرد عمدتاً تابع اقتدار سیاسی و فاقد حقوق مستقل در برابر دولت بود. اما´ در فضای فکری مشروطه، مفهوم «حقوق» رفته رفته به محور بحث‌های سیاسی تبدیل شد. فرد´ اکنون ـ دست‌کم در سطح نظری ـ به‌عنوان دارندهٔ حقوقی تعریف می‌شد´ که قدرت سیاسی موظف به رعایت آن‌ها بود.

در کنار این تحولات، انقلاب مشروطه را باید صحنهٔ گسترش هم‌زمان رسانه‌ها، انجمن‌ها و اشکال نوین ارتباط اجتماعی نیز دانست. انجمن‌های ایالتی و ولایتی، جلسات عمومی، شب‌نامه‌ها و شبکه‌های غیررسمی ارتباطی، همگی در شکل‌گیری نوعی فضای عمومی سیاسی نقش داشتند. این فضا´ امکان داد که´ سیاست از انحصار دربار و دیوان‌سالاری خارج شده و به سطح جامعه شهری و نیروهای اجتماعی جدید وارد شود.

با این حال، تجربهٔ مشروطه از آغاز با تناقض‌های ساختاری عمیقی همراه بود. از یک‌سو، «ملت» به‌عنوان سوژهٔ مشروعیت‌بخش وارد صحنه شد؛ اما از سوی دیگر، دولت هنوز فاقد ظرفیت نهادی لازم برای تثبیت نظم جدید بود. ضعف بوروکراسی، بحران مالی، فقدان ارتش مدرن منسجم، نفوذ قدرت‌های خارجی و تداوم ساختارهای سنتی قدرت، مانع از استقرار کامل دولت مدرن شدند. در نتیجه، نوعی عدم‌توازن تاریخی پدید آمد: ملت پیش از آنکه دولت مدرن به‌طور کامل شکل گیرد، سیاسی شد.

در چنین شرایطی، ضعف ظرفیت نهادی دولت، علاوه بر دشوار ساختن استقرار نظم مشروطه، توان ایران را برای حفظ استقلال سیاسی و تأمین امنیت ملی نیز محدود کرد و زمینه را برای تداوم نفوذ قدرت‌های خارجی فراهم ساخت.

این عدم‌توازن، یکی از تفاوت‌های مهم تجربهٔ ایرانی با بسیاری از نمونه‌های اروپایی است. در اروپا، دولت مدرن به‌تدریج در بستر تحولات اقتصادی و اجتماعی شکل گرفت و سپس ملت‌سازی را پیش برد؛ اما در ایران، جامعه و نخبگان سیاسی پیش از تکمیل فرایند دولت‌سازی، مسئلهٔ ملت، قانون و حاکمیت ملی را مطرح کردند.

افزون بر این، مشروطه محل تلاقی و هم‌زیستی چند سنت فکری متفاوت نیز بود. مفاهیم مدرن اروپایی´ در کنار حافظهٔ تاریخی ایران، سنت دیوانسالاری، و همچنین مفاهیم دینی عدالت‌خواهانه قرار گرفتند. بدین‌ترتیب، مشروطه´ نه صرفاً تقلیدی از غرب، بلکه تلاشی پیچیده برای بازسازی نظم سیاسی ایران در رویارویی با جهان مدرن بود.

در همین بستر، مسئلهٔ «تجدد» نیز به یکی از مهم‌ترین مناقشات فکری ایران بدل شد. بخشی از نخبگان، راه نجات ایران را در اقتباس گسترده از الگوهای غربی می‌دیدند، در حالی که گروهی دیگر´ بر ضرورت حفظ تداوم تاریخی، فرهنگی و استقلال تمدنی ایران تأکید داشتند. این تنش، از همان آغاز، یکی از مؤلفه‌های پایدار تجربهٔ مدرن ایرانی شد.

در جمع‌بندی، انقلاب مشروطه را می‌توان لحظه‌ای دانست که در آن´ «ملت» در ایران برای نخستین‌بار به‌مثابۀ یک واقعیت سیاسیِ آگاه و مطالبه‌گر ظهور کرد. در این مرحله، ملت به سرچشمهٔ مشروعیت تبدیل شد، قانون و نمایندگی سیاسی به‌عنوان اصول نظم جدید مطرح شدند، و هم‌زمان با گسترش مطبوعات و حوزهٔ عمومی، نخستین اشکال آگاهی ملی مدرن شکل گرفتند. با این حال، ضعف ساختاری دولت و ناتمام‌بودن فرایند نهادسازی، مانع از تثبیت کامل این پروژه شد. از همین‌رو، مشروطه را´ باید نه پایان، بلکه آغاز تاریخی «ملتِ در حال شدن» در ایران دانست.

۴- دولت‌سازی مدرن: دوره رضاشاه پهلوی

در امتداد گسست مشروطه ـ که در آن «ملت» به‌عنوان منبعِ مشروعیت سیاسی وارد میدان شد، اما دولت´ از نظر نهادی همچنان ناتمام و شکننده باقی ماند ـ دورهٔ رضاشاه پهلوی را می‌توان زمانۀ چرخش به‌سوی «دولت‌سازی متمرکز مدرن» در ایران دانست. اگر مشروطه´ آغاز سیاسی‌شدن ملت بود، این دوره را باید آغاز نهادی‌شدن دولت مدرن و تلاش برای تثبیت هم‌زمان «وحدت سرزمینی، اقتدار سیاسی و همگنی فرهنگی» در قالب یک پروژهٔ دولت‌محورِ ملت‌سازی دانست.

در این مرحله، دولت به کنشگر اصلی تاریخ بدل می‌شود؛ کنشگری که´ نه‌تنها ساختار قدرت سیاسی را بازسازی می‌کند، بلکه هم‌زمان می‌کوشد «ملت» را نیز در قالبی قابل اداره، قابل آموزش و قابل یکپارچه‌سازی از بالا تولید کند. به بیان دیگر، رابطهٔ دولت و ملت در این دوره از حالت نسبتاً باز و مناقشه‌محور مشروطه، به سمت رابطه‌ای سلسله‌مراتبی و مهندسی‌شده از بالا به پایین حرکت می‌کند.

نخستین بُعد این تحول، تمرکزِ بی‌سابقهٔ قدرتِ سیاسی و انحصارِ ابزارهای قهر در دست دولت مرکزی است. ایجاد ارتش منظم و سراسری، خلع سلاح نیروهای ایلی و منطقه‌ای، سرکوب ساختارهای شبه‌خودمختار محلی، و تثبیت اقتدار مرکز، به معنای پایان تدریجی نظم چندکانونی قدرت در دورهٔ قاجار بود. از منظر نظری، این فرایند را می‌توان در چارچوب شکل‌گیری یکی از مؤلفه‌های کلاسیک دولت مدرن، یعنی انحصار مشروع قهر در دست دولت مرکزی فهم کرد. نتیجهٔ این تحول، افزایش ظرفیت دولت برای اعمال حاکمیت یکنواخت بر قلمرو ملی و کاهش استقلال واحدهای محلی قدرت بود.

دومین بُعد، بازسازی بوروکراسی و نهادهای اداری دولت است. در این دوره، دولت به‌تدریج از یک ساختار شخصی و وابسته به روابط سنتی، به یک سازمان اداری نسبتاً منسجم و سلسله‌مراتبی تبدیل می‌شود. ایجاد وزارتخانه‌های مدرن، نظام مالیاتی متمرکز، ثبت احوال، دادگستری جدید، و نهادهای برنامه‌ریزی اداری، نشان‌دهندهٔ تلاش برای عقلانی‌سازی حکمرانی و تبدیل دولت به یک دستگاه نهادمند است.

در همین راستا، ایجاد شبکهٔ راه‌آهن سراسری، توسعهٔ راه‌های ارتباطی و گسترش زیرساخت‌های حمل‌ونقل نیز صرفاً پروژه‌هایی عمرانی نبودند، بلکه ابزارهایی برای افزایش انسجام سرزمینی، گسترش حضور دولت مرکزی و تقویت ظرفیت حکمرانی در مقیاس ملی به‌شمار می‌رفتند.

اگرچه این بوروکراسی هنوز در مقایسه با دولت‌های کلاسیک مدرن محدود و ناتمام بود، اما´ برای نخستین‌بار امکان حکمرانی سراسری و نسبتاً یکنواخت در قلمرو ایران فراهم شد.

اهمیت این تحولات صرفاً در ایجاد نهادهای جدید اداری نبود، بلکه در افزایش ظرفیت دولت برای حضور و اعمال حاکمیت مؤثر در سراسر قلمرو ایران نهفته بود. دولت اکنون بیش از گذشته قادر بود مالیات گردآوری کند، قوانین را اجرا نماید، امنیت را برقرار سازد، زیرساخت‌های ارتباطی را توسعه دهد و اقتدار خود را به مناطقی گسترش دهد که پیش‌تر عمدتاً تحت نفوذ نیروهای محلی، ایلی یا منطقه‌ای قرار داشتند. از این منظر، پروژهٔ رضاشاه را می‌توان بیش از هر چیز تلاشی برای بازسازی ظرفیت تاریخی دولت ایرانی دانست.

سومین بُعد، نقش تعیین‌کنندهٔ دولت در شکل‌دهی به «ملت به‌مثابۀ پروژهٔ آموزشی و فرهنگی» است. در این دوره، ملت´ دیگر صرفاً یک ایدهٔ سیاسی یا مطالبهٔ مشروطه‌خواهانه نیست، بلکه به پروژه‌ای نهادی تبدیل می‌شود که از طریق آموزش، زبان، تاریخ‌نگاری رسمی و سیاست‌های فرهنگی باید ساخته شود.

در این چارچوب، نقش نهادهای جدید مدرن بسیار اساسی است. در ادامهٔ روندی که از اواخر قاجار و مشروطه آغاز شده بود، اکنون این نهادها به‌صورت نظام مند و سراسری گسترش می‌یابند:

ـ مدارس دولتی،
ـ نظام آموزش ابتدایی و متوسطه،
ـ دانشگاه و آموزش عالی نوین،
ـ مطبوعات رسمی و دولتی،
ـ نظام نشر و چاپ،
ـ و به‌تدریج نهادهای ارتباط جمعی اولیه.

این نهادها´ نه صرفاً ابزارهای آموزشی، بلکه سازوکارهای تولید «سوژهٔ ملی» هستند. آنچه در مدارس آموزش داده می‌شود، صرفاً دانش فنی نیست، بلکه نوعی روایت واحد از تاریخ، زبان، جغرافیا و هویت ایران است. از این طریق، دولت تلاش می‌کند نوعی حافظهٔ مشترک ملی تولید کند که بتواند جایگزین حافظه‌های پراکندهٔ محلی، ایلی و مذهبی شود.

در این میان، نقش مطبوعات و رسانه‌های نوین نیز اهمیت ویژه‌ای دارد. اگر در دورهٔ مشروطه´ مطبوعات عمدتاً حامل مناقشهٔ سیاسی و شکل‌دهندۀ به حوزهٔ عمومی بودند، در دورهٔ پهلوی اول، بخشی از این حوزهٔ عمومی تحت کنترل و هدایت دولت قرار می‌گیرد و به ابزار بازتولید گفتمان رسمی تبدیل می‌شود. روزنامه‌ها، نشریات دولتی و رسانه‌های رسمی، نقش مهمی در یکسان‌سازی زبان سیاسی، تثبیت مفاهیم ملی و ترویج روایت رسمی از «ایران مدرن» ایفا می‌کنند.

در همین راستا، مفهوم «زبان فارسی معیار» به‌عنوان زبان رسمی و ملی تثبیت می‌شود. این سیاستِ زبانی، نه تنها فراتر از یک انتخاب اداری، بلکه بخشی از پروژهٔ ملت‌سازی فرهنگی به شمار می رود که هدف آن ایجاد یک میدان ارتباطی مشترک در میان گروه‌های متکثر زبانی و فرهنگی ایران است. زبان، در این معنا، به ابزار یکپارچه‌سازی نمادین ملت تبدیل می‌شود.

چهارمین بُعد این تحول، بازسازی نمادین هویت ملی و تاریخ ایران است. در این دوره، نوعی بازخوانی گزینشی از تاریخ ایران شکل می‌گیرد که در آن´ ، بر تداوم دولت ایرانی، شکوه ایران باستان، و مفهوم «ایران به‌مثابۀ واحد تاریخی مداوم» تأکید می‌شود. این روایت تاریخی، به دولت امکان می‌دهد میان «گذشتهٔ پیشامدرن» و «حال مدرن» نوعی پیوستگی نمادین برقرار کند و دولت جدید را´ نه یک گسست، بلکه امتداد طبیعی تاریخ ایران معرفی نماید.

در کنار این پروژهٔ فرهنگی، سیاست‌های همگن‌سازی اجتماعی نیز دنبال می‌شود. دولت در راستای ایجاد وحدت ملی، به کاهش نقش ساختارهای ایلی، محلی و برخی اشکال تنوع سیاسی و فرهنگی روی می‌آورد. این فرایند، اگرچه در جهت تقویت یکپارچگی ملی عمل می‌کند، اما´ هم‌زمان تنش‌هایی میان «وحدت سیاسی مطلوب دولت» و «تکثر واقعی اجتماعی» ایجاد می‌نماید؛ تنش‌هایی که در دوره‌های بعدی نیز ادامه می‌یابند.

از منظر نظری، دورهٔ رضاشاه را می‌توان نمونه‌ای از «ملت‌سازی از بالا» و «مدرنیزاسیون آمرانه» دانست. در این الگو، دولت´ نه تنها نوسازی نهادی و اقتصادی را پیش می‌برد، بلکه هم‌زمان تلاش می‌کند خودِ ملت را نیز به‌مثابۀ یک واقعیت اجتماعی تولید کند. این امر باعث می‌شود که´ رابطهٔ دولت و ملت در ایران مدرن، از همان ابتدا با نوعی عدم‌تقارن همراه باشد: دولت پیش‌ران، و ملت تا حدی ساخته‌شده از بالا.

با این حال، این فرایند´ نباید صرفاً به‌عنوان تقلید از الگوهای غربی فهم شود. بلکه باید آن را تلاشی درونی برای پاسخ به بحران تاریخی ایران در مواجهه با نظم جهانی مدرن دانست؛ تلاشی برای ایجاد دولتی که بتواند هم اقتدار سیاسی را تثبیت کند، هم انسجام سرزمینی را حفظ نماید، و هم یک هویت ملی نسبتاً یکپارچه تولید کند.

در جمع‌بندی، دورهٔ رضاشاه پهلوی را می‌توان مرحله‌ای دانست که در آن «دولت مدرن ایرانی» به‌صورت نهادی تثبیت می‌شود و به کنشگر اصلی پروژهٔ ملت‌سازی تبدیل می‌گردد. در این دوره، نهادهای اداری، ارتش مدرن، نظام آموزشی و رسانه‌های رسمی در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند´ تا هم دولت را تقویت کنند و هم «ملت» را به‌عنوان یک واقعیت سیاسی ـ فرهنگی بازتولید نمایند. با این حال، این فرایند از همان آغاز´ با تنشی ساختاری همراه است: تنش میان ملت به‌عنوان ایده‌ای تاریخی ـ سیاسی و ملت به‌عنوان محصولی نهادی ـ دولتی. همین تنش، مسیر تحولات بعدی دولت ـ ملت در ایران را تعیین می‌کند.

۵- دولت، جامعه و مسئله استقلال: از ۱۳۲۰ تا انقلاب ۱۳۵۷

اشغال ایران در سال ۱۳۲۰ توسط نیروهای بریتانیا و اتحاد شوروی و وادار شدن رضاشاه به ترک قدرت، لحظه‌ای تعیین‌کننده در تاریخ دولت‌سازی مدرن ایران بود؛ لحظه‌ای که در آن یکی از تناقض‌های بنیادین این پروژه آشکار شد: دولت پهلوی اول توانسته بود در سطح داخلی به تمرکز نسبی قدرت، ایجاد ارتش منظم و گسترش بوروکراسی دست یابد، اما´ این تمرکز داخلی به معنای تحقق استقلال کامل در نظام نابرابر قدرت جهانی نبود. به بیان دیگر، تجربهٔ ۱۳۲۰ نشان داد که «انسجام درونی دولت» لزوماً با «حاکمیت ژئوپلیتیک مستقل» هم‌ارز نیست.

در بستر جنگ جهانی دوم، ایران´ به‌عنوان یک موقعیت ژئوپلیتیک حیاتی در معادلات قدرت متفقین قرار گرفت. اشغال هم‌زمان کشور توسط بریتانیا و شوروی، کنترل مسیرهای ارتباطی و لجستیکی و مدیریت سیاسیِ وضعیت پس از اشغال، عملاً حاکمیت دولت ایران را در سطح بین‌المللی محدود کرد. انتقال قدرت به محمدرضا شاه پهلوی نیز در همین چارچوب و با ملاحظات و توافقات قدرت‌های خارجی صورت گرفت. کنفرانس تهران (۱۳۲۲) که با حضور رهبران سه قدرت بزرگ متفقین در خاک ایران برگزار شد، در حافظهٔ سیاسی ایرانیان به‌عنوان نمادی از حاشیه‌ای‌شدن نقش دولت ایران در تصمیم‌گیری دربارهٔ سرنوشت خود تلقی شد.

با این حال، تضعیف دولت متمرکز پس از ۱۳۲۰، هم‌زمان به گشایش نسبی فضای سیاسی انجامید. اگر دورهٔ رضاشاه را می‌توان مرحلهٔ «ملت‌سازی از بالا» دانست، سال‌های پس از آن آغاز مرحله‌ای بود که در آن جامعهٔ ایرانی به‌تدریج به کنشگری فعال در عرصهٔ سیاست تبدیل شد. احزاب سیاسی، مطبوعات، انجمن‌ها، اتحادیه‌ها و جریان‌های فکری رنگارنگ و پرشمار، حوزهٔ عمومی جدیدی را شکل دادند´ که در آن´ مفاهیمی چون آزادی، عدالت اجتماعی، استقلال ملی، حقوق سیاسی و حاکمیت ملت به زبان مشترک سیاست تبدیل شد.

در این میان، مطبوعات و رسانه‌های نو پدید نقش مهمی در گسترش آگاهی سیاسی ایفا کردند. روزنامه‌ها، مجلات و بعدها رادیو، برای نخستین‌بار امکان شکل‌گیری افکار عمومی نسبتاً سراسری را فراهم کردند؛ افکاری که از خلال آن‌ها، مفاهیم مدرن سیاست آرام آرام از سطح نخبگان´ به سطح اجتماعی گسترده‌تر منتقل شد. سیاست به‌عنوان امرِ عمومی، از انحصارِ دولت و دربار خارج شد و به عرصهٔ منازعهٔ اجتماعی تبدیل گردید.

در این دوره، تأسیس حزب تودۀ ایران و گسترش اتحادیه‌ها و سندیکاهای کارگری، نقطهٔ عطفی در اجتماعی‌شدن سیاست بود. برای نخستین‌بار، گروه‌هایی از طبقۀ کارگر، کارمندان و نیروهای شهری به‌صورت سازمان‌یافته وارد عرصهٔ سیاست شدند. در کنار جریان‌های حزبی، طیفی از دیوانسالاران، حقوق‌دانان و مدیران فنی نیز نقش مهمی در بازتعریف رابطهٔ دولت و جامعه ایفا کردند. این نیروها را می‌توان به‌صورت تحلیلی در چند گرایش کلی صورت‌بندی کرد:

ـ نخست، دیوانسالاران و تکنوکرات‌های ملی‌گرا´ که تلاش می‌کردند مفهوم حاکمیت ملی را در قالب نهادهای اداری و حقوقی مدرن تثبیت کنند و پیوند میان قانون اساسی مشروطه و ادارهٔ کارآمد دولت را تقویت نمایند؛

ـ دوم، دیوانسالاری محافظه‌کار´ که بیش از هر چیز بر حفظ تداوم دولت و ثبات اداری در شرایط بی‌ثباتی سیاسی تأکید داشت؛

ـ سوم، جریان‌های چپ و نیروهای سازمان‌یافتهٔ کارگری´ که مفاهیمی چون عدالت اجتماعی، حقوق کار و مشارکت طبقاتی را وارد گفتمان عمومی کردند.

اهمیت این گرایش های متنوع در آن بود که فرایند ملت‌سازی از یک پروژهٔ صرفاً دولتی، به یک میدان رقابت و چانه‌زنی میان نیروهای مختلف سیاسی و اجتماعی تبدیل شد.

در این میان، چهره‌هایی چون محمد مصدق´ با تکیه بر سنت مشروطه، نقش مهمی در بازتعریف مفهوم دولت ملی ایفا کردند. او کوشید میان قانون اساسی، ارادهٔ ملت و ساختار دولت پیوند برقرار کند و مشروعیت سیاسی را بر پایهٔ حاکمیت ملی بازتعریف نماید. در این چارچوب، نهضت ملی‌شدن صنعت نفت´ صرفاً یک اقدام اقتصادی نبود، بلکه به نماد مطالبهٔ استقلال سیاسی و حق کنترل بر منابع ملی تبدیل شد.

پیروزی حقوقی ایران در دیوان بین‌المللی لاهه در برابر بریتانیا نیز جایگاه مهمی در تقویت آگاهی ملی داشت و این تصور را در سطح اجتماعی تقویت کرد که ایران´ می‌تواند در چارچوب حقوق بین‌الملل از حقوق خود دفاع کند. با این حال، کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که با دخالت سرویس‌های اطلاعاتی بریتانیا و ایالات متحده و همکاری بخشی از نیروهای داخلی انجام شد، نقطهٔ گسست مهمی در این روند بود. این رویداد´ نه‌تنها به سقوط دولت مصدق انجامید، بلکه تجربهٔ تاریخی کوتاه‌مدت پیوند میان دموکراسی، قانون و استقلال ملی را نیز تضعیف کرد و مسئلهٔ استقلال را به یکی از محورهای پایدار آگاهی سیاسی در ایران بدل ساخت.

پس از کودتا، حکومت محمدرضا شاه وارد مرحله‌ای تازه از دولت‌سازی و نوسازی شد. این دوره را می‌توان به‌عنوان مرحلهٔ «نوسازی متمرکز در چارچوب وابستگی ساختاری به نظم بین‌المللی جنگ سرد» تحلیل کرد. افزایش درآمدهای نفتی، گسترش بوروکراسی، توسعهٔ آموزش عالی، صنعتی‌شدن و اصلاحات ارضی، ظرفیت دولت را به‌طور قابل توجهی افزایش داد. «انقلاب سفید» و اصلاحات دههٔ ۱۳۴۰ بخشی از این پروژه بود که هدف آن شتاب بخشیدن به مدرن سازی و بازآرایی ساختار اجتماعی ایران بود.

این تحولات، ظرفیت نهادی و اجرایی دولت را به‌طور چشمگیری افزایش داد و دولت ایران را، در مقایسه با دوره‌های پیشین، به یکی از قدرتمندترین دولت‌های تاریخ معاصر کشور از نظر توان اداری، نظامی و اقتصادی تبدیل کرد. با این همه، تقویت ظرفیت دولت لزوماً به تقویت پیوند آن با جامعه نیانجامید. محدود شدن مشارکت سیاسی، تمرکز روزافزون قدرت در نهاد سلطنت و کاهش نقش نهادهای میانجی، به‌تدریج شکافی میان دولت و بخش‌هایی از جامعه پدید آورد؛ شکافی که در سال‌های پایانی حکومت پهلوی به یکی از مهم‌ترین عوامل فرسایش مشروعیت سیاسی تبدیل شد.

با این حال، این فرایند نوسازی در پیوند نزدیک با منطق ژئوپلیتیک جنگ سرد و روابط راهبردی با ایالات متحدۀ آمریکا پیش می‌رفت. در این چارچوب، دولت ایران´ هم‌زمان نقش یک دولت در حال توسعه´ و یک متحد امنیتی در نظام منطقه‌ای غرب را ایفا می‌کرد. این وضعیت´ به شکل‌گیری نوعی «نوسازی همراه با وابستگی ساختاری» انجامید که در ادراک بخش‌هایی از جامعه، به‌عنوان محدودیت در استقلال سیاسی تعبیر می‌شد.

در همین دوران، رسانه‌های جمعی ـ به‌ویژه رادیو، تلویزیون، سینما و نظام آموزش عمومی ـ نقشی فزاینده در شکل‌دهی به هویت ملی و گسترش حوزهٔ عمومی رسمی ایفا کردند. این نهادها´ در کنار دولت، در بازتولید روایت رسمی از توسعه، مدرنیته و ملت ایران نقش داشتند و تلاش می‌کردند زبان مشترکی از هویت ملی مدرن ایجاد کنند.

با وجود این، نوسازی گسترده با گسترش شکاف‌های اجتماعی و سیاسی همراه بود. تمرکز قدرت سیاسی، محدودیت مشارکت، وابستگی اقتصادی به نفت و افزایش نقش دولت در همهٔ عرصه‌ها، موجب شد فاصلهٔ میان دولت و جامعه افزایش یابد. در همین حال، جریان‌های فکری و سیاسی متنوع ـ از نیروهای مذهبی تا روشنفکران منتقد و گروه‌های چپ ـ هر یک از زاویه‌ای متفاوت مسئلهٔ استقلال، عدالت و هویت فرهنگی را بازتعریف کردند.

در سال‌های پایانی حکومت پهلوی، این شکاف ساختاری به بحران مشروعیت انجامید. درک بخش‌هایی از جامعه از دولت´ به‌عنوان نهادی متمایز از جامعه و متکی بر حمایت خارجی، در کنار مطالبات انباشته‌شده برای مشارکت سیاسی و عدالت اجتماعی، زمینهٔ شکل‌گیری بحران انقلابی را فراهم کرد.

در جمع‌بندی، دورهٔ ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۷ مرحله‌ای بود که در آن فرایند ملت‌سازی از سطح دولت‌محور به سطح جامعه‌محور گسترش یافت. در این دوره، جامعه، احزاب، مطبوعات، اتحادیه‌ها و روشنفکران نیز به بازیگران فعال این فرایند تبدیل شدند. هم‌زمان، مسئلهٔ استقلال، حاکمیت ملی، عدالت اجتماعی و نسبت ایران با نظام جهانی مدرن به محورهای اصلی آگاهی سیاسی بدل شد. در سوی دیگر، دولت نیز به پشتوانهٔ درآمدهای نفتی، گسترش بوروکراسی، توسعهٔ ارتش و نهادهای اجرایی، از نظر ظرفیت اداری، نظامی و اقتصادی به یکی از نیرومندترین دولت‌های تاریخ معاصر ایران تبدیل شد. با این همه، افزایش ظرفیت دولت با تقویت متناسب پیوند آن با جامعه همراه نبود و محدودیت مشارکت سیاسی، تمرکز فزایندهٔ قدرت و وابستگی ساختاری به نظم بین‌المللی، به‌تدریج شکافی میان دولت و ملت پدید آورد. بدین‌ترتیب، ایران در آستانهٔ انقلاب ۱۳۵۷ با پارادوکسی بنیادین روبه‌رو بود: دولتی که در مقایسه با گذشته از بیشترین ظرفیت نهادی و اجرایی برخوردار شده بود، اما هم‌زمان بخش مهمی از پشتوانه و مشروعیت اجتماعی خود را از دست داده بود. همین تنش میان ظرفیت بالای دولت و فرسایش پیوندهای دولت–ملت، در کنار مسئلهٔ استقلال، محدودیت مشارکت سیاسی و شکاف‌های اجتماعی، نهایتاً به بحرانی انجامید که در انقلاب ۱۳۵۷ به نقطهٔ انفجار رسید.

بخش ۲ این مقاله در این پیوند

بخش ۱ این مقاله در این پیوند

تاریخ انتشار : ۲۶ تیر, ۱۴۰۵ ۱۰:۵۴ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

افزایش تنش در تنگه هرمز و جنوب ایران، روند مذاکرات را تهدید می‌کند!

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): افزایش تنش در تنگه هرمز و جنوب ایران، در پی تلاش امریکا برای ایجاد مسیر جنوبی کشتیرانی و حملات متقابل دو کشور، تفاهم‌نامه را در معرض فروپاشی قرار داده است؛ وضعیتی که بدون خویشتنداری و دیپلماسی می‌تواند روند مذاکرات و ثبات منطقه را به‌شدت تهدید کند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

تنش حقوقی و سیاسی در شورای امنیت بر سر آینده پرونده هسته‌ای ایران

شهناز قراگزلو: ایالات متحده نیز از مواضع کشورهای اروپایی پشتیبانی کرد. نماینده آمریکا استدلال‌های روسیه و چین درباره پایان اعتبار قطعنامه ۲۲۳۱ را رد کرد و بر ضرورت ادامه بررسی پرونده هسته‌ای ایران در شورای امنیت تأکید داشت.

مطالعه »

گل به‌خودی فیفا در دادن میزبانی جام جهانی به آمریکا و کانادا و نادیده گرفتن تبعیض نسبت به تیم های شرکت کننده…

گودرز اقتداری: تیم ملی همانگونه که در جام جهانی ۲۰۲۲ در قطر هم هدف تظاهرات مخالفین جمهوری اسلامی قرار گرفت در این بازیها نیز با تقابل مخالفین جمهوری اسلامی بویژه طرفداران سلطنت روبرو خواهذ بود. پیش بینی ها اما انست که این بار شاید بخاطر میزبانی در امریکا و کانادا که هر دو میزبان صد ها هزار ایرانی متمایل به رضا پهلوی هستند، امکان در گیری های بیشتر محتمل‌تر است…. در دیدگاه ما اما تیم ملی تیم تمام مردم ایران است و در این شرایط که کشور هدف حملات و خسارات بی‌بدیل در تاریخ معاصر خود بوده است پیروزی تیم ملی و حمایت عمومی هم‌وطنان برای ایجاد اتحاد و هم‌بستگی ملی بیش لز پیش ضروری و مورد انتظار است. ما مانند همه هنرمندان و روشنفکران میهن تحت ستم‌مان ورزش‌کارانی که با پرچم ایران در هر میدانی مبارزه میکنند را نیز فرزند ایران و از ان خود میدانیم و پیروزی هایشان را در میدان‌های جهانی ارج می‌گذاریم.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

فریدا کالو؛ زنی که زندگی، درد و هویت خود را به هنر تبدیل کرد

نوسان مواضع ترامپ و گزینه‌های پیش روی ایران؛ مذاکره، تقابل یا راهبرد سوم؟

بخش ۴ – جمهوری اسلامی؛ مرحله‌ای تازه در فرایند دولت–ملتِ در حال شدن!

بخش ۳: ایران و تکوین «دولت ـ ملت»: از دولت پیشامدرن تا ملتِ در حالِ شدن

بخش ۲: اروپا و زایش «دولت–ملت» گذار از نظم فئودالی به حاکمیت ملیِ مدرن!

مسئلهٔ زمان در آغازِ کیهان