سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۳۰ اردیبهشت, ۱۴۰۵ ۲۰:۰۰

چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰

«جنگلی هستی تو ای انسان…» / برای فاطی کبیری

ز گذشته ها خیلی نمی گفت. هرچند افتخارش بود اما آویزان آن گذشته نمانده بود. تنها به مثابه تجربه ای آرمانی و خاطراتی سخت ، نگاهش می كرد كه اكنون ٍ انسانیش را ساخته بود.

خیلی نمی شناختم اش ، یعنی اصلا نمی شناختم اش. شاید تنها در کشورهای انقلاب زده است که گذشته ای مشترک می  تواند افرادی از قبیله های سرکش و عصیان زده را در زمان هایی خیلی بعدتر و در مکان هایی خیلی دورتر بی شناسنامه و بی واسطه ای بر سر راه یکدیگر قرار دهد و دوستی هایی از نوع دیگر را فراهم آورد.

بدین گونه ، سه سال پیش در آخرین سفرم به “کلن”، از طریق خواهری که در آن سال های قیام و عصیان، خود کودکی بیش نبود، کودک معصوم و غمگین به جامانده از قبیله ای سرکش را دیدم که با گذشت زمان هایی زیاد هنوز کودک مانده بود.

موی برسر نداشت و ابروهایش را نیز هیچ کرکی معنا نمی داد. پوستش شیشه ای بود و رگ هاش را از پس پشت آن می دیدی… کله بزرگش نه نشان رشد نایافتکی جنینی اش بود که نشان از تک تک قصه های تلخی بود که درکاسه سرش در آن زمین بی دریغ، رشد یافته و حالا دیگر برای خودش جنگل انبوه درختانی شده بود که هریک از پی تحمل یک دردو یک تجربه ولابد یک شب از شب های قیامت زاده شده بودند … خب ، معلوم بود که این جنگل در هر سری نمی گنجید. بهانه گیر بود و بی رودربایستی مشکلاتش را به زبان می آورد . خواهرکم که همیشه برایم همچون کسی دورمانده ازکودکی می نماید، این کودک به جا مانده از قبیله عصیان را به من وصل کرد.

در دیدار اول با تعجب نگاهش کردم تلخی قصه ها و جای پای خاطرات را به بهایی گزاف در سر بزرگش حفظ کرده بود و به شیره جان نگهداری اش میکرد. .نهان کردنی نبود، بی پروا و بی اندوه برای همه دور وبری هایش از رویش جنگلی انبوه در میان سری بزرگ و بی مو می گفت که مرگ وی را در ازای حیات وقیح و زورمندش، به تدریج به اومی نمایاند .

باهم در یکشنبه بازار ارزان فروشان کلن راه می رفتیم …. مثلا راهنمای مان بود اما مرتب یاد آوری می کرد که تا فلان جا و فلان ساعت بیشتر نخواهد آمد… آفتاب برایش خوب نیست و خستگی و تشنگی خیلی زود از پایش در می آورد خب معلوم که کودک بود وصادق و رک. قرار نبود که دروغ بگوید و تعارف ببافد. خسته بود.

خسته بود… خسته بود … اما درمان را به جد دنبال می کرد تا که سرباراطرافیان و دوستان اش نشود. یکی دوبار دیگر دیدم اش . کم حرف ، مصمم ، مرگ اندود و زندگی دوست … حرف زیادی نداشتیم ، که “خامشی به هزار زبان در سخن ” بود.

از گذشته ها خیلی نمی گفت. هرچند افتخارش بود اما آویزان آن گذشته نمانده بود. تنها به مثابه تجربه ای آرمانی و خاطراتی سخت ، نگاهش می کرد که اکنون ٍ انسانیش را ساخته بود. گاه گاه از مکانی در گذشته های دور می گفت که تجسم قیامت بود و از بدن معصومی که به تدریج حتی با تجسم ٍ تجسمٍ قیامت … تمام ابزاردفاعی اش را از دست داده بود … از کار در مهد کودک می گفت و ازبرخی انسان های باسمه ای دوروبر که گاه نمی دانست تهو ع اش از آنان است یا از رشد بیش از حد درختان جنگل سرسوداییش… از پس انداز اندک اش گفت و عشقش برای اهدای بخشی از آن به زنان.

انگار از یک جنس بودیم. هردو از سلاله قبایل عصیان و طغیان . اما عادات قبیله ای را پشت سر گذاشته بودیم و سعی امان در پیش بردن آرمان های اکنون امان بود ،با تکیه بر آن تجربه آرمانی گذشته های دور … هیچکدام آونگ گذشته نبودیم اما از تعلق به آن، آموزه ها داشتیم ونقدها و تجربه ها ی بسیار، انگار اکنون امان به هم نزدیک تر بود تا دورهایمان .

از گذشته ها که می گفت، من گوش می کردم، تلخ وشیرین سرشارازصداقت بود… از حال که می گفتم، او گوش می کرد، تلخ وشیرین سرشار از واقعیت بود.

از کتابخانه زنان برایش گفتم … گفت من هم هستم و آن سال حقوق اندک کتابدار جوان امان تامین شد…. از کتابخانه زنان برایش گفتم … گفت هنوز هستم … از کمپین یک میلیون امضا از همگرایی زنان، از موزه زنان واز همه دغدغه های مشترک گفتم و گفت هر چه خودت میدانی فقط نامی از من نباشد، چه بزرگ بود سر سودایی اش و چه سنگین بود برای تن رنجورش. تن رنجورش رابا خود برد و سر سودایی اش را برای من و تو و زنانی چونان ما به جای گذاشت.

نه کینه به کسی داشت و نه مترصد انتقام جویی های تنگ نظرانه بود … تنهادل به فرصت هایی خوش داشت که گوشه ای ازکاری رابه پیش ببرد و همواره بر بی نام بودن تاکید میکرد. گهگاه در مقابل پافشاری هایم تسلیم می شد و نامش کم برزبان نبود. هرچند که به نظر می آمد از جنس وجنم فرقه ” ملامتیا ن” باشد اما از اینکه کسی فکر کند که او برای نام و جاه کاری می کند حذر می کرد.

حالا با گذشت سه سال از آن آشنایی، یک هفته ای از” بازگشت مشروطم ” به خانه می گذشت وبا خواهرک درددل سایبری می کردیم. میانه های حرف ها گفتم که باید با فاطی حرف بزنم و برایش بگویم که … جواب آمد: تو نبودی فاطی رفت …

اندوه، اندوه، اندوه … هرچند منتظرخبرش بودیم اما حالا؟ حالا آن حرف را به که می گفتم؟ او هم رفت ؟ و من که باید از همه دوستان همدل برای تنها گذاشتن اشان و غمگین شدن اشان در این یک ماه غیبت اجباری عذر می خواستم فقط پرسیدم فهمید که من نبودم ؟… انگار گریه می کرد جواب واضحی نداد .

این چندمین نام و چندمین شماره بودکه باید از تلفن همراهی که هنوزتحویل نگرفته بودم پاک می کردم؟ و این چندمین نام و چندمین آدرس بود که باید از دفتر و ایمیل ام حذف می کردم ؟ مرگ اندود وفراق زده شدیم انگار….

ای کاش به جای ” آزادی ” این تن ٍ خسته ، روح ٍ همیشه سرزنده و سبکبال ام را پس داده بودند و تن را “وثیقه” نگاه می داشتند تا که پرمی زدم و اشک های تنهایی میترا را پا ک می کردم ، تا که پر می زدم و به فاطی می گفتم که خیا لت راحت، هرچند که دوست و دشمن هردو به یک میزان با موزه و ادامه کار نهادهای کوچک فرهنگی عناد و کینه دارند اما موزه ها و کتابخانه ها ونهادهای زیادی رابه نام زنان وبرای زنان بنا می کنیم… چه دشمنان پیدا وپنهان را خوش آید و چه نیاید !

پرسیدم لحظه رفتن اش کی و کجا بود؟ چیزهایی گفت اما من انگار نمی فهمیدم و با خود چنین می گفتم : شاید لحظه رفتن اش آن لحظه ای بوده که کسانی در کتابخانه زنان نامش را برروی لوح یادگار کتابخانه در کنار صدها نام عشق آشنای دیگر خوانده بودند.

شاید لحظه رفتن اش آن لحظه ای بوده که من، سربلند از اینکه زنان اگر بخواهند کاری بکنند پای هزینه های مادی و معنوی آن هستند با اطمینان از کمک هایش برای طرح های زنان می گفتم.

شاید لحظه رفتن اش آن لحظه ای بوده که من بابت چگونگی تامین بخشی از هزینه های موزه ای که هنوز موزه نشده باید به کسانی جواب می دادم که عشق آشنا نبودند اما از عشق انسانی محتضر و درآستانه مرگ که قرار بود یاری امان کند درشگفت مانده بودند.

شاید لحظه رفتن اش آن لحظه ای بوده که کسانی نام اش را در پایان آخرین بخش گزارش موزه نیمه تمام و تمام عیار زنان خوانده بودند که اولین زنی است که داوطلب اهدای کمک مالی به موزه زنان شده .

شاید لحظه رفتن اش آن لحظه ای بوده که در راهروهای طول ودراز بازگشت ازسوال وجواب های زمان بر ، نهانی با او پچپچه می کردم که دست مریزاد فاطی خانم نامت زینت بخش طرحی شده که حسد دردل آنها که هرگز نمی توانند کارستانی به راه اندازند به جای گذاشته است .

کاشکی شنیده باشد آن لحظه که نام ٍ هنوزو همیشه اش را می خواندند……کاشکی ریشه های درختان انبوه جنگل سر سودایی اش مانع شنیدن پژواک نام بزرگش اش در آن راهروهای دراز و بیست و چهارساعت مهتابی نشده باشند.

کاشکی شنیده باشد که من در پایان آن راهروی طولانی در اتاقی کوچک، با یاد ریشه های صعب و مرگ آفرین سرطان که جنگل سیاه مرگ را در سر سودایی اش پرورانده بود با صدای بلند برایش خواندم که: … جنگلی هستی تو ای انسان ! جنگلی روییده آزاده ! سربلند وسبز باش ای جنگل انسان!*

——————————————-

*اشاره به شعر معروف “آرش کمانگیر ” اثر شاعر نامدار سیاوش کسرایی .

تاریخ انتشار : ۲۴ بهمن, ۱۳۸۸ ۱۰:۴۳ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالروز پیروزی بر نازیسم؛ هیچ نیروی اهریمنی نمی‌تواند بر مردمی متحد پیروز شود

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): همان‌گونه که اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱ با اتکای به اتحاد مردمی در برابر تجاوز ایستاد، ایران نیز در اسفند ۱۴۰۴ دچار تحولی بزرگ شد. همبستگی مردم در دفاع از میهن، که به عین دریافتند فرزندانشان در نیروهای مسلح، به اتکای پشتیبانی جامعه است که قادرند از کشورشان در برابر خطر موجودیتی دفاع کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

سایه سنگین ۱۹۴۸: چگونه «نکبت» برای فلسطین یک فرآیند زنده و روزمره شد؟

در سطحی کلان‌تر از روایت‌های تاریخی و تحلیل‌های موردی، می‌توان استدلال کرد که «نکبت» نه صرفاً یک رخداد تاریخی با نقطه آغاز مشخص در سال ۱۹۴۸، بلکه نوعی منطق تاریخی-فضایی در حال تداوم است که رابطه میان قدرت، سرزمین و جمعیت را در یک چارچوب ساختاری بازتعریف کرده است. در این خوانش، ۱۹۴۸ نه لحظه پایان یک نظم پیشین، بلکه لحظه تثبیت یک الگوی جدید از سازمان‌دهی سیاسی فضا و جمعیت است؛ الگویی که قابلیت انطباق با شرایط تاریخی متغیر را در دهه‌های بعد حفظ کرده است.

مطالعه »

«تنبیه خاموش» یا آزادی بیان!

فارغ‌التحصیلان مطالعات خاورمیانه نتیجه گرفته اند که: «برکناری فانی پیام تکان‌دهنده‌ای به دانشجویان و محققان مطالعات خاورمیانه می‌فرستد مبنی بر اینکه تحقیق، تدریس، خدمات نهادی و بحث آزاد در مورد موضوعات حساس سیاسی، مانند جنگ جاری در ایران، مشمول سانسور سیاسی و تحریم‌های نهادی است. چنین پیامی نه تنها با ارزش‌های اصلی مأموریت آموزشی و علمی دانشگاه واشنگتن در تضاد است، بلکه با اصول آموزش دانشگاهی و آموزشی ما نیز مغایرت دارد، اصولی که ما را به تفکر انتقادی، مشارکت در بحث‌های علمی آزاد و مواجهه با سوالات سیاسی فوری با دقت و صداقت فرا می‌خواند.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

بررسی وضعیت اسف‌بار زندانیان زن در ایران

وکلای تسخیری به ابزار تسریع اعدام معترضان تبدیل شده‌اند

اعتراف قوه قضاییه به اعدام دست‌کم ۳۹ زندانی سیاسی تنها در ۷۸ روز

Statement by More Than 150 Former Political Prisoners Opposing the Resumption of War

اعلامیه حزب دمکراتیک مردم ایران: نه به اعدام، نه به سرکوب

«تنبیه خاموش» یا آزادی بیان!