سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۲۹ اردیبهشت, ۱۴۰۵ ۰۰:۱۸

سه شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۰:۱۸

شعبان قهوه چی

همکارم روزنامه را از دستم گرفته است. انگار صدایش را از فرسنگها دورتر می شنوم. کلماتی بریده یریده: باباجان کجایی حواست کجاست؟ به خودم می آیم. زل می زنم به صورتش که از تعجب تغییر شکل داده است. روزنامه و تیتر لعنتی را نشانم می دهد. راستی چرا ارقام را با دلار می نویسند؟ مگر واحد پول ما ریال و تومان نیست؟ نکند دیگر ریال و تومان برای برخی ها معنای خود را از دست داده است و ما خبر نداریم؟

اقلیتی غرقه در نازونعمت، اکثریتی با نان جو آغشته در خون

صبح هر روزه مسیری تا رسیدن به محل کار را پیاده می روم. در سر راه شعبان را می بینم که مشغول نظافت و جاروکشی زمین قهوه خانه است. گاه سلام و علیکی کرده لحظاتی را پای درد دلهایش می نشینم. یک دیگر را از بچگی می شناسیم. همسن و سال ایم. او درس و مشق را از دوران دبستان کناری نهاد و شاگرد بنّا شد. زندگی پرمشقت و پرماجرایی داشته است. پس از سالیان دراز کار بنایی، هیچ گاه به آرزوی دیرینه اش که همانا ساختن خانه ای برای خود بود، نرسید. به همین خاطر هنوز هم در خانه ای استیجاری زندگی می کند. نتوانسته صاحب خانه ای شود. یا به قول خودش “لباس برای همه دوخت جز برای خودش”. به علت کمر درد و سوزش شدید پایش، کار بنایی را رها کرد و پس از مدت ها دربدری با اجاره ی مکانی بساط چای و قلیان فروشی راه انداخت.

پس از گذشت مدت های زیادی روز اولی که وی را دیدم، نشناختمش. برای همین بی اعتنا رد شدم. از پشت سر صدایم کرد. به گرمی احوالپرسی نمود. فشار زیادی به خود آوردم تا به خاطر بیاورمش. سایه ای پژمرده و پلاسیده از گذشته های دور. مانند دوران کودکی صمیمی و گرم. از همان چند دقیقه ای که پای صحبتش می ایستم، حد اکثر استفاده را می کند و یک ریز از زندگی اش حرف می زند.

روزی اندکی زودتر از وقت همیشگی به سر کار می رفتم. مرا که از دور دید دستی تکان داد. جارو در دست به انتظارم ایستاد. تا رسیدم، دستم را گرفته به داخل قهوه خانه اش کشاند. پاک دمغ و پکر بود. می گفت “فلانی، دیگر ذله شده ام. مشتریان قهوه خانه اکثراً جوان و تازه بدوران رسیده اند. کار های فصلی می کنند. همه اش نسیه قلیان می کشند. فعلاً بی کارند. حسابشان را نمی توانند بدهند. نه می توانم اجاره ی مغازه را دهم، نه خرج خانه و زندگی. بفرما این هم از سر انجام کاری که آخر عمری برای خود دست وپا کردم. می خواهم مغازه را تخلیه کنم و به صاحبش پس دهم. پسر بزرگم قول داده ما را به بندر عباس پیش خودش ببرد. اونجا معمار است”.

به ساعت نگاهی می کنم. وقت رفتن است. از شعبان خداحافظی کردم با قدم های تند به سوی محل کارم شتافتم.

چه بسیار از این شعبان ها که پس از عمری جان کندن هنوز خانه و زندگی درست و حسابی ندارند. و چه زیاد جوانان جویای کار که از بیکاری به قهوه خانه می روند و از بی پولی نسیه قلیان می کشند. می اندیشم کاری کنم تا چند روزی به چشم شعبان دیده نشوم. مسیر را کجکی می روم، تا مرا نبیند. من که کاری از دستم برنمی آید. چرا باعث شوم با دیدنم به یاد غم و غصه های زندگی و گذشته هایش بیافتد. شاید از این طریق مرهمی بر زخم های دیرینه اش شوم. با فراموشی خاطره هایش، خاطرات تلخ و جان گدازش، سرطان گرفتن و فوت زنش، دربدری چند ساله با بچه هایش، ازدواج مجدد با بیوه زنی که شوهرش به همان درد ناعلاج از دنیا رفته بود، تشکیل زندگی دوباره، یا به قول خودش بدبختی دوباره…

صبح امروز وقتی به سر خیابان رسیدم، با دیدن افراد زیادی که در خیابان ایستاده اند، یکه خوردم. آمبولانسی رسید. مردی که پیکرش غرق در خون بود و تشنجی به اندامش افتاده – تشنج و لرزه های آخرین دم حیات – موقع گذاردنش به آمبولانس از لباس هایش شناختمش. خودش بود، شعبان. از دهان و گوش هایش خون بیرون می زد. با چشمانی فرومرده و بیرنگ خیره به من بود. نتوانستم جلوتر روم. ماشین پژویی که شعبان را زیر گرفته بود، سپر جلویش اندکی خمیده بود. راننده اش آن جا نبود.

آمبولانس آژیرکشان به راه افتاد. لکه های خون بر آسفالت خیابان چکیده بودند. مبهوت شده ام. بی اختیار به یاد سخنانش در آخرین دیدارمان افتادم. از نسیه چای نوشیدن و نسیه قلیان کشیدن مشتریان جوانش برایم می گفت. از تخلیه مغازه و قصدش به مسافرت به بندر عباس.

خسته و کلافه به سر کارم می رسم. دستم به هیچ کاری نمی رود. روزنامه را برمی دارم. با بیمیلی شروع می کنم به ورق زدن. تیتر درشتی در یکی از صفحات توجهم را جلب می کند: “بزرگترین و مهمترین معامله در بازار بورس. فروش ۵/۱ میلیارد دلاری سهام فولاد خوزستان به یک تاجر”.

تیتر افسونم کرده است. همه چیز در ذهنم رژه می رود. شعبان، دربدری، تصادف، مرگ، ناچاری، قلیان، نسیه، فصلی، پژو، سپر، سرطان، سفر، سفر، سفر…

همکارم روزنامه را از دستم گرفته است. انگار صدایش را از فرسنگها دورتر می شنوم. کلماتی بریده یریده: باباجان کجایی حواست کجاست؟ به خودم می آیم. زل می زنم به صورتش که از تعجب تغییر شکل داده است. روزنامه و تیتر لعنتی را نشانم می دهد. راستی چرا ارقام را با دلار می نویسند؟ مگر واحد پول ما ریال و تومان نیست؟ نکند دیگر ریال و تومان برای برخی ها معنای خود را از دست داده است و ما خبر نداریم؟ 

تاریخ انتشار : ۱۳ بهمن, ۱۳۹۵ ۱۱:۲۰ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالروز پیروزی بر نازیسم؛ هیچ نیروی اهریمنی نمی‌تواند بر مردمی متحد پیروز شود

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): همان‌گونه که اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱ با اتکای به اتحاد مردمی در برابر تجاوز ایستاد، ایران نیز در اسفند ۱۴۰۴ دچار تحولی بزرگ شد. همبستگی مردم در دفاع از میهن، که به عین دریافتند فرزندانشان در نیروهای مسلح، به اتکای پشتیبانی جامعه است که قادرند از کشورشان در برابر خطر موجودیتی دفاع کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

سایه سنگین ۱۹۴۸: چگونه «نکبت» برای فلسطین یک فرآیند زنده و روزمره شد؟

در سطحی کلان‌تر از روایت‌های تاریخی و تحلیل‌های موردی، می‌توان استدلال کرد که «نکبت» نه صرفاً یک رخداد تاریخی با نقطه آغاز مشخص در سال ۱۹۴۸، بلکه نوعی منطق تاریخی-فضایی در حال تداوم است که رابطه میان قدرت، سرزمین و جمعیت را در یک چارچوب ساختاری بازتعریف کرده است. در این خوانش، ۱۹۴۸ نه لحظه پایان یک نظم پیشین، بلکه لحظه تثبیت یک الگوی جدید از سازمان‌دهی سیاسی فضا و جمعیت است؛ الگویی که قابلیت انطباق با شرایط تاریخی متغیر را در دهه‌های بعد حفظ کرده است.

مطالعه »

«تنبیه خاموش» یا آزادی بیان!

فارغ‌التحصیلان مطالعات خاورمیانه نتیجه گرفته اند که: «برکناری فانی پیام تکان‌دهنده‌ای به دانشجویان و محققان مطالعات خاورمیانه می‌فرستد مبنی بر اینکه تحقیق، تدریس، خدمات نهادی و بحث آزاد در مورد موضوعات حساس سیاسی، مانند جنگ جاری در ایران، مشمول سانسور سیاسی و تحریم‌های نهادی است. چنین پیامی نه تنها با ارزش‌های اصلی مأموریت آموزشی و علمی دانشگاه واشنگتن در تضاد است، بلکه با اصول آموزش دانشگاهی و آموزشی ما نیز مغایرت دارد، اصولی که ما را به تفکر انتقادی، مشارکت در بحث‌های علمی آزاد و مواجهه با سوالات سیاسی فوری با دقت و صداقت فرا می‌خواند.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

Statement by More Than 150 Former Political Prisoners Opposing the Resumption of War

اعلامیه حزب دمکراتیک مردم ایران: نه به اعدام، نه به سرکوب

«تنبیه خاموش» یا آزادی بیان!

رضا پهلوی و نقاب‌هایی که در باران گلوله فرو می‌ریزند

سایه سنگین ۱۹۴۸: چگونه «نکبت» برای فلسطین یک فرآیند زنده و روزمره شد؟

سی‌ودومین تحلیل هفته | گفتگو پیرامون بیانیه: نه به جنگ و خشونت؛ آری به صلح و آزادی | کیوان صمیمی، فرخ نگهدار