سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۳ مرداد, ۱۴۰۵ ۱۰:۲۳

شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۲۳

غم تو چیست نگارا

به خاطره سوزانِ حميد منتظری ...در سال ۶۵ از نخستين کسانی هستم که در آلمان در شهر هايدلبرگ خبر به صلابه کشيدناش را از جانب تبهکاران زمان میشنوم. شرايطِ آغازينِ غمِ غربت و دلواپسیِ پردامنه از سرنوشتِ بسيارانی از دوستان و آشنايان، مرا آسوده نمیگذارد.حسی شوم، پيوسته جانِ رنجورم را میتراشد و میخراشد. خواب حميد را میبينم با همان چشمانِ منتظر و لباس قهوهای راه راه که با هم در يک عروسیِ دوستانهی خوشرنگ، حضوری شادمانه داشتهايم

Getting your Trinity Audio player ready...

پس از بازجویی های سختِ شش ماهه در زندان اوین ، در ظهری غمناک در سال ۵۳ چشمم به بندِ ۲ و۳ زندان قصر گشوده شد با جمعیتی تقریباً دویست نفره.هنوز خود را در نیافته بودم دستی به پشتم می خورَد و می شنوم :« سلام عرض کردیم».هیچ جای سیمای سوخته اش با چشمم آشنا نبودو حتی خنده ی کج ِ کمرنگی که برلبانش نشسته بود.

شکل ِ برخورد ِ آغازینش نشان می داد از پیش با نام و چهره ام آشنا بوده است، ازاین رو در همان لحظه های نخست با صمیمیتی دوستانه می خواهد در قدم زدن های عصرانه در حیاطِ زندان ِ قصر با من همگامی کند و مرا آرام آرام در جریان مضامین ِ روزمره ی زندگی ِ زندان بگذارد. روزها آرام می آیند و می روندو پیوندی پایدار ، دیدارهای دنباله دار ِ ما رامعنا می دهد. در متن ِ مهربان ِ این دیدارهاست که « اندک اندک جمع مستان می رسند» و من با جان و جهان ِ کسانی پیوند می یابم که از دیر تا هنوز« در رهگذار باد، نگهبان ِ لاله اند ».

هرچند بسیاری از آنان از گلزار خاوران سر در آوردند اما با سرهای افراخته، همچنان لاله های جوان را پاس می دارند و سپاس می گویند.

شوق دانستن در حمید زبانه می کشید از این رو به خواندن ِ کتابهای تاریخی ، سخت دلبسته مانده بود. در گوشه ای از اتاق مثل بودا می نشست.از آن جایی که تقریباً مدام از دردهای کمر در رنج بود ،بالشی را در پشت تکیه گاه خود می کرد و در پیش رو کتابش را بربالشی دیگر می گذاشت. می دانست که از دانستن گریزی نیست و « دانایی ،رهایی از تنهایی ست ». سالها شب های طاقت سوزِ زندان را با هم و با آرزوهای برنیامده به روز آوردیم. در این گذارِ ناهموار، دیدار می کردیم : زیبایی زمانه ی زیبا را. آه وُ آینه وُ آرزوهای بزرگ را. عشق را وُ تپیدن های شورانگیزرا که درسرشت وُ سرنوشت ِنسل ِافروخته وُ سوخته ی ما بود.

حمید منتظری

چند ماهی مانده به توفان ِ ۵۷ از همنفسان ِ خویش در «بند» کنده می شویم. اورا خطوطِ خاطرات ِ خطه ی « بم » در بر گرفته بود، مرا طراوت ِچای وُ عطرِ عاطفه های علفِ لاهیجان و لنگرود. اورا با باران های یکریزوُ موسیقی ِ مکررِ سفال های شمال،پیوندی نبود و مرا با آه ِآتش بارِگیاهان ِ لب سوخته وُ آفتابِ بی تاب ِ جنوب. در من باران بود که می بارید در او آفتاب. در من دلریخته های «نیما » برلب می ریخت در او گدازه های شروه های « فایز دشتستانی »

من می خواندم: قاصدِ روزان ِ ابری« داروگ» کی می رسد باران؟

او می خواند: از اینجا تا به سرحد لاله کاشتم.

می خواستم فرزند آفتاب را به میهمانی ِ باران فرا خوانم. خواندم. با یارانی چند ، همه تازه از زندان بیرون آمده به لاهیجان آمد. حالتی برما رفت که مپرس.

شادی وُ سرشاری ِ جوانانه، خطِ سبزی بود که از لاهیجان تا آمل کشیده شد. چندی بعد همگی مهمان ِمهربانی های مردم «بم » شدیم.

در مسیرِ راه برای نخستین بار ،آواز ِ درازِ تشنگی ِ خاک را به جان شنیدم و رمز پیام ِ در دمندانه ی« گَوَن » را درشعر استادم شفیعی کدکنی ،بیش از پیش دانستم که چگونه و چرا از جگر می خواند:

به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا

در شب حکومت نظامی ، در خانه اش در نیروی هوایی باهم بودیم با عزیزِ شورانگیز ِ به خون خفته ام: قاسم سید باقری و اسفندیار کریمی. صبح، درنخستین فرصت، در میدان ژاله ایم. از نخستین کسانی هستیم که صدای ِ شلیک گلوله را می شنویم. حمید دوشادوش و پیشاپیش ِ مردم است . شور و شیدایی او در این روزتماشایی ست. اما گلخنده ی به اصطلاح « بهار آزادی» دیری نمی پاید که پیام آوران مرگ از راه می رسند و تاراج ِ شادمانی ِ دیرینه ی مردم را کمر می بندند. انقلاب اسلامی ۵۷ یکچند دراو نیز تردیدهایی را درباره ی ماهیت به اصطلاح ترقی خواهانه اش دامن زد، اما دیری نپایید او خود را در برابر دروغ زنان و دروغ پردازان تاریخی می بیند. این مرحله از زندگی سیاسی او سخت تر و دشوارتر است ازاین روتا آخرین لحظات ِ زندگی رنجبارخود به مبارزه یی بی امان با تاریک اندیشان ِزمان برخاست.

در تابستان ۶۳ شمسی ، وقتی که آخرین هوای غم انگیز ِوطن ،در درون ِخونم خانه می کرد و ُ غمناک وُ نمناک ،یکی از مرزهای ایرانشهر را پس ِپشت می گذاشتم با مهربانی ِ تابانش در کنارم ایستاده بود با لبخندی که سیمای سوخته اش را هاشور می زد.در این میان ناگهان حلقه ی ازدواجش را از دستش بیرون آورد و رهتوشه ی سفر بی سرانجامم کرد تا شاید در ناهمواری های راه ،به کارم آید. اصرار سرسختانه ام از نپذیرفتن این هدیه ی ارجمند بی فایده ماند. در فرصتی بسیار هراسناک با اشک و آهی بلند از هم کنده شدیم بامشتی از خاک وطن که اینک همدم ِ لحظه های چاک چاک ِ من است.

در اینجا هیچگاه از او بی خبر نبودم . می شنیدم با قامتی به بلندی آرزوهای ما و با حنجره یی سرشار از شکوهِ شکفتن و با تمام تپش های سبز وُ تازه اش بر سرمای جوانه سوز ِ زمستان ، راه می بندد وُ شور و شوق ِ باز زایی را بر گستره ی جان ِ آرزومندان می افشانَد. آری، آنجا که ضرورت ِ زمان، فرامی رسد زنگ ها به صدا در می آیند و آنانی که سری پر شور از اندیشیدن و دلی گرم از تپیدن دارند آوازی از نهانجای جانشان طنین بر می دارد که : هان برخیز! برخیز وُ شوری تازه برگستره ی زیبای هستی برانگیز!

در پاسخ به چنین ضرورتی بود که او برخاست تا در تاریکنای « این شب ِ منفور، راهی به سوی نور بگشاید ».

نام « سیاوش »را برخود می نهد . چرا که می داند گذشتن از آتش ِپیکار ، این بار دشوارتر است . در سال ۶۵ از نخستین کسانی هستم که در آلمان در شهر هایدلبرگ خبر به صلابه کشیدنش را از جانب تبهکاران زمان ،می شنوم. شرایطِ آغازین ِ غمِ غربت و دلواپسی ِ پر دامنه از سر نوشت ِ بسیارانی از دوستان و آشنایان ، مرا آسوده نمی گذارد.حسی شوم ،پیوسته جان ِ رنجورم را می تراشد وُ می خراشد. خواب حمید را می بینم با همان چشمان ِ منتظر ُو لباس قهوه ای راه راه که با هم دریک عروسی ِ دوستانه ی خوش رنگ ، حضوری شادمانه داشته ایم اما همینکه می خواهم در کنارش قرار گیرم گویی این نکته را به فراست در می یابد و به گونه ای ماهرانه که در ذاتش بود از من دور می شود و از دور با حالتی درچهره به من می فهمانَد که وضع به سامانی ندارد و عجب اینکه چنین خوابی را بارها با همین مضمون ِ برشمرده، دیده ام . تنها زمان و مکان هایش رنگی دیگر داشته اند.

باری ، جلادان زندان ، آزموده را دیگر بار در مسلخ ِ خونین ِ خود می آزمایند. نبردی سهمگین آغاز می شود. با قامتی بلند در برابر رذالت های زمانه می ایستد. اندیشه ها عشق، عشق ها آرزو و تپیدن ها فریاد می گردد تا بنیاد ِ تبهکاران ِ زمان را فرو ریزد.

دشمن،از زنده ی او بیمناک است از این رو قلب ِشیفته اش را به رگبار ِ آتش می سپارد اما نمیداند فریاد وُ یاد ِ ارجمندش همواره در ما ،در جان ِ زمان، چونان باغی سرشار گل می دهد وُ به بار می نشیند.آری ، به زبان ِ زلالِ ِشاهرخ مسکوب در« سوگ سیاوش » « آنکه به بهای زندگی خود ،حقیقت زمانش را واقعیت می بخشد ،دیگر مرگ ،سرچشمه ی عدم نیست . جویباری ست که در دیگران جریان می یابد به ویژه اگر این مرگ ،ارمغان ِ ستمکاران باشد»

حلقه ی ازدواجش سالها با من بود. طاقت نداشتم آن را به عزیز زندگیش «مهین» بسپارم. حلقه یی که انگشت ِ مهربانش را در میان خون وُ خاطره گم کرده بود. سرانجام چند سال ِ پیش آن را با اندوهی بسیار به همسفر ِ سوگوار ِ زندگی ِ رنج بارش باز گردانیدم.

ساعتش را مدتی پیش از آنکه به قتلگاه رود به بیرون فرستاده بود و اکنون پیش من است. عقربه های ساعت سالهاست حرکتشان را از یاد برده اندو بر چهره ی فرسوده شان خاکستر سکوت و سکون نشسته است و در صبحگاه یا شامگاهی شاید دلگیر روی ساعت ِ پنج و چهل دقیقه به خوابی تلخ فرورفته اند.

زمان ِ دقیق و درست ِ بازایستادن قلب شیفته ی این عزیز ِ به خون خفته را نمی دانیم. شاید در همان زمان ِ ساعت ِ به خواب رفته اش باشد و یا شاید در زمان ِ زرد ِ پرپر شده ی دیگر .

اما این را می دانیم در همان زمانی که حمید و حمیدها را به قتلگاه می بردند، زمان، بر مداری سیاه می چرخید و هوا بوی فاجعه یی هزار ساله می داد وُ زندگی ، زیبا و سربلند در برابر مرگ و مرگ اندیشان ایستاده بود.

آری ، در تابستان ۶۷ در زندان اوین ،زمانی که عقربه های ساعت بر مدار مرگ می چرخید قلب غمگین ِ جوانش ازبلندای تپش بازایستاده است.

چندین ماه ِ پیش از آنکه قامت بلندش برشانه ی خاک خم شود دلشوره یی غریب ،نصیب ِ سینه ی من شده بود که: اورا به قتلگاه خواهند برد. نمی توانستم . نمی توانستم چنین احساس ِ شومی را از سینه ی رنجور ِ خود دور کنم. دغدغه های دردناک در خاطرم خانه می کرد و تصاویری خوف انگیز ، در پای پله های پاییزم می ریخت. دستی سیاه و سرد تمام خطوطِ خاطره های خوبی را که با او داشتم در من خط می زد.

نمی خواستم باور کنم لبخندِکمرنگ ِ کجش را دیگر بار نخواهم دید یا دیگر شاهد پُک زدن های طولانی ِ سیگارش نخواهم بود که با این کار ، آتش و خاکستری بلند برسیگارش باقی می گذاشت. نمی خواستم باور کنم که دیگر نمی توانم تماشاگر درست کردن غذای مورد علاقه اش «املت » در آشپزخانه باشم . یا اینکه دیگر نامم را از حنجره ی کویری اش نخواهم شنید. نه …، نمی خواستم باور کنم که : باورنکردنی های بسیاری را باید باور کرد.

اما این دلشوره ی شوم ،دست از سرم برنمی داشت. از این رو چندین ماه، پیش از آنکه به قتل برسد و آن فاجعه ی فجیع بر جان و جهان ما فرود آید در باره ی او بقول ابولفضل بیهقی قلم را لختی گریاندم . نخستین جمله ای که برای آن دوست ،آن یگانه ترین دوست برکاغذم فرود آمد این جمله ی غمگنانه بود: «غم تو چیست نگارا»

غم تو چیست نگارا

جزیره های بهار

به انتظار تو بودند.

به انتظار پیامی

که از کرانه ی قلب تو، عاشقانه برآید –

صنوبران ِجوان

به جان ، شکفتن ِعشق ِ تو را هماره سرودند.

تو در شبانه ترین لحظه های نیلوفر

به تابناکی ِ تاریخ ِ تاکها خواندی

و در چکامه ی تابانت

که رنج ِشبها را

ز خاطرات ِ درختان ِ شهر بر می داشت

هزار پنجره خندید.

کسی نمی داند

که جان ِ عاشق ِ تو

کجا، چگونه فرو مُرد

که در کبودی ِ چشمان ِ هر بنفشه، غم توست.

عزیز ِ گمشده ی من!

بسوگواری ِ آوازت

که در طراوتِ گل های باغ همسایه

و در نجیب ترین لحظه های من جاریست

دلم بخنده ی هیچ عابری سلام نگفت.

به لاله ها گفتم:

دل ِ غمین ِمرا

بشادمانی ِآغوش ِ باغها ببرید

که در تبسم ِ سرشار ِ شمعدانیها

و در ترنم ِ شفاف ِ آب های صبور

حضور ِزمزمه ی لحظه های شیدائی ست.

به لاله ها گفتم :

بسوگواری آوازِ بی قراری تو

طنین ِ داغ ِ دل ِعاشقم تماشائی ست.

رضا مقصدی

۱۸فروردین ۶۶

هایدلبرگ

تاریخ انتشار : ۲۷ شهریور, ۱۳۸۹ ۸:۱۷ ق٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

بحران نظامی تنگه هرمز، خطر گسترش آن، آینده‌ای مبهم و غیرقابل مهار برای ایران، منطقه و اقتصاد جهانی

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) از همه جریان‌های سیاسی آزادی‌خواه، دموکراسی‌خواه، ملی و توسعه‌گرا که دغدغه عزت، امنیت و آینده ایران را دارند، می‌خواهد با اقدامی هماهنگ و فراگیر، پیام روشن مردم و نیروهای صلح‌طلب ایران را به افکار عمومی جهان، نهادهای مدنی، نهادهای بین‌المللی و دولت‌های درگیر در این بحران برسانند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

تنش حقوقی و سیاسی در شورای امنیت بر سر آینده پرونده هسته‌ای ایران

شهناز قراگزلو: ایالات متحده نیز از مواضع کشورهای اروپایی پشتیبانی کرد. نماینده آمریکا استدلال‌های روسیه و چین درباره پایان اعتبار قطعنامه ۲۲۳۱ را رد کرد و بر ضرورت ادامه بررسی پرونده هسته‌ای ایران در شورای امنیت تأکید داشت.

مطالعه »

گل به‌خودی فیفا در دادن میزبانی جام جهانی به آمریکا و کانادا و نادیده گرفتن تبعیض نسبت به تیم های شرکت کننده…

گودرز اقتداری: تیم ملی همانگونه که در جام جهانی ۲۰۲۲ در قطر هم هدف تظاهرات مخالفین جمهوری اسلامی قرار گرفت در این بازیها نیز با تقابل مخالفین جمهوری اسلامی بویژه طرفداران سلطنت روبرو خواهذ بود. پیش بینی ها اما انست که این بار شاید بخاطر میزبانی در امریکا و کانادا که هر دو میزبان صد ها هزار ایرانی متمایل به رضا پهلوی هستند، امکان در گیری های بیشتر محتمل‌تر است…. در دیدگاه ما اما تیم ملی تیم تمام مردم ایران است و در این شرایط که کشور هدف حملات و خسارات بی‌بدیل در تاریخ معاصر خود بوده است پیروزی تیم ملی و حمایت عمومی هم‌وطنان برای ایجاد اتحاد و هم‌بستگی ملی بیش لز پیش ضروری و مورد انتظار است. ما مانند همه هنرمندان و روشنفکران میهن تحت ستم‌مان ورزش‌کارانی که با پرچم ایران در هر میدانی مبارزه میکنند را نیز فرزند ایران و از ان خود میدانیم و پیروزی هایشان را در میدان‌های جهانی ارج می‌گذاریم.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

فلسفه اپیکور؛ نبوغ روشنفکران یونان باستان.

«دولت – ملت» به مثابه برساختی تاریخی از قدرت و همبستگی – انتشار مجموعه چهار بخش

چرا عادی‌سازی سلطنت با میراث جنبش فدائیان ناسازگار است؟

تداوم کارزار «سه‌شنبه‌های نه به اعدام» با پیوستن زندان نیشابور در هفته صدوسی‌ام در ۵۹ زندان

دوقطبی های کاذب؛ هنگامی که وطن‌دوستی به ابزار توجیه جنگ‌طلبی بدل می‌شود

نامه پخشان عزیزی از زندان اوین؛ «من آنی‌ام که برای زندگی می‌میرم، نه آنکه برای مرگ زندگی کنم»