تابستان،
با تنی گرم از خاطره
در باد و باران
تکانی میخورد
و آرام،
رو به رفتن میکند.
خورشید
خمیازه میکشد،
و زمین،
در تردیدِ خواب
به خود میپیچد.
در شبِ طولانی ِذهن،
اندیشهای
چون شهاب
جرقه میزند و میگریزد.
زیر پوست سرد خاک،
رویایی گرم
نفس میکشد.
شکوفهها،
در دل تاریکی،
بیدعوت،
و بیهراس از تیغ
ساز آمدن میزنند.
از دوردست،
کسی میخواند:
«تغییر،
همزادِ تداوم است،
و تداوم،
راه نجات.»
برگها
در گوش خاک
عاشقانه زمزمه میکنند،
ستارهای چشمک میزند
زمین،
چشمگشوده
خیالِ خواب ندارد.



