من جهان را زادهام.
در سینهام
دریای زندگی میخروشد.
من کودکم را
در گهوارهٔ تب و تپش،
بر شانه میآویزم.
دخترم،
آفتابِ بیاجازه است،
در گسترهای بی مرز!
پسرم،
برای مورچگان دانه میپاشد
و شمشیر را
برای موزه میخواهد!
من زنم
رودم،
و سنگهای راهم را
آرام میغلتانم.
چراغ نیستم
خورشیدم!
من آذرخش
در سکوت شبم!
صدای من
ریشههای کهنه را
میلرزاند.
بی من؟
خیالی محال!
من با حرمت،
نفس میکشم
و حقم را،
اگر ندهند،
با دستان ظریفم
از گلوی دنیا بیرون میآورم.
من صخرهام!
کوهم، پناهگاهم!
من زنم
پناهگاه دنیا!
من زنم،
تو زنی،
ما نقطههای روشنِ
پابان خشونتیم!



