بعضی صداها فقط شنیده نمیشوند؛ در هوا مینشینند، در دل میمانند، و بعد از سالها درست همانطور زندهاند که در اولین روز. صدای ناصر مسعودی یکی از همین صداهاست؛ صدایی که وقتی میخواند، انگار گیلان نفس میکشید.
مسعودی تنها یک خواننده نبود؛ یک «اقلیم» بود. اقلیمی از باران، از مهآلودگی صبحهای شمال، از بوی خاک خیس و صدای چوب خیسخوردهی کنار اجاق. هر تحریر او مثل پرواز پرندهای بود که لحظهای روی شاخهی خیس مینشیند و بعد دوباره اوج میگیرد.
مسعودی از آن نسل هنرمندانی بود که موسیقی را معامله نمیکردند. او از موسیقی «نان» نخواست؛ از موسیقی «حقیقت» خواست. و همین حقیقتخواهی بود که صدای او را اینقدر پاک، اینقدر بیزخمه، اینقدر انسانی کرده بود. صدایی که در آن میشد صدای مردم را شنید—هم رنجشان، هم شوقشان.
وقتی «گل پامچال» را میخواند، بهنظر نمیرسید دارد ترانه اجرا میکند؛ انگار بهار را به آغوش میکشید. وقتی «آی سازهنواز» را میخواند، انگار صدای کوهها بلند میشد. وقتی «بیوفا» را میخواند، دلتنگی شکل میگرفت. و وقتی از میرزا کوچکخان میخواند، تاریخ قامت راست میکرد.
مرگ او خاموششدن یک صدا نیست؛ خاموششدن چراغی است که سالهاست خانهی موسیقی گیلان را روشن نگه داشته بود. اما آیا او واقعاً خاموش شده است؟ بعضی آدمها مثل چشمهاند؛ حتی اگر آب از دهانهشان نریزد، رطوبتشان در خاک میماند و جهان را تر و زنده نگه میدارد.میکند.
ناصر مسعودی از دنیا رفت،
اما صدای او هنوز در هوای بارانی شمال شناور است.
در کوچههایی که مه میچرخد، میشود او را شنید.
او آخرین یادگار نسلی بود که صدایشان «زنده» بود، نه ضبطشده.
و حالا هر وقت باران میبارد،
گیلان دوباره صدای او را زیر گوش باد میگذارد.




1 Comment
نامشان یادمان شادمانی بی تکرار ماست.