از دل محلههای کارگری کاراکاس، از ایستگاههای مترو و اتوبوسهایی که بوی عرق زحمتکشان را در خود داشتند، رؤیایی سر برآورد که نامش را بولیواری گذاشتند؛ رؤیای بازپسگیری نانِ ربودهشده از چنگال الیگارشی، و حاکمیتِ غصبشده از مشت امپراتوری. نیکلاس مادورو، با همه ضعفها و خطاهایش، فرزند همین رؤیا بود: نه ژنرالِ کودتا، نه تکنوکراتِ نهادهای مالی جهانی، که کارگری سیاسیشده در متن مبارزه طبقاتی و استمرار یک پروژه ضدامپریالیستی.
حمله نظامی ایالات متحده به ونزوئلا، یورش شبانه، دستبند، ناو و هواپیماهای جنگی و دادگاه نیویورک، نه «اجرای عدالت»، که عریانترین شکل استعمار نوین است؛ پیامی روشن به همه ملتهای جنوب جهانی: اگر جرأت کنید از مدار سرمایهداری جهانی خارج شوید، اگر ثروت طبیعیتان را صرف آموزش، بهداشت و بازتوزیع اجتماعی کنید نه سود سهامداران فراملی، سرنوشتتان بر عرشه ناوهای جنگی رقم خواهد خورد.
امپراتوری آمریکا، که کودتای ۲۰۰۲ علیه هوگو چاوز را در کارنامه دارد، مشکلش همواره نافرمانی بوده است. گناه ونزوئلا جسارت گفتن «نه» بود: نه به نظمی جهانی که نابرابری را طبیعی جلوه میدهد.
انقلاب بولیواری، همچون همه انقلابهای زنده، میدان تناقض بود: دستاورد و شکست، امید و فرسایش، عدالتخواهی و انحراف. اما هیچیک از این تناقضها، هیچ خطا یا بنبستی، مجوز اشغال نظامی، ربایش رهبر یک کشور مستقل و تحقیر حاکمیت ملی نیست. آنها و تنها مردم ونزوئلا، حق دارند درباره آینده خود تصمیم بگیرند؛ نه پنتاگون، نه کاخ سفید، و نه دادگاههای نمایشی امپراتوری.
چپ جهانی باید واضح و روشن اعلام کند که: دفاع از ونزوئلا، دفاع از یک فرد یا یک دولت مشخص نیست؛ دفاع از اصلی ساختاری است، که حق ملتها برای آزمون راههای تغییر اجتماعی، حتی اگر پرخطا، پرهزینه و پرتناقض باشد، را محترم میشمارد. اگر امروز در برابر مداخله امپریالیستی سکوت کنیم، فردا نوبت هر جنبشی است که جامعهای آزاد و عادلانه را طلب کند و صدای فرودستان را از حاشیه به متن بیاورد.
اندیشه و باور را نمیتوان به زنجیر کشید. بولیوار، چاوز، و همه نامهایی که بر دیوارهای غرب کاراکاس زندهاند، یادآور این حقیقتاند که تاریخ آمریکای لاتین، تاریخ تسلیم نیست؛ تاریخ مقاومت است. مقاومتی که هرچند زخمی، پراکنده و تحت فشار، هنوز زنده است: در خیابانها، در حافظه جمعی، و در مبارزهای مداوم علیه امپریالیسم، برای عدالت اجتماعی و حاکمیت مردمی.



