بار دیگر ایران دستخوش اعتراضات گسترده مردم بهجانآمده از ستم و تبعیض طبقاتی گسترده و فقر و گرسنگی و بیداد شده است. از ماهها قبل و در پی تشدید مخاصمات جمهوری اسلامی با غرب و بهویژه آمریکا و اسرائیل و عدم تن دادن رژیم به عقبنشینی در مورد سیاستهای خارجی در مسئله هستهای و… و بازگشت مکانیسم ماشه، پیشبینی میشد که بار دیگر مردم به خیابانها آمده و اعتراض خود را به رژیم حاکم ابراز دارند. این اعتراضات در شرایطی آغاز شد که مردم هر روز شاهد کاهش ارزش پول ملی بهواسطه بالارفتن قیمت دلار و طلا بودند و روزبهروز سفرههایشان کوچکتر و گرانی سرسامآور، معیشت آنها را دچار مشکل فراوان کرده است. گرچه اینبار اعتراضات از بازار تهران و با شعارهای معیشتی و علیه گرانی شروع شد، ولی بهسرعت به نقاط دیگر ایران سرایت کرد و بازاریان همراه اقشار دیگر مردم علیه تمامیت رژیم به اعتراض پرداخته و خواهان تغییر آن شدند.
فشار اقتصادی روزافزون که تأثیر خود را بیش از پیش بر مردم فقیر و تهیدستان، بهویژه در شهرهای کوچکتر که امکانات اقتصادی کمتری دارند و بهخصوص در شهرهایی با بافت عشایری و روستایی که طی چند سال اخیر و با وجود خشکسالیها از درآمد کافی در کشاورزی و یا دامداری برخوردار نبوده و تحت تأثیر اقتصاد نئولیبرالیستی حاکم، بیشتر از هر زمان فقر و تنگدستی را تجربه میکنند، اینبار شاهد اعتراضات گستردهای بودند. از خصوصیات اعتراضات کنونی، شرکت گسترده فرودستان است که در نقاط کمتر برخوردار زندگی میکنند و در اعتراضات گذشته کمتر حضور داشتند.
این خیزشها در حالی به وقوع میپیوندند که دولت پزشکیان طی مدتی که قوه مجریه را در دست دارد، نتوانسته به وعدههای خود در زمینه اقتصادی و معیشت مردم عمل کند و مجلس حداقلی هم بهجای پرداختن به مسائل مهم همچون معیشت و… بهدنبال مسائلی چون قانون حجاب و… بوده است. بهعبارتی هم مجلس و هم دولت در ضعیفترین وضعیت خود قرار داشته و عملاً در بهوجود آمدن وضعیت کنونی تأثیر فراوان داشتهاند، ولی مهمترین عاملی که جامعه ایران را به این نقطه رسانده، رهبر جمهوری اسلامی است که همچنان با اصرار بر سیاستهای ایدئولوژیک و غلط خود و ادامه آنها، چه در زمینه هستهای و سیاست خارجی و چه دخالتهای گاهوبیگاهش در امور مختلف، باعث انسداد سیاسی و رویکرد غلط در امور مختلف حکمرانی گردیده است. این انتظار بود که بعد از جنگ دوازدهروزه و بعد از آنکه مردم با رویکردی درست در مقابل تجاوز اسرائیل ایستادند، حاکمیت بتواند تغییر رویکرد بدهد و زمینه را برای حل بحران و توجه به خواست مردم فراهم کند، ولی دیدیم نهتنها رهبری و مجموعه حکومت اینچنین نکرد، بلکه با ادامه همان سیاستها و کوبیدن بر طبل دشمنی و تأکید بر ادامه غنیسازی و توسعه موشکی و اجتناب از مذاکره بهشکل مستقیم، عملاً کشور را در مقابل اقدام برای بازگشت تحریمها قرار داد و حتی در اظهاراتی که مطرح میشد، آن را کوچک و ناچیز قلمداد کرده، سعی میکردند بدینوسیله اعتبار از دسترفته در جنگ دوازدهروزه و غافلگیری خود را ترمیم نمایند.
با وجود اینکه صاحبنظران و اندیشمندان در حوزه اقتصاد و سیاست بارها درباره خطر بازگشت تحریمها گفته بودند و با وجود اینکه هر آن احساس میشد که کشور با یک ابربحران اقتصادی روبهرو شود، گویی حاکمیت را خواب برده بود و همچنان سر در لاک خود فرو کرده و اطرافش را نمیدید. شکی نیست که تحریمهای آمریکا و غرب عامل مهمی در بهوجود آمدن وضع کنونی بودهاند که در این رابطه تنها نباید آن را عکسالعمل در مقابل ستیزهجوییهای حکومت دانست، بلکه در ابعاد وسیعتر آن را باید در حوزه سیاستهای ژئوپلتیک امپریالیستی آمریکا و اسرائیل تفسیر کرد که سیاستهای غلط رژیم در منطقه و جهان آن را تشدید نموده و راه را برای دخالت آمریکا و اسرائیل در سرنوشت کشور فراهم نموده است.
ساختار پوسیده و عقبمانده قدرت در ایران که مبتنی بر دیدگاه ایدئولوژیک و بینش خلیفهگری و امتپروری است، راه را برای شرکت واقعی مردم در سرنوشتشان و انتخابات آزاد بسته و انسداد سیاسی را بهوجود آورده و تنها شرایط مساعدی برای عده خاصی که انحصار در قدرت را دنبال میکنند فراهم نموده است تا هرچه بیشتر در قدرت حضور داشته و آن را قبضه کنند. خصوصیت مهم این ساختار عدم شفافیت و پاسخگویی است. هیچ نهاد مردمی بر آن نظارت ندارد و سیاستها در یک زدوبند مافیایی و معاملات درونی دستاندرکاران تعیین و اجرا میشود و مردم هیچ نقشی در آن ندارند. تمام اجزای این ساختار در یک پیوند ارگانیک با یکدیگر هستند که در رأس آن ولیفقیه قرار دارد و عامل اصلی پیوند و استحکام آن میباشد. قوه قضائیه و شورای نگهبان و قوه مقننه و مجلس خبرگان و مجلس شورای اسلامی و نیروهای نظامی و امنیتی، همه اجزای اصلی این ساختارند که همگی تحت رهبری و هدایت ولیفقیه قرار دارند و بهنوعی ابزار دست وی برای اعمال قدرت و تسلط خود بر کشور میباشند. همین ساختار است که با دنبالهروی از ولیفقیه کشور را به این نقطه رسانده که آیندهای مبهم را در مقابل ما قرار داده است. حاکمیت و رأس آن با فرصتسوزیهای متعدد و آنجا که میتوانست با تغییر رویکرد راه را برای تغییرات بنیادین فراهم کند، عملاً کار را بهجایی رسانده است که بیش از هر زمان صدای براندازان بلند شده و شنیده میشود.
حکومت با سرکوب و بگیروببند نیروهای ملی و دلسوزان واقعی کشور، عملاً راه را برای جریانهایی باز کرده است که حتی بهدنبال بازگشت رژیم گذشته باشند.
همان خیانتی را که شاه در زمان زمامداریاش علیه جریانها و عناصر مترقی و ملی و دموکرات و بالعکس با حمایت از روحانیت کرد و دست آنها را باز گذاشت تا در انقلاب ۵۷ بتوانند خود را بهعنوان اصلیترین آلترناتیو معرفی کنند، همین رژیم به شکل دیگری و اینبار با رشد یافتن جریانهای راست افراطی که هم از حمایت مالی بیگانه برخوردارند و هم رسانههای وابسته بسیاری آنها را حمایت میکنند، انجام داده است.
بدتر از آن این است که حکومت با بستن دهان ترقیخواهان و خفه شدن صدای آنها، عملاً امتیاز ویژهای را در اختیار جریانهایی چون سلطنتطلبان قرار داده است که دارای رسانه و امکانات مالی فراوان هستند. مردم ایران در شرایطی قرار گرفتهاند که دائماً هدف بمباران رسانهای جریانهای راست افراطی و سلطنتطلب بودهاند. آنها کمتر صدای دیگر جریانهای سیاسی را شنیده و از خواستهها و مطالبات واقعی آنها که همان خواستهها و مطالبات واقعی مردم است، چیزی نشنیدهاند؛ چرا که حتی امکانات اینترنت که تا حدی میتوانست وسیلهای برای ابراز سیاستها و برنامههای جریانهای ترقیخواه باشد نیز فیلتر گشته و محدودیت فراوانی بر آن اعمال شده است. این خیانتی است که حکومت در قبال مردم و نیروهای مترقی انجام داده و میدهد.
از طرف دیگر، طی چهلوهفت سال گذشته حکومت آنچنان رفتار کرده است که هر حکومت دیکتاتوری دیگر در مقایسه با آن بهشت قلمداد میشود. بازگشت مردم به گذشته و جستوجو کردن سرنوشتشان در گذشته و رژیم پادشاهی دقیقاً از همین سیاستهای حکومت نشأت میگیرد که از یکطرف با انسداد سیاسی و اعمال سانسور و سرکوب وحشتناک و دست گذاشتن بر اینترنت و فضای مجازی باعث نشنیده شدن صدای ترقیخواهان و بیان برنامهها و سیاستهایشان گردیده و از طرف دیگر با روشهای سرکوبگرانه و اصرار بر اجرای سیاستهای ایدئولوژیک و چپاول و غارت وحشتناک منابع ملی باعث تقویت و سفیدشویی رژیم گذشته گردیده که گرایش بسیاری از مردم را به آن به همراه داشته است، تا جایی که ادعا میشود تنها آلترناتیو حکومت، شاهزاده پهلوی است.
در این میان باید از اختلافات و رفتارهای جریانهای سیاسی دیگر که طی چهلوهفت سال گذشته نتوانستهاند در کنار هم قرار گیرند تا بتوانند در خیزشهای مردمی تأثیرگذار بوده و چشماندازی عینی را برای گذار به مردم بنمایانند نیز یاد کرد.
آنچه همواره در آسیبشناسی اعتراضات مختلف، بهخصوص اعتراضاتی که از سال ۸۸ تا امروز به وقوع پیوسته، گفته میشود، نبود رهبری منسجم و نداشتن برنامه و شعارهای ایجابی در اعتراضات است که هر بار علتهای آن بهدرستی تشخیص داده شده است، ولی در حوزه عمل آنچنان عمل تأثیرگذاری احساس نشده و نمیشود. بارها صحبت از اتحاد نیروهای ملی و دموکرات و چپ شده است، بارها از عدم حضور و پیوند ارگانیک این جریانها با مردم و بهخصوص هنگام اعتراضات گفته شده است، بارها بر لزوم سازماندهی و داشتن برنامه مشخص تأکید شده است، ولی نتیجه همان است که باز شاهد این وضع وخامتبار هستیم. هر بار بعد از به سکوت رفتن اعتراضات این مسائل مطرح میشود و میبینیم همه بهشکلی فعال آنها را بررسی و نقد میکنند و اینگونه احساس میشود که حتماً در دور بعدی اعتراضات برطرف میگردند، ولی میبینیم هر بار تکرار است و تکرار؛ گویی هیچ مسئولیت سیاسی و اجتماعی و اخلاقی وجود ندارد. همه در حوزه حرف مانده و توان برداشتن قدمی برای برطرف کردن این ضعفها را ندارند. در چنین شرایطی چگونه باید انتظار داشت که جریانهای راست و سلطنتطلبها خود را بهعنوان تنها آلترناتیو معرفی نکنند؟ یاد ضربالمثلی افتادم که میگوید: «بیحجابی بیبی از بیحیاییاش نبود، بیبی چادر نداشت.» وقتی مردم صدای دیگری غیر از اینترنشنال و منوتو و… را نمیشنوند، مسلم است شازده و طرفدارانش میشوند آلترناتیو. این حکایت احزاب و سازمانهایی است که ما آنها را بهعنوان جریانهای ترقیخواه میشناسیم.
درست است طی ۴۷ سال گذشته شدیدترین سرکوبها متوجه این جریانها و بهویژه چپها بوده است. درست است بیشترین اعدامهای سیاسی طی دهه شصت علیه جریانهای ترقیخواه و چپ صورت گرفته است، ولی اینها توجیهکننده انفعال و عدم تأثیرگذاری آنها نیست. آیا جریانهایی که عمدتاً رهبریشان در خارج کشور قرار دارد نمیتوانند با دیگر جریانهای سیاسی همسنخ خود به توافق و اتحاد برسند؟ آیا اختلافات با دیگر احزاب و سازمانهای مترقی تا آن حد میباشد که حتی بر دخالت در سرنوشت مردم و احساس مسئولیت در قبال آنها و تلاش برای جلوگیری از انحراف مسیر ارجحتر است؟ برای آن نیروی مسئول و فعالی که هنوز دل در گرو این جریانها دارد، جای سؤال است که چرا مجموعه جریانهای مترقی، چه ملی، چه دموکرات و چه چپ، هنوز نتوانستهاند با طرح شعارهایشان در بین مردم آنها را با چشماندازی روشن روبهرو سازند. هنوز برای این عناصر و نیروها در داخل کشور این جای سؤال است که اگر یک جوان ایرانی که گرایش به سلطنتطلبها دارد بپرسد آلترناتیو شما چیست یا کیست و یا کجا هستند و چرا ما آنها را نمیبینیم، چه جوابی دارد؟ بهعنوان یک فعال اجتماعی بارها با اینگونه سؤالات روبهرو بودهایم، ولی نتوانستهایم جواب قانعکنندهای به سؤالکننده بدهیم.
از طرف دیگر، ما رسانهای فراگیر نداریم که بتوانیم صدای خود را به مردم برسانیم. داشتن تلویزیونی مثل اینترنشنال برای جریان راست واقعاً یک نعمت بزرگ است. ما حتی نتوانستهایم بعد از این همه سال یک رسانهای حتی بسیار کوچکتر از اینترنشنال راه بیندازیم تا بتوان صدای خود را به مردم رسانده و از آنها بخواهیم به حرفهای ما گوش دهند؛ رسانهای فراگیر که بتواند با مردم پیوند برقرار کند. فردا اگر جریان سلطنتطلب توانست هژمونی خود را بر جنبش مردم اعمال کند، جای هیچ گله و شکایتی برای ما باقی نخواهد ماند. تنها نمیتوانیم بهانه بیاوریم که حکومت و سرکوبهایش باعث این مسئله شده است. حتی در زمینه فعالیت فردی هم ما دچار انفعال هستیم. صدها و هزاران هوادار بهجا مانده از دوران گذشته در داخل ایران هستند که بسیاری از آنها هنوز بر آرمانها و اعتقادات خود پایبندند، ولی رابطه آنها با حزب یا سازمان متبوعشان قطع گردیده و عملاً منفعل شدهاند و یا اگر فعالیتی دارند بسیار جزئی است. نداشتن تشکیلات و رابطه ارگانیک با حزب و سازمانهای موجود یکی از مشکلاتی است که طی این سالها برای آن فکری نشده است. اکنون بیشترین فعالیتها در فضای مجازی است که آن هم در ایران دستخوش فیلترینگ و محدودیتهای بسیار است.
ما از سازماندهی حرف میزنیم، از تشکل داشتن و تشکل یافتن، ولی عملاً اگر هم تشکلی وجود داشته باشد و حتی در صورت حضور عناصری از ما در آن، آنچنان تأثیری نداریم. واقعیت این است که ما با جمعیتی خسته از هواداران روبهرو هستیم که آنچنان رغبتی برای فعال بودن ندارند. بهراحتی میدان را برای راست افراطی و جریانهای انحرافی خالی کردهایم. ما آن نیروی جوان را که پرانرژی باشد تا بتواند در بزنگاههای تاریخی حرکت کند نداریم. طی سالهای متمادی بیشتر از هر چیزی به مسابقه تئوریک پرداختهایم و بر طبل اختلافات کوبیدهایم و هنوز هم میکوبیم. ما خود شفافیت لازم را نداریم. حال چگونه میتوانیم توقع داشته باشیم مردم بهراحتی حرف ما را بپذیرند؟ حتی در تحلیل اوضاع بهگونهای تحت تأثیر رسانههای وابسته و دروغها و تحریفهای آنان هستیم. طی چند روز گذشته از این وقایع میبینیم اکثر تحلیلگرانی که با گرایش چپ در برنامههای بیبیسی و… شرکت میکنند، چشمشان را بر واقعیتهای میدانی بستهاند و صرفاً روایتهایی را میپذیرند که از بوق اینترنشنال به گوش میرسد.
نادیده گرفتن حضور میلیونی مردم در حمایت از کشور و حکومت باعث تحلیل اشتباه گردیده و میبینیم در این رابطه سلطنتطلبان بیش از هر کس خوشنود هستند؛ چرا که بهجای درخواست از کشورهای خارجی، باید بیشترین نیرو را بر فشار روی جریان راست و سلطنتطلب گذاشت که با نوع رفتارشان باعث تشدید خشونت و به مخاطره انداختن جان مردم و همچنین به خطر انداختن کشور و در معرض تهاجم نظامی بیگانه قرار گرفتن است. بخش مهمی از مسئله امروز ما جریان پادشاهیخواهان است که متأسفانه میبینیم اپوزیسیون خارج کشور همچنان با مماشات با آنها برخورد میکند. اگر سلطنتطلبها در اوضاع دخالت نداشتند، این حجم از خشونت را شاهد نبودیم. وجود آنها عامل بسیاری از عکسالعملهای خشونتآمیز بوده است. حتی آنجا که اساساً حکومت دخالتی نداشته است، این جریان با مخالفان خود با خشونت رفتار کرده است.
باز هم تأکید میکنیم که درست است رژیم بیشترین ضربات را به جریانهای ترقیخواه زده است و زمینه را برای تقویت سلطنتطلبان فراهم کرده است، ولی ما بهعنوان نیروهای ترقیخواه و جمهوریخواه چه کردهایم؟ آیا ما با تعهد و مسئولیت زیاد توانستهایم نقش تاریخی خود را بازی کنیم؟



