در گزارش رسانههای بینالمللی از جمله بیبیسی، گاردین، ایندیپندنت، واشنگتنپست و فایننشالتایمز، حمله به مدرسه دخترانه در میناب ــ که در آن دستکم ۱۶۵ دانشآموز جان باختند ــ در چارچوب حملات نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران تحلیل و ارزیابی شده است. الجزیره، رویترز و دیگر خبرگزاری های جهانی نیز این رویداد را بخشی از عملیات مشترک نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران دانستهاند، نه حادثهای ناشی از خطای داخلی یا شلیک اشتباهی ایران.
در مقابل، روایت رسمی رژیم صهیونسیتی مسئولیت حمله را رد کرده و آن را «تبلیغات» خوانده و ادعا کرده است که انفجار ناشی از نقص موشکی یا سامانه پدافندی ایران بوده باشد. این شکاف روایتی نشاندهنده جنگ روایتها در شرایط درگیری نظامی است؛ جایی که اکثریت رسانههای بینالمللی حمله را در بستر عملیات نظامی خارجی تحلیل میکنند، اما روایت رسمی اسرائیل بر انکار و ایجاد تردید در منشأ حمله تمرکز دارد.
این شکاف روایتی صرفاً نشانهٔ یک اختلاف خبری نیست، بلکه در چارچوب گستردهتر سیاست انکار و مدیریت روایت توسط رژیم صهیونسیتی قابل فهم است؛ الگویی که در جریان نسلکشی غزه نیز بارها مشاهده شده است، جایی که حملات به مناطق غیرنظامی ابتدا انکار، سپس به «خطای عملیاتی» نسبت داده شده یا با ادعای حضور اهداف نظامی توجیه شدهاند. بنابراین، آنچه در ماجرای میناب دیده میشود ادامهٔ همان الگوی تثبیتشدهٔ جنگ روایتی است که هدف آن ایجاد تردید، به تعویق انداختن مسئولیتپذیری و شکلدهی به ادراک جهانی پیش از تثبیت واقعیتهای میدانی است.
همزمان، جریان سلطنتطلب ایرانی بهصورت نظاممند این خطوط روایی رژیم صهیونیستی را بازتولید کرده است؛ از طرح ادعای «ساختگی بودن حادثه» تا نسبت دادن آن به خطای موشکی ایران یا حتی انکار وقوع حمله در خاک ایران. در چنین بستری، موضعگیری این جریان، معنایی فراتر از یک اختلاف خبری در شرایط جنگی پیدا میکند. همسویی آشکار آنان با روایتها و منافع رژیمی که حتی سازمانهای حقوق بشری اسرائیلی آن را نظامی مبتنی بر آپارتاید توصیف کردهاند، الگوی خونشویی رسانهای را نشان میدهد. برخی از چهره ها و شبکههای سلطنتطلب ابتدا مدعی شدند که اساساً حمله در پاکستان رخ داده و نه در ایران؛ تلاشی آشکار برای جابهجایی جغرافیای فاجعه و کاستن از بار ملی آن. همزمان، پرسشهایی از جنس «چرا مدرسه تعطیل نبوده؟» یا «چرا کودکان در آن شرایط به مدرسه رفته بودند؟» مطرح شد؛ پرسشهایی که بهجای تمرکز بر عامل حمله، مسئولیت را بهطور ضمنی بر دوش قربانیان یا خانوادههایشان میگذارد.
این دقیقاً همان سازوکار انسانیتزدایی است که در قبال فلسطینیها نیز بارها بهکار گرفته شده است: تغییر محل بحث از فاعل خشونت به رفتار قربانی، تقلیل کشتار به «اشتباه»، «خطا» یا «پیامد ناگزیر جنگ»، و القای این ایده که قربانیان در جای «اشتباه» بودهاند. در هر دو مورد، هدف یکی است: بیاهمیت جلوه دادن جان انسانها و عادیسازی کشتار از طریق بازی با روایت. این الگو نه تحلیل سیاسی، بلکه فرآیندی نظاممند از انسانیتزدایی و خونشویی است که خشونت را از بار اخلاقی تهی میکند و آن را در پوشش استدلالهای ظاهراً منطقی بازتولید میکند.
مرحله بعدی، سرکوب اخلاقی هر صدای مخالف جنگ است: هرکس از جانباختهها سخن بگوید یا با حمله نظامی مخالفت کند، فوراً با برچسب «حمایت از جمهوری اسلامی» حذف سیاسی میشود یا در نهایت، با استدلال هایی درباره «اجتناب ناپذیری» کشتارها، جان انسانها به ابزار پروژه سیاسی تبدیل میشود؛ پروژهای که اغلب از بیرون مرزها و در امنیت کامل تبلیغ میگردد.
به این ترتیب، خون قربانیان نه مورد سوگواری قرار می گیرد و نه دادخواهی میطلبد، بلکه در فرآیندی سازمانیافته خونشویی میشود: پاکسازی اخلاقی خشونت از طریق زبان، رسانه و روایت. این همان نقطهای است که سیاست رسانهای سلطنتطلبی از مخالفت سیاسی عبور کرده و به بازتولید گفتمان مشروعیتبخش کشتار انسانی بدل میشود.
در نهایت، اگر سیاست به جایی برسد که ویرانی یک سرزمین یا کشتار کودکان به ابزاری برای نیل به اهداف سیاسی بدل شود، آنچه فرو میریزد تنها ساختمان یک مدرسه نیست، بلکه بنیان اخلاقی هر ادعای رهبری و آیندهسازی است. آیندهای انسانی تنها زمانی ممکن است که جان انسانها از بازیهای قدرت بیرون کشیده شود و در مرکز هر تحلیل و کنش سیاسی قرار گیرد.
برگرفته از کانال تلگرامی کانون زنان ایرانی



