بهار
اینبار
نه از میان شکوفههای بیخبر،
که از لابلای زخم های خاکم
میروید.
با بذر نام ها و یادهای
هوای “دی ماه”
و به اعتبار
سبزی دخترکان “میناب”
این بار بهار
از کنار سایهها میگذرد،
از کوچههایی که هنوز
صدای قدمهای ناتمام را
در خود نگه داشتهاند.
و ما
باز هم
در آستانهی بهاری دگر
بر درگه گم گشتگی عدالت،
با چشمانی نگران،
به انتظار فردا
مانده ایم
امروز
دوباره زمین
چون جای جای تاریخ
خسته است
از صدای انفجار
از پرندههایی که
به خانه نرسیده اند.
نوروز
اینبار
نه فقط آغاز سال،
که
آغاز امیدیست
همزاد بیم و
رسته از مرگ!



