امروز (چهارشنبه ۵ فروردین) مقالهای در مورد وضعیت کارگران ایران دیدم که مطمئناً به سال قبل و روزهای قبل از جنگ مربوط میشود. در مقاله آماری دیده میشود، و پشتِ هر آمار و عدد، خستگی، ترس و بیپناهی احساس میشود. حال به این اعداد و تصاویر، تصویر دیگری را باید افزود: کارگران در زمانِ جنگ.
کارگران در جنگ، کسانی نیستند که در خط مقدم با اسلحه میایستند؛ بسیاری از آنها در سکوت، در مقابل فشارِ ناامنی و فروپاشیِ زندگی روزمره میجنگند. صدای گلوله در کارخانههای نیمهتعطیل، در کارگاههایی که مواد اولیه ندارند، و در خانههایی که با اصابت هر موشک میلرزند و گاه فرو میریزند، با شدت هرچه تمامتر شنیده میشود؛ و در جنگ هم، کارگران و خانوادههایشان اولین قربانیانی هستند که به اشکال مختلف از چرخهٔ زندگی به بیرون پرتاب میشوند.
جنگ فقط صدای انفجار نیست.
جنگ یعنی قطع زنجیرهٔ تأمین معیشت، یعنی تعطیلی گستردهٔ کارخانهها، یعنی کارگرانی که نه اخراج رسمی میشوند و نه حقوقی دریافت میکنند.
جنگ یعنی سقوط ارزش دستمزدها در برابر تورم افسار گسیخته؛ یعنی نایاب شدن دارو، یعنی کارگری که حتی اگر مجروح نشود، توان درمان خود یا خانوادهاش را ندارد؛
یعنی مهاجرت اجباری، آوارگی، و تبدیل شدن خانه به خاطره و قبل و بعد از جنگ.
در شرایط جنگی، نظارتها کمرنگتر از قبل میشود و حقوق کارگران آسانتر نادیده گرفته میشود. امنیت شغلی به کلی نادیده گرفتهمیشود و قراردادها بیمعنا.
کارگران که پیش از این هم در حاشیه بودهاند، در زمان جنگ عملاً به حاشیهٔ حاشیه رانده میشوند.
و از همه دردناکتر، اینکه اعتراضات در هیاهوی جنگ گم یا سرکوب میشود.
دستهای سازنده ناگهان بیکار میشوند. خانوادهها در یک لحظه ستون و تکیهگاهشان را از دست میدهند. کارگر و خانوادهاش در بحبوحهٔ جنگ، نه تنها از بمب و موشک و انفجار، که از گرسنگی، از بیکاری، از نداشتن بیمه و آینده هم آسیب میبینند.
خوب که به این گزارش نگاه کنیم، دیگر با چند عدد روبهرو نیستیم:
۱۷۰۹ گزارش، ۲۰ بازداشت، ۷۵ ماه حبس…
۹ احضار، ۵ بازجویی، ۲ خودسوزی…
۷۲۴ تجمع و ۳۹۰ اعتصاب…
این ارقام فقط آمار نیستند؛ بلکه از انسانهایی روایت میکنند که برای سادهترین حقوق خود، هر روز، با یا بدون حمله و هجوم خارجی، جنگیدهاند و قربانی دادهاند. هر تجمع، نشانهٔ امیدی برای رسیدن به مطالباتشان و آیندهای درخور و شایسته است.
و فشار و سنگینی زندگی، شانهها را هرقدر هم که توانا و قوی باشند، خم میکند. گفتنش آسان است، اما ماهها حقوق پرداختنشده، اخراجهای گسترده، بیکاری، نبود بیمه، کارخانههایی که تعطیل میشوند و کارگرانی که در بلاتکلیفی رها میشوند. همراه این مشکلات اقتصادی، کرامت این انسانهای زحمتکش زیر پا لگدکوب میشود.
از همه سنگینتر، جانهایی که از دست میروند:
۱۲۷۰ کارگر که دیگر به خانه برنگشتند.
و هزاران تن از اعضای خانوادههایشان با جسم و روانهای زخمخورده به زندگی ادامه میدهند.
در جهان امروز، با جنگ و بحران، و یا بدون جنگ، کارگران همیشه در خط مقدم رنج ایستادهاند؛ چه زیر آوار کارخانهای ناایمن، چه در میان بیثباتی اقتصاد، و چه در دل جنگی که هیچگاه انتخابش نکردهاند.
با خواندن این گزارش، بیشتر از همیشه حس کردم که نباید فقط خواند و گذشت. باید مکث کرد. باید به یاد آورد و به همه نشان داد که پشت هر عدد، انسانی است با زندگی، با امید، با حق و خواستههایی که نادیده گرفته شده است. و در زمان جنگ، برای نادیدهگرفتن این مطالبات، بهانه بسیار است.
البته که نمیتوان تمامی این دردها را یکباره از میان برد، اما:
نباید بیتفاوت ماند، و نباید اجازه داد که رنج انسانها به عددی در یک گزارش تبدیل شود.
چرا باید به کارگران و فرزندانشان به چشم هزینهٔ قابلجایگزین، یا گوشت دم توپ نگاه شود؟
چرا در زمان جنگ، اولین چیزی که قربانی میشود، حقوق انسانی است؟
پرداخت حقوق و تأمین حداقلهای زندگی کارگران، انتخابی لوکس نیست؛ یک ضرورت است.
در جنگ یا صلح، در هر زمان.
و اگر قرار است در هزینهای صرفهجویی شود، بیتردید تأمین کرامت و معیشت انسانها، بسیار کمهزینهتر و مقرون به صرفهتر از جنگ و ویرانی است.
زری



