سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۱۰ اردیبهشت, ۱۴۰۵ ۱۲:۴۶

پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۴۶

کابوس آمریکایی: تبارشناسی و صورت‌بندی فرایندهای فاشیستی در ایالات متحده امریکا

سیاوش قائنی: هدف این نوشتار صرفاً بازگویی یا ارائه فشرده محتوای کتاب نیست؛ بلکه می‌کوشد با بهره‌گیری از زمینهٔ تحلیلی فراهم‌آمده و به بهانهٔ انتشار این اثر و نیز با اتکا به ادبیات رو‌به‌گسترشی که در سال‌های اخیر به بررسی نشانه‌های برآمدن گرایش‌های فاشیستی در ایالات متحده پرداخته است، به کالبدشکافی پدیده‌ای بپردازد که از آن با عنوان «فاشیسم آمریکایی» یاد می‌شود.

معرفی یک  کتاب

کلاوس برینک‌ بویمر، روزنامه‌نگار برجسته و از چهره‌های تأثیرگذار رسانه‌ای آلمان، از معدود نویسندگانی است که تجربه‌ی حرفه‌ای در بالاترین سطوح روزنامه‌نگاری را با پژوهش میدانی، روایت‌گری دقیق و حساسیت دموکراتیک درهم می‌آمیزد. سابقه‌ی طولانی او در تحریریه‌ی اشپیگل و سپس مدیریت برنامه‌های «تلویزیونی شبکه‌ی میتل‌دویچر روندفونک» به نوشته‌هایش اعتباری می‌دهد که فراتر از تحلیل‌های شتاب‌زده‌ی سیاسی است؛ اعتباری مبتنی بر مشاهده، گفت‌وگو و مسئولیت رسانه‌ای.

کتاب تازه‌ی او، «کابوس آمریکایی: فاشیسمِ ساختِ ایالات متحده» (نشرفیشر، مارس ۲۰۲۶)، که به تحلیلی بی‌پرده و بی‌ملاحظه از وضعیت سیاسی ایالات متحده می‌پردازد، تلاشی است جدی برای فهم دگرگونی عمیقی که «رویای آمریکایی» را به کابوسی سیاسی بدل کرده است. برینک ‌بویمر با تمرکز بر دوران ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ نشان می‌دهد چگونه تعلیق و فرسایش قواعد و هنجارهای دموکراتیک، راه را برای گفتمان‌های فاشیستی، اسطوره‌های قربانی‌بودن، خیال‌پردازی‌های برتری‌طلبانه و حمله به دانشگاه‌ها و رسانه‌ها هموار کرده است. تلاشی است جدی برای فهم دگرگونی عمیقی که «رویای آمریکایی» را به کابوسی سیاسی بدل کرده است.

نقطه‌ی قوت اصلی این کتاب در روش آن نهفته است: نویسنده به‌جای بسنده‌کردن به تحلیل از دور، به دل جامعه‌ی آمریکا می‌رود؛ با هواداران جنبش ماگا، روزنامه‌نگاران و پژوهشگران گفت‌وگو می‌کند و شکاف‌های اجتماعی و سیاسی را از خلال صداهای متعارض بازنمایی می‌کند. نتیجه، تصویری تیره اما واقع‌گرایانه از بحرانی است که صرفاً یک بحران سیاسی مقطعی نیست، بلکه نشانه‌ی تهدیدی ساختاری علیه ایده‌ی جابه‌جایی مسالمت‌آمیز قدرت و خودِ مفهوم دموکراسی است.

هدف این نوشتار صرفاً بازگویی یا ارائه فشرده محتوای کتاب نیست؛ بلکه می‌کوشد با بهره‌گیری از زمینهٔ تحلیلی فراهم‌آمده و به بهانهٔ انتشار این اثر و نیز با اتکا به ادبیات رو‌به‌گسترشی که در سال‌های اخیر به بررسی نشانه‌های برآمدن گرایش‌های فاشیستی در ایالات متحده پرداخته است، به کالبدشکافی پدیده‌ای بپردازد که از آن با عنوان «فاشیسم آمریکایی» یاد می‌شود.

در این مسیر، تلاش خواهد شد تمایزهای مفهومی و تفاوت‌های ساختاری این صورت‌بندی نوظهور با فاشیسم کلاسیک اروپایی در قرن بیستم تبیین شود؛ تا روشن گردد چرا فاشیسم در قرن بیست‌ویکم نه الزاماً با نشانه‌های آشکار نظامی‌گری، بلکه در قالب سازوکارهای نهادی، گفتمان‌های پوپولیستی، شبکه‌های رسانه‌ای و فناوری‌های دیجیتال، ظرفیت فرسایش تدریجی بنیان‌های دموکراتیک را در درون خودِ نظام‌های انتخاباتی بازتولید می‌کند.

برآمدن هیولا: بسترهای اجتماعی و اقتصادی فاشیسمِ نوین

پیش از ورود به تحلیل ترامپیسم، تأکید بر یک واقعیت ساختاری ضروری است: «ترامپیسم» را نمی‌توان رخدادی تصادفی یا صرفاً برآمده از اراده و کنش فردی دانست، بلکه باید آن را محصول انباشت تاریخیِ تحولات اقتصادی، فرهنگی و نهادی در بطن جامعهٔ ایالات متحده امریکا تلقی کرد. به بیان استعاری، ترامپ بیش از آن‌که خالق یک جریان باشد، قلهٔ نمایان کوه یخی است که بنیان‌های آن طی دهه‌های گذشته و در متن تضادهای ساختاری شکل گرفته است. در روایت‌های تحلیلی معاصر ـ از جمله در آثار Klaus Brinkbäumer ـ بر این نکته تأکید می‌شود که ترامپ در مقام «کاتالیزور» و «رهبر سیاسی»، روندی را نمایندگی می‌کند که پیش‌تر در سطوح اجتماعی و گفتمانی تکوین یافته بود.

۱- بازساخت نئولیبرالی اقتصاد و سرخوردگی طبقاتی

یکی از بسترهای اصلی برآمدن راست اقتدارگرا را باید در پیامدهای سیاست‌های نئولیبرالی چند دههٔ اخیر جست‌وجو کرد؛ سیاست‌هایی که با محوریت آزادسازی بازارها، مقررات‌زدایی، خصوصی‌سازی و جهانی‌سازی اقتصادی، به تقویت شرکت‌های فراملی و تمرکز سرمایه انجامید، اما هم‌زمان بخش‌هایی از طبقهٔ کارگر و طبقهٔ متوسط صنعتی را در معرض افول موقعیت اقتصادی قرار داد.

در مناطق صنعتی موسوم به کمربند زنگار «Rust Belt»، تعطیلی کارخانه‌ها، انتقال خطوط تولید به خارج از کشور و کاهش اشتغال پایدار، به شکل‌گیری احساس محرومیت نسبی و نوعی «تحقیر اقتصادی» انجامید. این وضعیت نه‌تنها پیامدهای مادی، بلکه آثار نمادین و هویتی نیز به همراه داشت؛ زیرا منزلت اجتماعی گروه‌هایی که خود را ستون فقرات تولید ملی می‌دانستند، به‌طور محسوس تضعیف شد. چنین تجربه‌ای زمینهٔ اجتماعی مناسبی برای گفتمان‌های پوپولیستی فراهم ساخت؛ گفتمان‌هایی که با برساخت دوگانهٔ «مردمِ فراموش‌شده» در برابر «نخبگان فاسد واشینگتن»، وعدهٔ بازگرداندن عظمت ازدست‌رفته را طرح می‌کردند. در این چارچوب، ظهور رهبری کاریزماتیک که خود را نمایندهٔ خشم انباشته معرفی کند، نه استثنا بلکه پیامد منطقی تحولات ساختاری پیشین است.

۲- بحران هویت و اسطورهٔ «جایگزینی بزرگ»

در کنار دگرگونی‌های اقتصادی، جریان‌های راست‌گرا از تحولات جمعیتی به عنوان ابزاری برای ایجاد هراس هویتی بهره‌برداری کردند. در این راستا، نظریه توطئه‌آمیز «جایگزینی بزرگ» توسط رسانه‌های تندرو ترویج شد تا با ایجاد یک دشمن فرضی از میان مهاجران، نوعی بسیج سیاسی بر پایه ناسیونالیسم افراطی شکل بگیرد. ترامپ با سوار شدن بر موج این روایت‌های برساخته، توانست از رادیکال شدن بخشی از جامعه به نفع اهداف انتخاباتی خود استفاده کند.

چنین روایتی، با برساختن یک «تهدید وجودی»، امکان بسیج سیاسی بر محور ترس و دفاع از «ملت اصیل» را فراهم می‌کند. ترامپ توانست این اضطراب هویتی را به سرمایه‌ای سیاسی تبدیل کرده و آن را در قالب سیاست‌های مهاجرتی سخت‌گیرانه و گفتمان‌های ملی‌گرایانه بازنمایی کند.

۳- فرسایش حقیقت در عصر دیجیتال

سومین عامل را باید در تحول ساختار ارتباطات عمومی جست‌وجو کرد. گسترش شبکه‌های اجتماعی و سازوکارهای الگوریتمی مبتنی بر جذب توجه، به شکل‌گیری «اتاق‌های پژواک» انجامیده است؛ فضاهایی که در آن کاربران عمدتاً در معرض دیدگاه‌های همسو قرار می‌گیرند و امکان گفت‌وگوی میان‌گروهی کاهش می‌یابد. پیامد این فرایند، تشدید قطبی‌سازی سیاسی و نسبی‌شدن معیارهای حقیقت در عرصهٔ عمومی است.

در چنین بستری، تمایز میان دادهٔ تجربی و روایت ایدئولوژیک تضعیف می‌شود و زمینه برای پذیرش «حقایق جایگزین» فراهم می‌گردد. این وضعیت برای جنبش‌های اقتدارگرا مزیت ساختاری ایجاد می‌کند، زیرا آنان می‌توانند با بی‌اعتبارسازی رسانه‌های جریان اصلی و نهادهای کارشناسی، روایت خود را به‌مثابه یگانه صدای «واقعی مردم» تثبیت کنند.

برآیند این سه روند ـ نابرابری اقتصادی، ناامنی هویتی و بحران حقیقت ـ بستری ساختاری برای ظهور نوعی فاشیسم نوین فراهم آورده است؛ فاشیسمی که نه الزاماً در قالب نظامی‌گری کلاسیک، بلکه در پوشش سازوکارهای انتخاباتی، رسانه‌ای و دیجیتال عمل می‌کند. در این چارچوب، ترامپیسم را باید نشانهٔ تحولی عمیق‌تر در پویایی‌های درونی جامعهٔ آمریکا دانست؛ تحولی که فراتر از ویژگی‌های فردی یک سیاستمدار، بیانگر دگرگونی در نسبت میان سرمایه‌داری متأخر، فرهنگ سیاسی و نهادهای دموکراتیک است.

بنابراین اگر فاشیسم را نه صرفاً یک برچسب، بلکه الگویی مشخص از سازمان‌دهی قدرت در نظر بگیریم، آنگاه پرسش این است که آیا الگوی حکمرانی ترامپ با شاخص‌های نظری فاشیسم هم‌پوشانی دارد؟

پس از تبیین بسترهای اجتماعی و ساختاری، گام منطقی تحلیل «فاعل سیاسی» است: آیا ترامپ صرفاً محصول این شرایط است یا در کنش و گفتار خود، مؤلفه‌های فاشیستی را بازتولید می‌کند؟

بررسی پرسش «آیا ترامپ یک فاشیست است؟» دیگر یک چرخش خطابی نیست، بلکه کالبدشکافی عاملی است که ارادهٔ خود را به جای نهادهای دموکراتیک نشانده است.

ابهام در تعریف: فاشیسم چیست؟

پاسخ به پرسش «آیا ترامپ فاشیست است؟» با دشواری نظری روبه‌روست، زیرا خود مفهوم فاشیسم محل مناقشه است. Ian Kershaw، تاریخ‌دان برجستهٔ آلمان نازی، در کتاب «سقوط به جهنم» یادآور می‌شود که تعریف فاشیسم همانند «میخ‌کوب کردن ژله به دیوار» است؛ استعاره‌ای که به سیالیت و چندلایگی این مفهوم اشاره دارد.

از سوی دیگر، روزنامه‌نگار آلمانی Sebastian Haffner در اثر خود «یادداشت‌هایی دربارهٔ هیتلر» حتی این ادعا را مطرح می‌کند که Adolf Hitler را نیز نمی‌توان به‌سادگی در قالب تعریفی کلاسیک از فاشیسم گنجاند. این تنوع دیدگاه‌ها نشان می‌دهد که فاشیسم بیش از آن‌که مفهومی ایستا باشد، یک طیف ایدئولوژیک با صورت‌بندی‌های تاریخی متفاوت است.

برای رفع یک خلط رایج باید تأکید کرد که فاشیسم و هولوکاست مترادف نیستند. هر فاشیسمی الزاماً به نسل‌کشی یهودیان نمی‌انجامد و یهودستیزی نیز منحصر به یک قوم یا دین خاص نیست.

خاستگاه و مؤلفه‌های ایدئولوژیک

فاشیسم ریشه‌ای ایتالیایی دارد و نخستین‌بار در سال ۱۹۲۲ با به قدرت رسیدن Benito Mussolini به‌صورت یک نظام سیاسی مستقر شد. از نظر فکری، این جریان از اندیشه‌های متفکرانی چون Julius Evola و Gabriele D’Annunzio تأثیر پذیرفت؛ پیش از آن‌که در آلمان به دست هیتلر شکل رادیکال‌تری به خود گیرد.

در این منطق، دشمن اصلی نه نابرابری اقتصادی، بلکه «بیگانه» است. فاشیسم با استفاده از استعاره‌های بیولوژیک، گروه‌های اقلیت یا مهاجران را انسان‌زدایی می‌کند؛ یعنی آن‌ها را نه به عنوان «انسان صاحب حق»، بلکه به مثابه «عامل عفونی» یا تهدیدی برای «سلامت خون جامعه» تصویر می‌کند تا خشونت علیه آن‌ها توجیه اخلاقی یابد.

با وجود فقدان تعریفی واحد، می‌توان مجموعه‌ای از ویژگی‌های شاخص را برای فاشیسم برشمرد (فهرستی غیرجامع):

۱- جانشینی زیست‌شناسی به‌جای مبارزه طبقاتی و فرآیند «انسان‌زدایی»

در این منطق، دشمن اصلی نه نابرابری اقتصادی، بلکه «بیگانه» است. فاشیسم با استفاده از استعاره‌های بیولوژیک، گروه‌های اقلیت یا مهاجران را انسان‌زدایی می‌کند؛ یعنی آن‌ها را نه به عنوان «انسان صاحب حق»، بلکه به مثابه «عامل عفونی» یا تهدیدی برای «سلامت خون جامعه» تصویر می‌کند تا خشونت علیه آن‌ها توجیه اخلاقی یابد.

۲- سوسیال‌داروینیسم سیاسی و منطق بقا

روابط قدرت بر مبنای غلبه قوی‌تر بر ضعیف تبیین می‌شود. در این نگرش، صلح نشانه‌ی انحطاط و ستیز نشانه‌ی حیات است. این نگاه در سیاست داخلی به صورت تحقیر مخالفان به عنوان «بازندگان» (Losers) و در سیاست خارجی به شکل نفی همکاری‌های بین‌المللی تجلی می‌یابد.

۳- تمرکز قدرت و نفی تفکیک قوا

اصل تفکیک میان قوای سه‌گانه تضعیف شده و اقتدار در شخص «رهبر» متمرکز می‌گردد. هر نهاد مستقلی —از رسانه‌ها تا دستگاه قضایی— که مانع اراده‌ی رهبر باشد، به عنوان «دشمن مردم» یا «دولت پنهان» (Deep State)  معرفی و تخریب می‌شود.

۴- تقدم ملت ارگانیک بر حقوق فردی

«ملت» به مثابه یک موجود واحد و مقدس بر تمامی حقوق فردی اولویت می‌یابد. لیبرالیسم و تکثرگرایی به عنوان عوامل تجزیه و انحطاط ملی معرفی می‌شوند و هدف، ایجاد توده‌ای یکپارچه است که تنها یک اراده (اراده رهبر) را بازتاب دهد.

۵- اراده حاکم در وضعیت استثنایی

کارل اشمیت Carl Schmitt  حقوقدان و نظریه‌پرداز سیاسی آلمانی و از متفکرانی که در دوره‌ای با نظام نازی در آلمان همکاری داشته است، در تحلیل خود از مفهوم حاکمیت بر نقش «وضعیت استثنایی» تأکید می‌کند. بر اساس نظریات کارل اشمیت، حاکم کسی است که درباره «وضعیت استثنایی» تصمیم می‌گیرد؛ یعنی شرایطی که در آن نظم حقوقی عادی تعلیق می‌شود و تصمیم سیاسی در مواجهه با بحران به نقطه مرکزی قدرت تبدیل می‌گردد. در این چارچوب، اشمیت نشان می‌دهد که امر سیاسی در نهایت بر قواعد حقوقی تقدم دارد و حاکمیت در توانایی تصمیم‌گیری در لحظه‌های استثنایی معنا پیدا می‌کند.

۶- سیاستِ تهدید دائمی و تولیدِ هراس

رهبران فاشیست پیروان خود را در وضعیت «اضطرار مستمر» نگه می‌دارند. آن‌ها با برجسته‌سازی دشمنان خارجی و «خائنان داخلی»، احساس تحقیر و فریب‌خوردگی توده‌ها را به خشم سیاسی تبدیل کرده و از نظریاتی مانند «جایگزینی بزرگ» برای بسیج توده‌ها بهره می‌برند.

۷- کیش شخصیت و نوستالژیِ «تولد دوباره»

فاشیسم بر افسانه‌ی بازگشت به یک «دوران طلایی» استوار است. رهبر مدعی است ملت در وضعیت ذلت است و تنها او می‌تواند «عظمت از دست رفته» را بازگرداند (مانند شعار MAGA). در این ساختار، رهبر به یک نجات‌دهنده فرهمند تبدیل می‌شود که کلامش بالاتر از قانون است.

۸- حقیقت‌زدایی و پروپاگاندای «واقعیت موازی»

فاشیسم با حقیقتِ مستند سر ستیز دارد. با استفاده از واژگانی مثل «اخبار جعلی» یا «حقایق جایگزین»Fake news ، مرز میان واقعیت و دروغ محو می‌شود. هدف این است که پیروان به هیچ منبعی جز رهبر اعتماد نکنند و جامعه دچار نوعی «بی‌حسی ذهنی» در برابر دروغ‌های سیستماتیک شود.

۹- تقدیس مردانگی ستیزه‌جو و نفی برابری

فاشیسم بر ساختار پدرسالارانه و «مردانگی سخت» تأکید دارد. ارزش‌های صلح‌طلبانه، فمینیسم و حقوق اقلیت‌ها به عنوان نشانه‌های «ضعیف شدن ملت» تحقیر می‌شوند. این جریان به دنبال بازگشت به نقش‌های سنتی و ستایش از روحیه‌ی سلطه‌گری مردانه در برابر رقبای «زن‌صفت» یا «ملایم» است.

نتیجه‌گیری:

انطباق این ۹ مؤلفه بر گفتمان سیاسی افرادی چون دونالد ترامپ، نشان‌دهنده یک هم‌پوشانی ساختاری نگران‌کننده است. آیا ما با نسخه‌ای دیجیتال و قرن بیست و یکمی از فاشیسم روبرو هستیم که از صندوق رأی برای ویرانی دموکراسی استفاده می‌کند؟ پاسخ به این پرسش، مرز میان «سیاست رقابتی» و «سقوط به ورطه استبداد نژادی» را تعیین خواهد کرد.

در پرتو این مؤلفه‌ها، پرسش از فاشیست بودن یا نبودن ترامپ نه صرفاً داوری اخلاقی، بلکه مسئله‌ای تحلیلی است: آیا الگوی حکمرانی و گفتمان سیاسی او با این شاخص‌های ایدئولوژیک هم‌پوشانی ساختاری دارد، یا باید آن را در چارچوب دیگری—مثلاً پوپولیسم اقتدارگرا—تبیین کرد؟ پاسخ به این پرسش مستلزم ارزیابی تطبیقی و پرهیز از ساده‌سازی‌های مفهومی است.

آیا ترامپ یک فاشیست است؟

رفتار رئیس‌جمهور ایالات متحده امریکا پس از یک سال از آغاز دورهٔ جدید مسئولیتش، بدترین نگرانی‌ها دربارهٔ فرسایش هنجارهای دموکراتیک را تقویت کرده است.

یک ضرب‌المثل رایج آمریکایی می‌گوید: اگر چیزی شبیه اردک به نظر برسد، مانند اردک شنا کند و مانند اردک صدا دهد، به احتمال زیاد اردک است. تعمیم این منطق به عرصهٔ سیاست پرسشی نظری را پیش می‌کشد: اگر کنشگری سیاسی همچون یک فاشیست رفتار کند و همانند یک فاشیست سخن بگوید، آیا می‌توان او را فاشیست نامید؟

در این راستا، بررسی رفتار ترامپ اهمیت ویژه‌ای می‌یابد. پس از یک سال از آغاز دومین دورهٔ ریاست ‌جمهوری ترامپ این پرسش با جدیتی دوچندان مطرح می‌شود. در یک نکته تقریباً اجماع وجود دارد: تفاوت میان ترامپِ دورهٔ نخست (چهل‌وپنجمین رئیس‌جمهور) و ترامپِ دورهٔ دوم (چهل‌وهفتمین رئیس‌جمهور) تفاوتی ساختاری است. او دیگر سیاستمداری نامنسجم نیست که طرح‌های بلندپروازانه‌اش با مقاومت نخبگان بوروکراتیک در کاخ سفید مهار شود؛ بلکه اکنون در حلقه‌ای از کارگزاران وفادار و همسو عمل می‌کند و از این‌رو، امکان پیشبرد برنامه‌هایی را یافته است که در طرح بحث‌برانگیز «Project 2025» صورت‌بندی شده‌اند.

به بیان استعاری در ادبیات امنیتی آمریکا، برخی ناظران او را به «خطری آشکار و فوری» برای نظم دموکراتیک ایالات متحده تعبیر می‌کنند.

مشاوران ترامپ؛ در حال ترسیم یک آینده فاشیستی در آمریکا

برای پاسخ به این پرسش که آیا ترامپ در زمره فاشیست‌ها قرار می‌گیرد یا خیر، شاید منطقی‌ترین راه، نگریستن به انتخاب‌های او برای دور دوم ریاست‌جمهوری‌اش باشد؛ یعنی بررسی اینکه او چه کسانی را با چه تفکری به عنوان مشاوران و اعضای هسته سخت قدرت برگزیده است. در واقع، جهت‌گیری یک دولت را نه فقط از شعارهای انتخاباتی، بلکه از لنزِ فکریِ معماران پشت‌صحنه آن می‌توان شناخت. در همین راستا، بررسی نقش و گفتار استیون میلر مشاور ارشد سیاستگذاری رئیس‌جمهور دونالد ترامپ به عنوان معمار ایدئولوژیک این جریان، چهار مؤلفه کلیدی را برجسته می‌کند که با شاخص‌های فاشیسم هم‌پوشانی ساختاری دارند:

استیون میلر (Stephen Miller)؛ مهندسِ ناسیونالیسم نژادی

نخست، استیون میلر با استفاده از تعابیری چون «تهاجم غیرنظامی» و «واردات جوامع شکست‌خورده»، فرآیند انسان‌زدایی را به سیاست رسمی بدل کرده است؛ او با ترویج هراس از «جایگزینی نژادی»، مهاجران را نه پناهجو، بلکه تهدیدی زیست‌شناختی تصویر می‌کند که به گفته او «خون کشور را مسموم می‌کنند»؛ تعبیری که مستقیماً از ادبیات نژادی دهه ۱۹۳۰ وام گرفته شده است. دوم، او با شعار «آمریکا فقط برای آمریکایی‌ها»، نوعی ناسیونالیسم «خون و خاک» را بازتولید می‌کند که هدفش تصفیه هویت ملی از عناصر غیرخودی است؛ برای مثال، او صراحتاً خواستار لغو «حق شهروندی بر اساس تولد» شده تا هویت ملی را به میراث نژادی گره بزند. سوم، میلر با دفاع از «نظریه قوه مجریه واحد»، به دنبال تمرکز قدرت و نفی تفکیک قواست؛ او معتقد است رئیس‌جمهور باید قدرت مطلق بر تمامی نهادهای فدرال داشته باشد و رقبای سیاسی را «خائنان داخلی» می‌نامد که باید با ابزار قانون سرکوب شوند. در نهایت، او با حقیقت‌زدایی سیستماتیک، مرز میان واقعیت و دروغ را محو کرده تا اقدامات سخت‌گیرانه خود را تحت لوای «بحران‌های برساخته» مشروعیت بخشد.

این اراده‌ی اجرایی، توسط صفی از تئوریسین‌های رادیکال پشتیبانی می‌شود که پایان دموکراسی لیبرال را طراحی می‌کنند:

جی.دی. ونس (JD Vance تئوریسین انقلاب پسا-لیبرال

ونس فراتر از یک سیاستمدار، نماینده جریان فکری است که معتقد است لیبرالیسم به بن‌بست رسیده است. او تحت تأثیر پاتریک دنین، معتقد است که باید «تمامی بوروکرات‌های دولتی را اخراج کرد» و ساختار فعلی را با یک قدرت مرکزی مقتدر جایگزین نمود که ارزش‌های سنتی را با زور قانون دیکته کند.

استیو بنن (Steve Bannon)؛ پیامبر ویرانی

بنن معتقد است که ساختارهای فعلی دموکراسی در غرب به بن‌بست رسیده‌اند و باید به طور کامل تخریب شوند تا نظمی نوین بر ویرانه‌های آن بنا شود. او با استفاده از رسانه (مانند بریت‌بارت)، توده‌ها را علیه «نخبگان» و «دولت پنهان» بسیج کرد و سیاست را از یک گفتگوی مدنی به یک «جنگ تمدنی» تغییر داد. هدف او ایجاد یک جبهه بین‌المللی از ناسیونالیسم رادیکال است که در آن اقتدار ملی بر هرگونه معاهده بین‌المللی مقدم باشد.

کورتیس یاروین (Curtis Yarvin)؛ فیلسوف ضدجمهوریت

یاروین با ادبیاتی تند، دموکراسی را به یک «کلیسای فاسد» تشبیه می‌کند که مانع پیشرفت است. او معتقد است ساختار حکومت آمریکا باید به یک «حاکمیت شرکتی» تبدیل شود که در آن رئیس‌جمهور، مانند یک مدیرعامل با قدرت مطلق، مسئولیت‌های اجرایی را بر عهده بگیرد و بوروکراسی دولتی حذف شود. نظریات او مستقیماً الهام‌بخش جریانی است که به دنبال جایگزینی نهادهای قانونی با «اراده‌ی فردی» حاکم است.

پیتر تیل (Peter Thiel)؛ استراتژیستِ تکنولوژی و قدرت

تیل به عنوان یکی از با نفوذترین چهره‌های سیلیکون‌ولی، معتقد است که دموکراسی مانع نوآوری و پیشرفت است. او با حمایت مالی عظیم از سیاستمدارانی چون جی.دی. ونس، به دنبال ایجاد فضایی است که در آن قدرت اقتصادی و تکنولوژیک بتواند قوانین عمومی را دور بزند. او به دنبال «خروج از سیاست» است؛ یعنی ایجاد جوامع یا جزایر مستقلی که تحت حاکمیت قوانین دموکراتیک نباشند و توسط نخبگان تکنولوژی اداره شوند.

پاتریک دنین (Patrick Deneen)؛ تئوریسینِ پسا-لیبرالیسم

دنین در آثارش استدلال می‌کند که شکست لیبرالیسم نه به دلیل ضعف آن، بلکه به دلیل موفقیت بیش از حد آن در نابود کردن پیوندهای سنتی، مذهبی و خانوادگی است. او معتقد است که جامعه برای بقا، نیازمند یک «دولت پدرسالار مقتدر» است که ارزش‌های اخلاقی و سنتی را به زور قانون احیا کند. نظرات او زیربنای فکریِ جریانی است که می‌خواهد از قدرت دولت برای سرکوب آزادی‌های اجتماعی لیبرال استفاده کند.

نهادهای طراح ساختار (بازوهای عملیاتی واشینگتن)

بنیاد هریتیج (Heritage Foundation)

این نهاد با طراحی «پروژه ۲۰۲۵»، نقشه راهی برای حذف تفکیک قوا و اخراج هزاران کارمند متخصص دولتی تهیه کرده است تا قدرت مطلق را در دست رئیس‌جمهور متمرکز کند؛ طرحی که عملاً بوروکراسی دولتی را به یک ماشین وفادار شخصی تبدیل می‌سازد.

مؤسسه کلارمونت (Claremont Institute)

به عنوان مرکز فکری «راستِ ترامپیست» شناخته می‌شود که تلاش می‌کند مبانی حقوقی و اساسی برای اقدامات اقتدارگرایانه فراهم کرده و حمله به نهادهای قانونی را با پوشش تفسیر جدید از قانون اساسی توجیه کند.

تجمیع این نیروها در این شبکه پیچیده نشان می‌دهد که «فاشیسم نوین» در آمریکا صرفاً یک جنبش خیابانی نیست، بلکه دارای پشتوانه مالی سنگین در سیلیکون‌ولی (از طریق چهره‌هایی چون پیتر تیل) و عمق استراتژیک در اندیشکده‌های واشینگتن است. این ائتلاف، ترسیم‌گر سیستمی است که در آن قانون در پای «اراده رهبر» ذبح می‌شود؛ الگویی که بسیاری از ناظران آن را دقیق‌ترین نقشه راه برای یک آینده فاشیستی در قرن بیست و یکم می‌دانند.

تونی موریسون و صورت‌بندی انتقادی فاشیسم در بستر آمریکایی

تونی موریسون، نویسنده و متفکر برجسته‌ی آمریکایی، از جمله نخستین چهره‌هایی بود که نسبت به نشانه‌های ظهور و عادی‌سازی فاشیسم در ایالات متحده هشدار داد. هشدارهای او، به‌ویژه در بستر تحولات سیاسی دهه‌های اخیر و به‌طور خاص در دوران ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ، واجد اهمیتی مضاعف است؛ زیرا موریسون فاشیسم را نه به‌مثابه پدیده‌ای وارداتی یا استثنایی، بلکه به‌عنوان امکانی درون‌زاد در تاریخ و ساختار اجتماعی آمریکا تحلیل می‌کرد.

او در مقالات و سخنرانی‌های خود ــ به‌ویژه در مقاله‌ای با عنوان «فاشیسمِ در حالِ ظهور» (۲۰۱۹) ــ بر ضرورت هوشیاری دائمی در برابر سازوکارهایی تأکید می‌کند که از طریق آن‌ها نژادپرستی ساختاری، سلب تدریجی حقوق انسانی، و بازتولید اشکال مختلف سلطه مشروعیت می‌یابند. به ‌زعم موریسون، آنچه «ملی‌گرایی سفید» نامیده می‌شود نه یک ملی‌گرایی مدنی یا مبتنی بر شهروندی، بلکه صورت‌بندی‌ای نژادی‌شده و انحصارگرا از ایدهٔ ملت است که در آن هویت ملی بر پایهٔ برتری و مرکزیت سفیدپوستان تعریف می‌شود. از این منظر، این جریان نه یک انحراف حاشیه‌ای، بلکه هستهٔ ایدئولوژیک فاشیسم آمریکایی تلقی می‌شود؛ هسته‌ای که در مقاطع بحرانی، خود را در قالب سیاست‌های امنیتی، گفتمان‌های هویتی، و بازتعریف مرزهای شهروندی آشکار می‌سازد.

نکته‌ی محوری در تحلیل موریسون آن است که فاشیسم پیش از آن‌که به‌صورت رژیمی تمام‌عیار تثبیت شود، در سطح زبان، فرهنگ، رسانه و عادت‌های روزمره نهادینه می‌شود. از این‌رو، تمرکز او نه بر اشکال نهایی قدرت فاشیستی، بلکه بر فرایندهایی است که به‌تدریج خشونت، تبعیض و حذف را عادی و حتی ضروری جلوه می‌دهند. در همین چارچوب است که موریسون مجموعه‌ای از مراحل و اصول تحلیلی را صورت‌بندی می‌کند که می‌توان آن‌ها را به‌مثابه الگویی نظری برای فهم چگونگی گذار جوامع مدرن از دموکراسی صوری به اقتدارگرایی فاشیستی تلقی کرد.

صورت‌بندی نظری مراحل عادی‌سازی فاشیسم در اندیشه‌ی تونی موریسون

تونی موریسون در تحلیل خود از فاشیسم، به‌جای تمرکز بر رژیم‌های تثبیت‌شده یا اشکال کلاسیک اقتدارگرایی، فرایندی تدریجی و ساختاری را صورت‌بندی می‌کند که از دل جوامع به‌ظاهر دموکراتیک سربرمی‌آورد. او با طرح مجموعه‌ای از اصول و مراحل، نشان می‌دهد که فاشیسم نه از طریق گسست ناگهانی، بلکه از راه عادی‌سازی، قانون‌مندی تدریجی و بازتولید فرهنگی امکان‌پذیر می‌شود. این مراحل را می‌توان به‌مثابه الگویی تحلیلی برای فهم چگونگی زایش و تثبیت اقتدارگرایی فاشیستی در جوامع مدرن به کار گرفت.

نخستین گام در این فرایند، ساخت یک دشمن درونی است. دشمنی که هم کارکرد تمرکزدهی به افکار عمومی را بر عهده دارد و هم نقش انحراف توجه از تعارض‌ها و بحران‌های ساختاری جامعه را ایفا می‌کند. این دشمن برساخته، امکان بازتعریف مسائل اجتماعی را از سطح مناسبات اقتصادی، طبقاتی یا نهادی، به سطح تهدیدهای هویتی و امنیتی فراهم می‌آورد.

در مرحله‌ی دوم، این دشمن درونی از طریق فرایندهای ایزوله‌سازی، بدنام‌سازی و اهریمن‌سازی تثبیت می‌شود. نام‌گذاری و برچسب‌زنی به‌عنوان تکنیک‌های مرکزی این مرحله عمل می‌کنند؛ به‌گونه‌ای که دشمن نه بر اساس ایده‌ها یا کنش‌های سیاسی‌اش، بلکه بر پایه‌ی ویژگی‌های منسوب به شخصیت، نیت یا ذات او تعریف می‌شود. در این چارچوب، حمله‌ی شخصی جایگزین نقد عقلانی شده و به‌عنوان کنشی مشروع در سپهر عمومی پذیرفته می‌شود.

گام سوم مستلزم کنترل یا تولید شبکه‌های انتشار اطلاعات است. نیروها و نهادهایی که در فرایند بازتولید روایت‌های مسلط مشارکت می‌کنند، نه صرفاً به دلیل اقناع ایدئولوژیک، بلکه به‌سبب منافع مادی، نمادین و سیاسی در این فرایند ادغام می‌شوند. بدین‌ترتیب، بدنام‌سازی دشمن به سازوکاری خودتقویت‌گر بدل می‌شود که از طریق رسانه‌ها و ساختارهای ارتباطی تداوم می‌یابد.

در مرحله‌ی چهارم، قلمرو فرهنگ و هنر به‌مثابه عرصه‌ای بالقوه برای مقاومت نمادین، تحت نظارت و کنترل قرار می‌گیرد. کنشگران فرهنگی‌ای که می‌توانند روایت مسلط از دشمن درونی را به چالش بکشند، از طریق حذف نهادی، بی‌اعتبارسازی یا سانسور به حاشیه رانده می‌شوند. این مرحله نقش مهمی در کاهش ظرفیت تخیل انتقادی جامعه ایفا می‌کند.

در گام پنجم، تمامی افرادی که به‌نحوی با دشمن برساخته همدلی نشان می‌دهند، مشمول فرایند تحقیر، تقلیل و اخلاق‌زدایی می‌شوند. این سازوکار، مرز میان «شهروند مشروع» و «عنصر منحرف» را بازتعریف کرده و امکان طرد گسترده‌تر اجتماعی را فراهم می‌آورد.

مرحله‌ی ششم شامل بهره‌گیری از همکاری بخشی از اعضای همان گروهِ دشمن برساخته است. این افراد، که اغلب در گفتمان رسمی به‌عنوان صداهای «عقلانی» یا «میانه‌رو» معرفی می‌شوند، نقش مهمی در مشروعیت‌بخشی به فرایند خلع ید، سلب مالکیت و حذف ساختاری ایفا می‌کنند و خشونت ساختاری را به‌مثابه ضرورتی فنی یا اداری بازنمایی می‌سازند.

در گام هفتم، دشمن درونی از طریق گفتمان‌های شبه‌علمی پاتولوژیزه می‌شود. نسبت دادن اختلال‌های روانی، ذهنی یا زیستی به این گروه، امکان طبیعی‌سازی تبعیض و خشونت را فراهم می‌کند. نژادپرستی علمی و اسطوره‌های زیست‌گرایانه‌ی برتری، در این مرحله نقشی کلیدی در مشروعیت‌بخشی به حذف ایفا می‌کنند.

مرحله‌ی هشتم، گذار از برچسب‌زنی به جرم‌انگاری است. دشمن برساخته به‌عنوان تهدیدی جنایی معرفی می‌شود و ایجاد سازوکارهای حبس، اردوگاه‌های نگهداری یا اشکال مختلف بازداشت جمعی، نه‌تنها قابل‌قبول، بلکه ضروری جلوه داده می‌شود. تخصیص بودجه و نهادینه‌سازی این سازوکارها نشانه‌ی ورود فاشیسم به مرحله‌ی نهادی است.

در مرحله‌ی نهم، بی‌تفاوتی و انفعال اجتماعی از طریق نظام‌های سرگرمی، مصرف فرهنگی سطحی و تولید لذت‌های زودگذر تشویق می‌شود. موفقیت‌های نمادین و توهم مشارکت سیاسی جایگزین کنش جمعی معنادار می‌شود و شهروندان به مصرف‌کنندگان رضایت‌مند اما منفعل بدل می‌گردند.

در نهایت، مرحله‌ی دهم به تثبیت این وضعیت از طریق سکوت تحمیلی اختصاص دارد. خاموش‌سازی صداهای انتقادی، چه از طریق سرکوب مستقیم و چه از راه فرسایش تدریجی حوزه‌ی عمومی، تضمین‌کننده‌ی تداوم نظم فاشیستی است.

موریسون با این صورت‌بندی، فاشیسم را نه به‌مثابه یک انحراف تاریخی، بلکه به‌عنوان امکانی همواره حاضر در جوامع مدرن نشان می‌دهد. تحولات سیاسی و رسانه‌ای سه دهه‌ی اخیر نشان داده‌اند که این الگو، به‌ویژه در شرایط سرمایه‌داری متأخر، تمرکز رسانه‌ای و کالایی‌شدن زندگی اجتماعی، از ظرفیت تبیینی بالایی برخوردار است. پرسش بنیادینِ برآمده از این تحلیل آن است که در وضعیتی که زیست اجتماعی عمدتاً از خلال سازوکارهای شرکتی و رسانه‌ای تجربه می‌شود، امکان بازسازی کنش جمعی و مقاومت دموکراتیک چگونه قابل تصور است.

در بحث درباره‌ی جهت‌گیری‌های کنونی ایالات متحده به‌سوی ویژگی‌های فاشیستی، اغلب به عناصر آشنایی اشاره می‌شود که یادآور تجربه‌های قرن بیستم در اروپا هستند. دونالد ترامپ مخالفان سیاسی خود را «حشره» و «زباله» می‌نامد، خود را در مقام «پدرِ برتر ملت» بازنمایی می‌کند و روایتی تاریخی می‌سازد که بر اساس آن، در گذشته‌ای نامشخص همه‌چیز بهتر بوده است. هم‌زمان، تصویری آخرالزمانی از حالِ حاضر ارائه می‌دهد: آمریکا در حال فروپاشی است و کشوری که او به ارث برده، در مسیر نابودی قرار دارد. این دوگانه‌سازی میان گذشته‌ی اسطوره‌ای و اکنونِ فاسد، از ابزارهای کلاسیکی است که از فاشیسم اروپایی می‌شناسیم.

در عین حال، تاریخ‌نگاران آمریکایی که با آن‌ها گفت‌وگو شده، بر وجود تفاوت‌های مهم نیز تأکید می‌کنند. در دولت ترامپ چهره‌هایی حضور دارند که آشکارا با الگوهای فاشیستی می‌اندیشند؛ از جمله استیون میلر، که از سوی منتقدان به دفاع سرسختانه از برتری نژاد سفید و باور به برتری مردان سفیدپوست متهم می‌شود و نفوذ قابل‌توجهی بر ترامپ دارد. اما هم‌زمان، جریان‌ها و منافع ناهمگون دیگری نیز در ساختار قدرت آمریکا فعال‌اند. از این‌رو، بسیاری از پژوهشگران ترجیح می‌دهند به‌جای سخن‌گفتن از «فاشیسم» به معنای کلاسیک، از «گرایش‌ها»، «الگوها» یا «شیوه‌های فاشیستی» سخن بگویند؛ پدیده‌ای که نه تکرار صرف گذشته، بلکه دگردیسی و ادامه‌ی تجربه‌ای است که پیش‌تر در اروپا شکل گرفته بود.

سخن پایانی

کلاوس برینک‌بویمر در کتاب «کابوس آمریکایی: فاشیسمِ ساختِ ایالات متحده» استدلال می‌کند که پرسش از «فاشیسم بودن یا نبودن» دونالد ترامپ را نمی‌توان به داوری‌های ساده تاریخی یا اخلاقی فروکاست. این پرسش، در سطحی عمیق‌تر، واجد ماهیتی مفهومی و ساختاری است و باید در چارچوب تحول درونی دموکراسی‌های لیبرال و بحران‌های انباشته‌شده در آن‌ها تحلیل شود.

بر این اساس، پدیده «ترامپیسم» را می‌توان حاصل هم‌زمان چند بحران بنیادین در نظام لیبرال-دموکراتیک دانست: نخست، بحران نئولیبرالیسم و تشدید نابرابری‌های ساختاری که به حاشیه‌رانی بخش‌های وسیعی از جامعه انجامیده است؛ دوم، فرسایش سرمایه اجتماعی و تضعیف پیوندهای نهادی میان دولت و شهروندان؛ و سوم، دگرگونی سپهر عمومی در عصر پسا-حقیقت که در آن رسانه‌های دیجیتال و منطق الگوریتمی، امکان شکل‌گیری اجماع عقلانی را به‌طور جدی محدود کرده‌اند.

این تحلیل نشان می‌دهد که ترامپیسم نه یک انحراف مقطعی در مسیر دموکراسی، بلکه نشانه‌ای از یک بحران مشروعیت درونی در بطن لیبرال-دموکراسی است؛ بحرانی که در آن سازوکارهای نمایندگی سیاسی به‌تدریج کارکرد میانجی‌گرانه خود را از دست می‌دهند. در چنین شرایطی، هم‌نشینی نابرابری اقتصادی و ناامنی هویتی، بستری فراهم می‌سازد که در آن برخی مؤلفه‌های کلاسیک فاشیسم — از جمله انسان‌زدایی از «دیگری»، کیش شخصیت و سیاست مبتنی بر ترس — دوباره فعال می‌شوند.

از منظر تبارشناختی، مقایسه این روند با تجربه تاریخی اروپای دهه ۱۹۲۰ (به‌ویژه در آلمان و ایتالیا) اهمیت ویژه‌ای دارد. در آن دوره نیز، ترکیب بحران اقتصادی، بی‌ثباتی سیاسی و فرسایش اعتماد عمومی به نهادهای جمهوری‌خواه، زمینه‌ساز ظهور فاشیسم شد. این تطبیق تاریخی نشان می‌دهد که فرایندهای گذار به اقتدارگرایی معمولاً نه به‌صورت ناگهانی، بلکه در قالبی تدریجی و انباشتی شکل می‌گیرند.

در نهایت، با اتکا به خوانش تونی موریسون، می‌توان تأکید کرد که خطر بنیادین نه در یک گسست ناگهانی، بلکه در فرایند تدریجی «عادی‌سازی» حذف، تبعیض و خشونت نمادین نهفته است؛ فرایندی که به‌تدریج حساسیت‌های اخلاقی و دموکراتیک جامعه را تضعیف و در نهایت فلج می‌کند. مقایسه وضعیت کنونی با تبارشناسی فاشیسم در اروپای دهه ۱۹۲۰، یک هشدار معرفت شناختی (اپیستمولوژیک) اجتناب‌ناپذیر را برجسته می‌سازد: دموکراسی‌ها فاقد هرگونه مصونیت ذاتی یا بیولوژیک در برابر گرایش‌های استبدادی هستند.

تجارب تاریخی به‌روشنی نشان می‌دهند که در غیاب یک «جبهه مقاومت مترقی» که بتواند میان «عدالت بازتوزیعی» و «آزادی‌های مدنی» پیوندی پایدار برقرار کند، ساختارهای دموکراتیک می‌توانند به‌تدریج از درون دچار فرسایش شده و علیه بنیان‌های خود عمل کنند. از این‌رو، عبور از این وضعیت نه‌تنها مستلزم اصلاحات ساختاری در اقتصاد سیاسی است، بلکه نیازمند بازسازی کنش‌گری مدنی در دفاع از حقیقت، عقلانیت عمومی و کرامت انسانی نیز هست؛ پیش از آنکه این «دگردیسی فاشیسم» به مرحله تثبیت هژمونیک و بازگشت‌ناپذیر برسد.

سیاوش قائنی

۵ اردیبهشت ۱۴۰۵

 

 

 

بخش : سياست
تاریخ انتشار : ۷ اردیبهشت, ۱۴۰۵ ۰:۰۹ ق٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اول ماه مه، حزب دمکراتیک مردم ایران، سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

اعلامیهٔ مشترک حزب دمکراتیک مردم ایران و سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) به‌مناسبت روز جهانی کارگر – اول ماه مه (۱۱ اردیبهشت)

حزب دمکراتیک مردم ایران و سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): ما از تمامی نیروهای مترقی، نهادهای کارگری، روشنفکران و مردم آزادی‌خواه ایران دعوت می‌کنیم تا در راه تحقق صلحی پایدار و عزتمند، عدالت اجتماعی، و در دفاع از کرامت انسانی، برابری در برابر قانون و حق انتخاب زندگی شایسته برای تمامی مردم ایران، و از جمله کارگران و فرودستان میهن عزیزمان ایران، اتحاد و مبارزهٔ خود را گسترش دهند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

طبیعتِ زخمی؛ خسارت‌هایی که در هیاهوی جنگ گم می‌شوند

شهناز قراگزلو: ۱۳ منطقه حفاظت‌شده کشور در اثر بمباران‌ها آسیب دیده‌اند؛ مناطقی که هر کدام بخشی از ذخیره‌گاه‌های تنوع زیستی ایران‌اند و نابودی‌شان، نابودی بخشی از آینده ماست. افزون بر آن، جزایر مرجانی خلیج‌فارس، تنگه هرمز، هنگام و لارک، که از ارزشمندترین اکوسیستم‌های جهان‌اند، در جریان حملات دریایی و غرق‌شدن کشتی‌ها و نفتکش‌ها دچار تخریب شده‌اند.

مطالعه »

سپر انسانی و تناقض روایت‌ها..

گٖودرز اقتداری: آن مدعیان همیشگی که حماس و ایران را به سوء استفاده از سپر انسانی برای پوشش از نیروها و مهمات متهم می‌کنند، اینجا حضور ندارد که پاسخ دهند اگر ایران ساختمان هتلی و یا ساختمان تجاری را در بحرین هدف گرفته باشد آیا به یک منطقه جنگی و نیروی متخاصم حمله کرده است یا یک هتل را هدف قرار داده است.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

اعلامیه کمیته مرکزی فرقه دموکرات آذربایجان به مناسبت اول ماه مه، روز جهانی کارگر

استقلال در عصر وابستگی…

مدافعانِ میهنی، مطالبه‌گرانِ عدالت

معماری انتخاب؛ چطور تصمیم‌هایت را طراحی می کنند؟

هرمز، جنگ و بقای ایران

فرخ نگهدار در پرسش‌وپاسخ چالشی با فهیمه خضر حیدری