|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
روایت جنگ از درون
سالهاست بخشی از حکومت و بخشی از اپوزیسیون تلاش کردهاند ما را داخل دو قالب آماده جا دهند: «ساندیسخور» و «فاندبگیر».. برچسبهایی در جهت ندیدن یکدیگر و در نهایت سرباز روایتهای آنها شدن.
این دوگانهها فقط فحش سیاسی نیستند؛ راهیاند برای سادهسازی انسان. برای اینکه جامعه دیگر خودش را مجموعهای از آدمهای پیچیده، متفاوت، متناقض و واقعی نبیند، بلکه فقط دو اردوگاه خالص و متخاصم ببیند.
در فضای قطبیای که ساخته اند، انگار انسان حق ندارد همزمان چند حقیقت را با هم حمل کند.در دسته بندی آنها، آدمها یا انقلابیِ مطلقاند یا مدافعِ مطلق.
«اما انسان واقعی اینگونه نیست.»
برای درک مستقیمتر جامعه، در بعضی تجمعات شبانه حضور داشتم؛ جایی دور از تصویر انتخابشدهی رسانهها. دخترهایی بودند بدون حجاب اجباری که شعار ضدجنگ میدادند. بدن و پوششان خودش اعتراضی بود به اجبار و استبداد داخلی، و شعارهایشان علیه تجاوز خارجی.
همانجا زنهای محجبهای هم بودند که حضورشان در سالهای اخیر، از طرف بخشی از جامعه نادیده گرفته شده؛
همانطور که حکومت سالها زن بدون حجاب اجباری را حذف کرد، برخی ازما هم گاهی زن محجبه را فقط به یک نشانه سیاسی تقلیل میدهیم.
در این تجربهی میدانی، انسانهایی را دیدم که با تصویر رسانهها فرق داشت؛ آدمهایی که نه در روایت رسمی حکومت جا میشدند، نه در فانتزی بخشی از اپوزیسیون.
در گفتوگو با یکی از همان دختران بدون حجاب اجباری، از او پرسیدم که آیا حکومت بعداً از این فضاها استفاده ابزاری نمیکند، گفت:
«میدانم که میکند. اما این چیزی از مسئولیت من نسبت به دفاع از کشورم کم نمیکند.»
بعد خودش پرسید:
«آیا هر تجمع ضدجنگی الزاماً حمایت از حکومت است؟ و مهمتر از آن مگر این جنگ علیه ایران نیست؟
شاید مسئله دقیقاً همینجاست.
بحران امروز فقط بحران حکومت یا اپوزیسیون نیست؛ بحرانِ ناتوانی در دیدن خودِ واقعی جامعه است.
ما کمکم توانایی دیدن آدمها خارج از دستهبندیهای سیاسی را از دست دادهایم. دیگر مهم نیست کسی دقیقاً چه میگوید یا چه تجربهای دارد؛ مهم این است که بشود سریع فهمید «طرف کدام اردوگاه است».
حکومت، بهعنوان ساختارِ دارای قدرت، رسانه، سرکوب و قانون، سالهاست فقط مردمی را به رسمیت میشناسد که در چارچوب وفاداری سیاسی حرف بزنند.
اپوزوسیون هم، بهعنوان نیرویی مؤثر در شکلدادن به زبانِ اعتراض و تخیل سیاسیِ جامعه،
فقط مردمی را میبیند که احساساتشان دقیقاً در مسیر مطلوب او بیان شود و گاهی جامعه را فقط از دریچهی مطلوبِ ایدئولوژیک خودش میبیند. یکی عشق به ایران را با اطاعت بیچونوچرا از قوانین تبعیض آمیز یکی میکند، دیگری گاهی ایران را فقط به جمهوری اسلامی تقلیل میدهد و مردم را تا مرز بیزاری از هر آنچه دارند پیش میبرد.
نتیجه اما یکیست: حذف انسان واقعی.
جامعهای که زیر فشار سرکوب، تحریم، جنگ و فرسودگی اقتصادی زندگی میکند، کمکم تحمل پیچیدگی را از دست میدهد و بیشتر به سمت هویتهای قبیلهای هل داده میشود:
یا آزادیخواه
یا حکومتی
حتی خیلیها نه از سر باور کامل، بلکه از ترسِ طردشدن، تحقیر یا تنهایی، و بر اثر فشار تحمیل شده خودشان را داخل یکی از این قبیلهها جا میدهند.
اگر کسی بیرون از این دوگانه بایستد، با یک برچسب حذف میشود. چون وجود او نظم سادهی ذهنیِ هر دو طرف را بههم میزند.
شاید به همین دلیل است که جامعه نمیتواند آن دختر بیحجابِ ضدجنگ را بفهمد. چون او همزمان چند حقیقت را حمل میکند:
اعتراض به استبداد
ترس از جنگ
عشق به آزادی
تعلق به ایران
مشکل دقیقاً همین است که سیاستِ ایدئولوژیک، انسان پیچیده را دوست ندارد.
حتی بریدن از خانواده، کنار گذاشتن ترسها و وابستگیها، و دشمنسازی، گاهی بهعنوان «تعهد سیاسی» تقدیس میشود؛ انگار برای ساختن سرباز، باید اول بخشی از انسانبودن را حذف کرد.
اما انسان واقعی پر از حافظه است؛ پر از وابستگی، ترس، شجاعت، تردید، خشم، عشق و میل به عدالت.
او میتواند همزمان از حکومت خشمگین باشد و از استعمار بیزار.
سؤال مهم اینجاست:
اگر واقعاً به مبارزه جمعی باور داریم، چطور میشود تفاوت آدمهای واقعی را نبینیم؟
حقیقت امروز دقیقاً همینجا است؛ در همین منطقهی خاکستریای که همه سعی دارند انکارش کنند. در جایی که آدمها نه قهرمان خالصاند، نه خائن مطلق.
شاید بزرگترین مقاومت امروز این باشد که نگذاریم ما را وادار کنند خودمان را ساده کنیم.



