|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
مقدمه و ترجمه: سعید شروینی
مصاحبه با هیرام کومپر، مورخ صاحبنام آلمانی
از دلایل ابرقدرت شدن و “ملتی خاص بودن” تا ارزیابی هانتیگتون و پرسش از آینده آمریکا
ایالات متحده ۲۵۰ ساله میشود. هیرام کومپر، مورخ صاحبنام آلمانی ، در این گفتگو از چگونگی تأسیس این کشور، وعده آزادی، بردهداری و این پرسش سخن میگوید که آیا دونالد ترامپ تنها یک اپیزود گذرا در تاریخ آمریکا است یا خیر و چرا اندیشه او در باره آینده آمریکا این بار با ابهامات بیشتری همراه است. کومپر همچنین با استناد به هاتینگتون به تنشی اشاره میکند که از زمان تشکیل آمریکا این کشور راهمراهی میکند و هر چند دهه یک بار سربرآورده و حل شدنی هم نیست و … عنوان مصاحبه هم هست، آمریکا با تنشی زاده شد که هیچگاه رفع نمیشود.
مصاحبه را روزنامه لیبرال-محافظهکار فرانکفورتر آلگماینه با کومپر انجام داده است.
ترجمه کامل مصاحبه از این قرار است:
آقای پروفسور کومپر، وقتی انسان درباره آمریکا صحبت میکند، خیلی زود به واژههای بزرگی میرسد: آزادی، قانون اساسی، دموکراسی، ابرقدرت جهان. اما برای شما، در وهله اول یک صحنه عینی و مشخص تداعی میشود که حول محور شخصیتی به نام «الیزابت اکفورد» (Elizabeth Eckford) میچرخد. چرا؟
چون این صحنه با غلظتی شدید نشان میدهد که تاریخ آمریکا همواره حول چه محوری چرخیده است: وعده حقوق برابر – و واقعیتی که اغلب به شکلی دراماتیک با این وعده در تناقض است. الیزابت اکفورد یکی از دانشآموزان سیاهپوستی بود که در سال ۱۹۵۷ در شهر «لیتل راک» ایالت آرکانزاس قرار بود به مدرسهای برود که تا پیش از آن انحصاراً متعلق به کودکان سفیدپوست بود. تبعیض نژادی در مدارس عمومی پیشتر از نظر قانون اساسی ملغی شده بود، اما مقامات و مردم محلی نمیخواستند این واقعیت را بپذیرند.
اکفورد در نخستین روز مدرسه، به تنهایی به آنجا رفت.
قرار بود آن گروه از دانشآموزان با هم سوار اتوبوس شوند و تحت محافظت به مدرسه بروند. اما به دلیل یک سوءتفاهم، الیزابت از بقیه جا ماند و تنهایی راه افتاد. او با اوباشی از سفیدپوستان مواجه شد؛ مردمی که به او توهین میکردند، تهدیدش میکردند و آشکارا خواستار خشونت بودند. در همان حال، گارد ملی آرکانزاس نیز آنجا ایستاده بود – اما نه برای محافظت از او، بلکه برای اینکه مانع ورودش به مدرسه شود! این یک صحنه باورنکردنی و هولناک است: یک شهروند آمریکایی، یک کودک، میخواهد از حقی که قانون به او داده استفاده کند و دولت در وهله اول در برابر او صفآرایی میکند.
رئیسجمهور هم خیلی دیر مداخله کرد.
دقیقاً. رئیسجمهور دوایت آیزنهاور مدتها تردید و مداخله را لغو کرد، چرا که در ایالات متحده، مداخله دولت فدرال در امور داخلی یک ایالت همیشه مسئلهای حساس و چالشبرانگیز است؛ این موضوع تا به امروز هم همینطور باقی مانده است. بدبینی نسبت به دولت مرکزی جزو دیانای و ساختار بنیادین آمریکا است. اما سرانجام کار به نقطهای رسید که واشنگتن مجبور به اقدام شد. آیزنهاور سربازان فرستاد؛ آن هم از لشکر ۱۰۱ هوابرد؛ یعنی همان یگانی که در جنگ جهانی دوم در اروپا علیه نازیسم جنگیده بود. حالا این یگان باید از کودکان سیاهپوست آمریکایی در برابر همشهریان سفیدپوستشان محافظت میکرد.
این اپیزود چه چیزی را درباره ایالات متحده بازگو میکند؟
این ماجرا دستکم سه نکته را روشن میکند. اول: ادغام و یکپارچگیِ ناتمام آمریکاییهای سیاهپوست؛ مسئلهای که نه با جنگ داخلی تمام شد و نه با جنبش حقوق مدنی به سادگی حل گشت. دوم: تنش و اصطکاک میان دولتهای ایالتی و دولت مرکزی. و سوم: این پرسش که اصلاً چه کسانی جزو این عبارت «ما مردم» (We the People) هستند که ایالات متحده از زمان تأسیسش به آن استناد میکند؟ این پرسش هرگز پاسخ نهایی و قطعی نیافته است و مدام بازمیگردد.
شما از اصطلاح «باورهای آمریکایی» (American Creed) صحبت میکنید. منظورتان از آن چیست؟
این اصطلاح به یک باور و اعتقاد بنیادین درباره چگونگی کارکرد سیاست و جامعه اشاره دارد. در آلمان ما به شکلی بسیار انتزاعی از «جامعه» (Gesellschaft) حرف میزنیم. در ایالات متحده بیشتر از واژه «جامعه محلی» یا همان «کامیونیتی» (Community) استفاده میشود. این فقط یک تفاوت واژگانی نیست، بلکه یک طرز تفکر متفاوت است. فرد خود را متعهد به جامعه محلی، شهر، محله و ایالت خود میداند. در عین حال، یک بیاعتمادی عمیق نسبت به دولت مرکزی (واشنگتن) وجود دارد. این ریشه در دوران استعمار دارد؛ ریشه در تجربه حکومت شدن توسط یک قدرت دوردست. از همین جا یک حس و غریزه سیاسی شکل میگیرد: آزادی یعنی اینکه واشنگتن بیش از حد به تو نزدیک نشود و در کارت دخالت نکند.
این بدبینی نسبت به واشنگتن، در ماجرای لیتل راک با مطالبه حقوق برابر تصادم پیدا کرد.
بله، و دقیقاً به همین دلیل است که آن صحنه اینقدر تکاندهنده است. فرماندار آرکانزاس عملاً در برابر قانون اساسیِ نافذ ایستاد. رئیسجمهور مجبور به اقدام شد، هرچند که همین اقدام از نظر بسیاری از آمریکاییها نوعی تعدی و تجاوز به حقوق ایالت قلمداد میشد. از این ماجرا میتوان فهمید: تاریخ آمریکا صرفاً داستان یک پیشرفت مداوم و خطی نیست. تاریخ این کشور، تاریخِ تنشها، سازشها، عقبگردها و تخلیه بارهای ناگهانیِ سیاسی است.
یک تنش بزرگ دیگر به حافظه تاریخیِ زمان تأسیس مربوط میشود. در ایالات متحده سال ۱۷۷۶ جشن گرفته میشود، اما در عین حال بسیاری به سال ۱۶۱۹ اشاره میکنند؛ سالی که اولین آفریقاییهای ربودهشده و برده به آمریکای شمالی آوردند. پشت این جدال چیست؟
بحث بر سر این است که وقتی ایالات متحده را جشن میگیرید، اصلاً چه چیزی و چه کسی را دارید جشن میگیرید. سال ۱۷۷۶ نماد استقلال، شور و احساساتِ بیانیه استقلال، آزادی و خودگردانی است. سال ۱۶۱۹ یادآوری میکند که این جمهوری بر دوش و کار اجباری انسانهای به بردهکشیده شده بنا شده است. «پروژه ۱۶۱۹» روزنامه نیویورک تایمز این دیدگاه را به شدت برجسته کرد. این پروژه با واکنشهای تند سیاسی، بهویژه از سوی محافظهکاران روبهرو شد. «کمیسیون ۱۷۷۶» در زمان دونالد ترامپ تلاشی بود تا یک کلانروایتِ میهنپرستانه را در مقابل آن علم کند.
یعنی جنگی بر سر تاریخ.
یک جنگ تمامعیار تاریخی. و این مسئله کوچکی نیست. ملتها هویت خود را از طریق داستانی که از تاریخ خود تعریف میکنند، میسازند. در ایالات متحده این روایت به شدت حساس و باردار است، چون این کشور خود را بر اساس یک تداوم فرهنگی چندصدساله تعریف نمیکند، بلکه هویتش را از یک «وعده سیاسی» میگیرد. حال اگر این وعده از همان ابتدا فقط شامل حال عدهای خاص میشده، پس یادآوری آن از نظر سیاسی به شدت انفجاری است.
بیایید به همان نقطه شروع برگردیم. چه کسانی از اروپا به آمریکای شمالی آمدند؟
گروههای بسیار متفاوتی بودند. در شمال، کسانی ساکن شدند که تحت فشارهای مذهبی بودند، تحصیلات خوبی داشتند و اغلب از تمکن مالی نسبی بهره میبردند. کسانی که بعدها به «پدران زائر» (Pilgrim Fathers) معروف شدند، در نگاه رو به عقب تاریخ بسیار بزرگ جلوه داده شدهاند، اما آنها نماینده بخشی از این تاریخ اولیه اسکان هستند. در نیوانگلند، مهاجران با شرایط آبوهوایی و کشاورزی روبهرو شدند که برایشان آشنا بود: مزارع کوچکتر، خودگردانی محلی، شهرهای اولیه، صنعت چاپ و جوامع مذهبی؛ از دل اینها یک فرهنگ خاص متولد شد.
و جنوب چطور؟
جنوب مسیر دیگری را رفت. در آنجا خیلی زود اقتصادهای مبتنی بر مزارع بزرگ (پلانتیشن) شکل گرفت؛ ابتدا با تنباکو و بعدها با شکر و پنبه. این نوع کشاورزی به شدت نیازمند نیروی کار بود و نیروی کار هم کمیاب بود. آنها ابتدا به کارگران قراردادی اروپایی روی آوردند؛ یعنی کسانی که هزینه سفرشان پرداخت میشد و در عوض متعهد میشدند سالها کار کنند. اما خیلی زود در جنوب، بردهداری به عنوان یک مدل اقتصادی «عقلانی» جا افتاد – عقلانی از دیدگاه مالکان مزارع، و ضدبشری از دیدگاه هر انسان دیگر. این توسعه اقتصادی متفاوت میان شمال و جنوب، ایالات متحده را از همان ابتدا تحت تأثیر قرار داد.
چه زمانی استعمارگران دیگر خود را صرفاً بریتانیایی ندانستند؟
این یک فرآیند تدریجی بود. بسیاری از آنها در ابتدا خود را کاملاً بریتانیایی میدانستند، اما بریتانیاییهای ساکن در مستعمرهها. نزاع زمانی بالا گرفت که بریتانیا پس از «جنگ هفت ساله»، مالیاتهای سنگینتری بر مستعمرهها وضع کرد. آن جنگ در واقع یک جنگ جهانی در قرن هجدهم بود که در فراسوی دریاها نیز جریان داشت. فرانسه بخشهای بزرگی از مستعمرات خود در آمریکای شمالی را باخت و بریتانیا پیروز شد – اما مستعمرات بریتانیایی هم بهای آن را پرداختند؛ با انسان، تجهیزات و مالیات. و آنها هر روز بیشتر این سؤال را مطرح میکردند: اگر ما داریم هزینه میدهیم و میجنگیم، چرا هیچ کرسی و نمایندهای در سیاست نداریم؟
و از همین جا شعار «مالیات بدون داشتن نماینده ممنوع» (No taxation without representation) متولد شد.
درست است، و این یک شعار انتزاعی نبود، بلکه یک مطالبه بسیار ملموس بود. در خود بریتانیا هم گرچه مشارکت سیاسی محدود بود، اما به هر حال نمایندگی وجود داشت. مستعمرهها مجامع محلی، عریضهها و فرمهای خودسازماندهی داشتند، اما نمیتوانستند در لندن تصمیمگیری واقعی کنند. از این تجربه در ابتدا یک ملت واحد شکل نگرفت، بلکه بیشتر یک جامعه منافع و همدردیِ ناشی از رنج مشترک ایجاد شد. مستعمرهها شیوههای اقتصادی و ذهنیتهای بسیار متفاوتی داشتند؛ مخرج مشترک آنها در وهله اول، یک مشکل واحد بود.
چگونه این وضعیت به استقلال ختم شد؟
از طریق بالا گرفتن زنجیرهای از تنشها بر سر مالیات، اقدامات اقتصادی، اعتراضات و خشونت. «مهمانی چای بوستون» معروفترین نماد است، اما درگیریهای بسیاری وجود داشت. در ماجرای «کشتار بوستون»، افرادی به دست قدرت استعماری کشته شدند که فضا را رادیکال کرد. با این حال، مسیر به سوی استقلال به هیچ وجه حتمی و ناگزیر نبود. وفاداران به بریتانیا، افراد میانهرو و مرددها هم وجود داشتند. کنگره قارهای با سختی پیش میرفت. خیلیها اصلاً نمیدانستند که آیا واقعاً خواهان تأسیس یک چیز کاملاً جدید هستند یا خیر. تازه بعدها بود که کلانروایتِ ملتی که یکپارچه به سوی آزادی گام برمیدارد، خلق شد.
جورج واشنگتن به چهره محوری این نبرد تبدیل شد. آیا او فاتح بزرگ نبرد علیه بریتانیاییها بود؟
البته که واشنگتن به عنوان رهبر نظامی و بعدها به عنوان یک نماد، اهمیت دگرگونی داشت. اما اگر دقیق نگاه کنیم، آمریکاییها صرفاً یک پیروزی قهرمانانه به دست نیاوردند؛ بلکه بریتانیاییها بازی را از نظر استراتژیک باختند. مشکلات تدارکاتی، تصمیمگیریهای غلط و عدم انطباق با شرایط میدان – همگی نقش داشتند. واشنگتن بعدها در قاب تاریخ به شکلی آرمانی روایت شد، چون تصاویر قدرتمندی مثل عبور از رودخانه دلاور وجود داشت و البته چون خودش هم مینوشت، نامهنگاری میکرد و در فضای عمومی حضور داشت. جنگ استقلال، یک جنگ رسانهای هم بود.
پس از پیروزی، مستعمرهها ناگهان با این پرسش روبهرو شدند: حالا چه کنیم؟
بریتانیاییها رفته بودند، اما هنوز دولتی ساخته نشده بود. سالها طول کشید تا سر قانون اساسی به توافق برسند. این برهه بسیار تعیینکننده است، چون در همین زمان تنش بنیادین ایالات متحده از نظر نهادی تثبیت شد: یک ادعای جهانیِ بسیار والا برای آزادی و برابری – و یک واقعیت سیاسی که نمیتوانست این ادعا را برآورده کند. به عنوان مثال، توماس جفرسون جملات شکوهمندی درباره آزادی نوشت، در حالی که خودش مالک صدها برده بود. میتوان این را استانداردهای دوگانه نامید. اما میتوان اینطور هم گفت: ایالات متحده از همان ابتدا در میان یک «ناهمسازی» (Disharmony) متولد شد و زندگی کرد که هرگز نتوانست آن را کاملاً حل کند.
شما در اینجا به ساموئل هانتینگتون، دانشمند علوم سیاسیِ فقید و کتابش «سیاست آمریکایی: وعده ناهمسازی» ارجاع میدهید.
هانتینگتون مشاهده کرد که در ایالات متحده تقریباً هر دو یا سه نسل یک بار، تعارض میان «آرمان» و «واقعیت» به اوج خود میرسد. او این پدیده را «شور و هیجانِ باوری» (creedal passion) مینامد. زمانی میرسد که این تنش آنقدر بزرگ میشود که تخلیه میگردد: مردم به خیابانها میآیند، نهادها به چالش کشیده میشوند و جامعه آرمانهایش را به خودش یادآوری میکند. ما چنین لحظاتی را در عصر جفرسون، سپس در حوالی سال ۱۹۰۰، بعد در دهه شصت میلادی و احتمالاً امروز دوباره شاهد هستیم. من به عنوان یک مورخ در قبال قوانین ثابت تاریخ محتاط هستم، اما این مشاهدهی هوشمندانهای است.
آیا ایالات متحده در حال حاضر در چنین لحظهای – که بگذارید آن را لحظه دیگ بخار بنامیم – زندگی میکند؟
فکر میکنم بله. اتفاقاً کرونولوژی و سیر زمانی هم به طرز عجیبی جفتوجور است؛ حدود ۱۹۰۰، دهههای شصت و هفتاد میلادی، و اکنون دهه ۲۰۲۰. اما تفاوت کلیدی اینجاست: تعارضات گذشته سخت بودند، اما طرفین دعوا اغلب هنوز یک تعریف مشترک از اینکه «حقیقت» چیست، نهادها چه کارکردی دارند و چرا قانون اساسی معتبر است، داشتند. امروز اما شاهد آن هستیم که حتی دروغهای شاخدار هم دیگر خیلی از مردم را تکان نمیدهد یا اینکه آنها دیگر بسترهای واقعی و فکتهای مشترک را قبول ندارند. این وضعیت به مراتب خطرناکتر از یک تعارض ایدئولوژیکِ معمولی است.
قانون اساسی در این بحران چه نقشی ایفا میکند؟
قانون اساسی برای ایجاد تعادل در تنشها طراحی شده است. ایالتها و دولت فدرال، رئیسجمهور و کنگره، دیوان عالی و اکثریتهای سیاسی – همه چیز بر پایه کنترل و توازن (Checks and Balances) چیده شده است. اما این چرخدندهها تنها زمانی کار میکنند که بازیگران قوانین بازی را به رسمیت بشناسند. اگر رئیسجمهوری بگوید: «رای دادگاه برای من مهم نیست، کنگره مایه مزاحمت است و نهادها فقط دستوپاگیرند» – آنوقت اوضاع جدی و خطرناک میشود. نهادها ماشینهای بیروحی نیستند که مستقل از فرهنگ سیاسی کار کنند؛ آنها به انسانهایی نیاز دارند که به آنها احترام بگذارند.
آیا دونالد ترامپ از نظر تاریخی پدیدهای منحصربهفرد است؟
در برخی جنبهها میتوان شباهتهایی یافت. برای مثال «اندرو جکسون» به خاطر سبک رفتاری و تعارضش با نهادها به ذهن میآید. خود ترامپ به رؤسای جمهور پیشین مثل «ویلیام مککینلی» و سیاست تعرفههای حمایتی او ارجاع میدهد. بسیاری از چیزها هم یادآور «رونالد ریگان» است؛ مثل ادبیاتِ آمریکا به عنوان یک ملت برگزیده و این امید که از طریق سیاستهای لیبرالِ اقتصادی، قدرت گذشته احیا شود. اما ترامپ این عناصر را با نوعی بیاعتنایی به مرزهای نهادی ترکیب میکند که حجم و شدت آن در تاریخ بیسابقه است.
شعار «اول آمریکا» (America First) شبیه به یک عقبنشینی از جهان به نظر میرسد. در حالی که ایالات متحده برای مدتی طولانی پلیس جهان بود. آیا این یک تناقض نیست؟
لزوماً خیر. وقتی کشوری باور دارد که آزادی و برابری را به شکلی ویژه محقق کرده است، یک تفکر تبشیری و رسالتمدارانه در آن شکل میگیرد. در قرن نوزدهم، این تفکر ابتدا معطوف به خودِ قاره آمریکا بود: پیشروی در مرزها (Frontier)، گسترش به سمت غرب، و راندن و نابودی جوامع بومی (سرخپوستان). سپس آمریکای لاتین و دکترین مونرو به آن اضافه شد. آنها مدتها میخواستند اروپا را از خود دور نگه دارند. تازه در قرن بیستم بود که قدرت اقتصادی و نظامی با این ادعا گره خورد که آمریکا باید بار مسئولیت سیاست جهانی را به دوش بکشد. بنابراین، «اول آمریکا» میتواند انزواطلبانه به نظر برسد، اما در عین حال در چارچوب سنتی جا میگیرد که در آن آمریکا منافع خود را چیزی خاص و برتر تعبیر میکند.
شما از این پرسش صحبت کردید که «چه کسی به این ملت تعلق دارد». آیا این هسته اصلی تعارضات امروز است؟
بله. «ما مردم» فرمول اصلی و نمادین آمریکا است. اما این مردم چه کسانی هستند؟ مالکان سفیدپوست؟ همه شهروندان؟ مهاجران هم؟ حتی پناهجویان بدون مدرکی که سالهاست در این کشور زندگی و کار میکنند؟ این پرسش در طول کل تاریخ آمریکا کشیده شده است: بردهداری، جنگ داخلی، حقوق مدنی و مهاجرت. امروز این سؤال دوباره با خشونتی تمام مطرح میشود. بحث درباره «آمریکاییهای بدون مدرک» جدید نیست، اما تحت رهبری ترامپ تهاجمیتر شده است. نکته جالب توجه این است که حتی داشتن تابعیت و شهروندی هم همیشه مصونیت نمیآورد. هر کس ظاهر متفاوتی داشته باشد یا تاریخچه خانوادگیاش فرق کند، سریعاً زیر ذرهبین شک و تردید قرار میگیرد.
در اروپا هم سؤالات مشابهی مطرح است، اما به شکلی دیگر.
همینطور است. آلمان برای مدتی طولانی یک جامعه مهاجرفرست بود و دستکم از قرن بیستم به یک جامعه مهاجرپذیر تبدیل شد؛ چیزی که ما تا مدتها واقعاً آن را به رسمیت نمیشناختیم. در عین حال، کشورهای اروپایی بیشتر در چارچوب مقولههای «دولت» و «جامعه» فکر میکنند. در ایالات متحده اما، فردیت به شکلی مستقیمتر با آن وعده ملی گره خورده است. در آنجا گفته میشود: «ملت همه چیز است – و من هم همه چیز هستم.» وقتی مردم احساس کنند دیده نمیشوند، یک سرخوردگی و خشم عمیق و خاص شکل میگیرد.
در آلمان هم در حال حاضر بر سر حافظه تاریخی جدال است. آیا شباهتهایی میبینید؟
در سیاست داخلی بله. در اینجا هم از تاریخ به طور فزایندهای به عنوان یک معدن سنگ برای ابزارسازی استفاده میشود. تصور یک «ما»یِ همگن و یکدست ادعا میشود، بدون اینکه از نظر تاریخی به درستی تعریف شده باشد. اگر بخواهیم جدی درباره ملت صحبت کنیم، باید درباره تنوع، مهاجرت، گذشته استعماری و خاطرات متعددی که امروز در یک کلاس درس در کنار هم وجود دارند حرف بزنیم. جامعه ما دیگر مدتهاست که یک حافظه جمعیِ واحد ندارد، بلکه مجموعهای از خاطرات دارد – به جای یک حافظه «کالکتیو»، یک «کالکشن» (مجموعه) از خاطرات داریم. ما باید این را از نظر سیاسی و آموزشی جدی بگیریم.
به ایالات متحده برگردیم. چرا آنها واقعاً به بزرگترین قدرت اقتصادی جهان تبدیل شدند؟
چندین عامل دست به دست هم دادند. آمریکای شمالی فضا و بستر بکری برای آزمایش و توسعه بود که مهاجران اروپایی با بیرحمی تمام از آن استفاده کردند – به قیمت نابودی بومیان و بر پایه کار اجباری بردهها. از دل این، ابتدا یک ابرقدرت کشاورزی بیرون آمد؛ دقیقاً به این دلیل که نسل بنیانگذاران آمریکا به سیستم کارخانهای و شرکتهای بزرگ تجاری که از دوران استعمار میشناختند، به شدت بدبین بودند. بعدها صنعتیشدن، منابع سرشار، بازار داخلی بزرگ، کارآفرینی و در نهایت همکاریهای دولت و بخش خصوصی و شرکتهای بزرگ سرمایه به آن اضافه شد. جالب اینجاست که آمریکاییها تا مدتها به نهادهای مرکزی بدبین بودند؛ برای مثال یک سیستم بانک مرکزی پایدار خیلی دیر شکل گرفت. اما وقتی همکاری میان دولت و بخش خصوصی کارساز شد – مثل برنامه نیو دیل – به قدرتی عظیم دست یافت.
اروپا تنها به شکلی محدود توانست چنین مدلهایی را کپی کند.
چون اروپا بیشتر تحت تأثیر دولت-ملتها است. پس از جنگ جهانی دوم تلاشهایی برای سازماندهی فضاهای اقتصادی فراملی صورت گرفت، اما دولت-ملتها میخواستند کنترل را حفظ کنند. در ایالات متحده، علیرغم همه تفاوتها میان ایالتها، یک ایدئولوژی ملی قوی وجود دارد. شرکتهای بزرگ آمریکایی خود را «آمریکایی» میدانند. این موضوع شاید چالشبرانگیز باشد، اما انسجام و توانایی اقدام ایجاد میکند.
آیا دموکراسی آمریکایی امروز در خطری حیاتی و اگزیستانسیال قرار دارد؟
من در صدور احکام قطعی محتاط هستم. آمریکا از نظر تاریخی بحرانهای بسیار سنگینی را دوام آورده است: تعارضات سهمگین، رؤسای جمهور بد، جنگ داخلی و تنشهای شدید اجتماعی. نباید قدرت تابآوری و مقاومت جامعه آمریکا را دستکم گرفت. اما وضعیت فعلی به مراتب جدیتر از دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ است. آن زمان میشد خیلی چیزها را شلوغکاری، موجسواری، پروپگاندا و یک هنجارشکنی سیاسی دانست. امروز اما نهادها به صورت سیستماتیک در حال توخالی شدن هستند، بوروکراسیها ضعیف میشوند و قوانین به طور علنی نادیده گرفته میشوند. این کیفیتِ خطر را تغییر میدهد.
نقطه گسست و فروپاشی کجا خواهد بود؟
از نظر من از خیلی از مرزهای سیاسی عبور شده است. اینکه آیا سیستم به شکلی بازگشتناپذیر سقوط میکند یا نه، سؤال دیگری است. یک لحظه دراماتیک قطعاً زمانی خواهد بود که یک رئیسجمهور پس از پایان دورهاش نخواهد قدرت را واگذار کند. اما دموکراسی اغلب پیش از آن فرسوده میشود: وقتی دادگاهها اعتبارزدایی میشوند، وقتی ادارات دیگر کار نمیکنند، وقتی پارلمانها دور زده میشوند و وقتی خشونت سیاسی نرمالسازی و عادی جلوه داده میشود. در عین حال، نیروهای تقابلی و پادتنها هم شکل میگیرند. ما شاهد یک سیاسیشدنِ عظیم در جبهه مقابل هم هستیم: اعتراضات، ابتکارات محلی، ایالتهایی که مقاومت میکنند و انسانهایی که پیشتر غیرسیاسی بودند و اکنون موضع میگیرند.
آیا به این نیروهای تقابلی و پادتنهای جامعه مدنی اعتماد دارید؟
من آنها را واقعی و عینی میدانم. سیاست ایالات متحده از سال ۱۷۷۶ تاکنون فقط در واشنگتن رقم نخورده، بلکه به شدت در ایالتها و شهرداریها جریان داشته است. اگر نیروهای مقاومت در آنجا رشد کنند، میتواند بسیار معنادار باشد. به هر حال میبینیم که همه طبقات محافظهکار هم به طور یکپارچه پشت ترامپ نیستند؛ وفاداریها ترک برداشتهاند. اما اینکه آیا این برای مهار بحران کافی است یا خیر، من نمیدانم.
آیا آمریکاییها توصیهها و نصایح بیرونی را میپذیرند؟
به عنوان یک مورخ میبینم که تاریخنگاری آمریکایی همیشه خیلی پذیرا و گشادهرو نسبت به دیدگاههای بیرونی نبوده است. اما در مواجهه با خودِ مردم وضعیت فرق میکند؛ بسیاری از آمریکاییها بسیار مشتاق، کنجکاو و خودمنتقد هستند. با این حال، میهنپرستی (پاتریوتیسم) در آنجا ریشهای بسیار عمیق دارد، بسیار عمیقتر از آلمان. حتی در مدارس، خیلیها یک روایت ملیِ بسیار شفاف و روشن را آموزش میبینند. حتی کسی که نگاهی انتقادی پیدا میکند، با این حس بزرگ میشود که آمریکا یک سهم ویژه و منحصربهفرد در تاریخ جهان داشته است.
مگر نداشته است؟
چرا، البته که داشته است. ایالات متحده دموکراسی مدرن را به تنهایی اختراع نکرد، اما مدلی ساخت که در تاریخ جهان به شدت مؤثر و جریانساز شد: قانون اساسی، حقوق فدرال، نمایندگی و نظارت نهادی. دقیقاً به همین دلیل است که بحران کنونی تا این حد جدی است. وقتی کشوری که هویتش را تا این حد از قانون اساسیاش میگیرد، احترام به این قانون اساسی را از دست بدهد، این مسئله فقط محدود به آمریکا باقی نخواهد ماند.
اگر ترامپ پس از پایان این دوره برود، آیا جنبش او از هم میپاشد؟
در دوره اول ریاستجمهوری او، بیشتر تمایل داشتم بگویم که این یک اپیزود و دوره گذرا با برخی پسلرزهها است که قابل مدیریت خواهد بود. امروز اما بدبینتر هستم. اکنون دیگر یک تشکیلات، یک اتمسفر و صفی از سیاستمداران بعدی شکل گرفتهاند که میتوانند این میراث را به ارث ببرند – شاید با هرجومرج کمتر و حتی به شکلی کارآمدتر و سیستماتیکتر. این مسئله مرا نگران میکند. صراحتاً بگویم، خوشبینی من هفته به هفته در حال آب رفتن است.
این یک نتیجهگیری بسیار تلخ و تاریک است.
میدانم. اما نباید فراموش کرد: آمریکا در تاریخ خود بحرانهای بسیار شدیدی را پشت سر گذاشته است. این کشور واجد انرژیهای دموکراتیک عظیم، خودسازماندهیهای محلی، سنتهای اعتراضی و حافظه نهادی قوی است. اینکه آیا این داشتهها کافی خواهد بود یا خیر را هیچکس نمیتواند با قطعیت بگوید. اما تاریخ آمریکا فقط تاریخِ گسستها و شکستهایش نیست؛ تاریخِ توانایی این کشور برای یادآوریِ دوبارهی وعدههای خویش نیز هست – گاهی دیر، گاهی همراه با درد و رنج، اما بارها و بارها.
July 05, 2026
اصل مصاحبه را اینجا میتوان خواند:
Ist Donald Trump nur eine Episode? Historiker Hiram Kümper zu 250 Jahren USA | FAZ



