|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
مهربان و گلم،
شریکم در عزایت نوای دمام برای انسان، برای جنوب و تمامی ایران، و در رسای زندگی.
بکوب، ای دمامِ جنوب؛
نه برای پیروزیِ سپاهی،
که برای عزایِ انسان
بگذار شِروه از خلیج برخیزد؛
از بوشهر، از تمامی جنوب، از سیستان سوخته در اتش و قلب پر طپش سربازی در خواب،
برای جنوب و تمامی ایران، و در رسای زندگی
تا جهان بشنود که این صدا،
صدای طبلِ جنگ نیست؛
ضربانِ قلبِ مردمی است
که دیگر توانِ شمردنِ جنازههایشان را ندارند.
چه روزگارِ وارونهای است؛
قیمت هر کالا، هر روز بالاتر میرود،
اما بهای انسان،
هر روز ارزانتر میشود .
سرمایه، سود خود را در دودِ کارخانههای اسلحه میجوید؛
بازار، از التهابِ نفت و انرژی سرمست میشود؛
سهام، با هر انفجار بالا و پایین میرود ؛
و آنان که پشت میزهای قدرت نشستهاند،
گاه مرگِ هزاران انسان را
با زبانِ اعداد و نمودارها میسنجند.
نامها عوض میشوند؛
شرق و غرب،
چپ و راست،
مذهبی و سکولار؛
اما اگر جانِ انسان قربانیِ قدرت شود،
رنگِ پرچم،
اندوهِ مادران را تغییر نمیدهد.
آنان که جنگ را آغاز میکنند،
یا آگاهانه آتشِ آن را شعلهورتر میسازند،
هر نام و هر پرچمی که داشته باشند،
در برابر وجدانِ انسان مسئولاند.
اگر کشوری با قدرتِ نظامی خود ( آمریکا )
بر آتشِ جنگ بدمد،
باید پاسخگو باشد.
و اگر کشوری دیگر ( بنام دولت حال و حاضر ایران ) ،
با تصمیمها، تهدیدها یا اقداماتی که زمینه گسترش جنگ را فراهم میکند،
مردمش را به سوی ویرانی بکشاند،
او نیز از داوریِ وجدانِ انسان معاف نیست.
هیچ قدرتی،
حق ندارد خونِ انسان را
سرمایه سیاست یا تجارت کند.
هر موشکی که فرود میآید،
از هر سو که آمده باشد،
بر سقفِ خانهای فرود میآید
که کودکی در آن،
رویای فردا را خواب دیده است.
و همیشه،
بهای جنگ را آنان میپردازند
که نه فرمانِ حمله را نوشتهاند،
نه قراردادِ فروشِ سلاح را امضا کردهاند،
نه سودِ سهامِ کارخانههای مرگ را بردهاند.
کارگران،
کودکان،
مادران،
پیرمردانی که تنها آرزویشان
مرگی آرام در خانه خود بود .
رسالتِ قلم، و من و شما
ستایشِ هیچ جنگی نیست؛
رسوا کردنِ هر جنگی است
که انسان را نردبانِ قدرت کند .
رسالتِ دمام،
فراخواندن به انتقام نیست؛
بیدار کردنِ وجدانهایی است
که زیرِ هیاهوی رسانهها به خواب رفتهاند.
اگر عدالتی هست،
باید از اشکِ مادر آغاز شود،
نه از دهانه توپ.
اگر آزادی معنایی دارد،
باید با کرامتِ انسان سنجیده شود،
نه با شمارِ شهرهای ویران.
بکوب، ای دمام ؛
نه برای آنکه نفرتی دیگر زاده شود،
که شاید کودکی،
در جایی از این جهان،
فردا را بیصدای انفجار به خواب ببیند.
بکوب،
تا مادران،
نامِ فرزندانشان را
نه بر سنگِ مزار،
که بر دفترِ مدرسه بنویسند.
بکوب،
تا زمین،
آخرین خوابگاهِ جوانان نباشد؛
و خانه،
دوباره همان جایی شود
که انسان از جنگ به آن بازمیگردد،
نه آنکه جنگ،
او را برای همیشه
از خانه بگیرد.
و اگر روزی تاریخ،
از میانِ خاکسترِ این قرن برخیزد
و از ما بپرسد:
در روزگارِ سوداگرانِ جنگ، کجا ایستاده بودید؟
بگذار پاسخِ من و تو این باشد:
ما کنارِ انسان ایستادیم؛
نه کنارِ موشک،
نه کنارِ تاجرانِ اسلحه،
نه کنارِ آنان که جنگ را آغاز کردند،
و نه کنارِ آنان که با لجاجت و قدرتطلبی، آتشِ آن را گستردهتر ساختند.
من باور دارم که هیچ نفتی،
هیچ بازاری،
هیچ قدرتی،
و هیچ ایدئولوژیای،
ارزشِ حتی یک جانِ انسان را ندارد.
و این، تنها پرچمی بوده که هرگز به خونِ انسان آغشته نشده و نخواهد شد.
دلنوشته :: محمد دشتی



