|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
تاریخ را نمیتوان به بازار معامله برد یا در معرض مصلحتسنجیهای زودگذر سیاسی قرار داد. تاریخ، بهویژه تاریخ جنبشهای آزادیخواهانه و انقلابی، صرفاً مجموعهای از رویدادهای پراکنده، نامها و تاریخها نیست؛ بلکه حافظهای زنده است که با رنج، مقاومت، زندان، شکنجه، تبعید و جانفشانی انسانهایی شکل گرفته است که برای آزادی، عدالت اجتماعی و رهایی از استبداد مبارزه کردند.
تاریخ جنبش فدائیان خلق نیز بخشی از همین حافظهٔ زنده و مبارزاتی است. این تاریخ با نامهایی چون بیژن جزنی، حمید اشرف، حسن ضیاءظریفی، عباس سورکی، محمد چوپانزاده، مشعوف کلانتری و شمار بسیاری از مبارزان و جانباختگان گره خورده است؛ کسانی که زندگی و آیندهٔ خود را در راه باورها و آرمانهای سیاسیشان فدا کردند. میراث آنان تنها به خانوادهها، نزدیکان یا یک سازمان سیاسی مشخص تعلق ندارد، بلکه بخشی از حافظهٔ تاریخی جنبش چپ، طبقهٔ کارگر، زحمتکشان، آزادیخواهان و همهٔ کسانی است که در برابر استبداد و نابرابری ایستادهاند.
این میراث نه کالایی برای خریدوفروش است، نه سرمایهای شخصی برای بهرهبرداری سیاسی و نه روایتی که بتوان متناسب با نیازهای روز بازنویسی یا کمرنگ کرد. پاسداری از آن نیز تنها با برگزاری مراسم یادبود، انتشار عکسهای تاریخی و تکرار نام جانباختگان تحقق نمییابد؛ بلکه مستلزم حفظ حقیقت تاریخی، دفاع از استقلال سیاسی جنبشهای مبارزاتی و ایستادگی در برابر تحریف، تطهیر و عادیسازی ساختارهایی است که آن مبارزان علیهشان برخاستند.
بیژن جزنی تنها یک شخصیت سیاسی، یک زندانی یا یک پدر نبود. او یکی از برجستهترین نظریهپردازان مارکسیست ایران و از چهرههای بنیادگذار جریان فدائی به شمار میرفت. جایگاه تاریخی او از نقش فکری، سیاسی و تشکیلاتیاش در شکلگیری یکی از مهمترین جریانهای چپ معاصر ایران ناشی میشود.
نام جزنی با نقد دیکتاتوری سلطنتی، سرمایهداری وابسته، سلطهٔ امپریالیستی و ضرورت سازماندهی مبارزهٔ سیاسی و اجتماعی پیوند خورده است. او در دورهای فعالیت میکرد که حکومت پهلوی، با اتکا به دستگاههای امنیتی و سرکوبگر، عرصهٔ فعالیت آزاد سیاسی را بهشدت محدود کرده بود. زندان، شکنجه، سانسور و برخورد خشونتآمیز با مخالفان سیاسی، بخش جداییناپذیری از ساختار قدرت در آن دوره بود.
جزنی و یارانش در برابر چنین ساختاری ایستادند و بهای سنگینی برای این ایستادگی پرداختند. جانباختن آنان نه حادثهای شخصی و جداافتاده، بلکه بخشی از تاریخ برخورد حکومت پهلوی با مخالفان سیاسی، بهویژه نیروهای چپ و انقلابی، بود. به همین دلیل، نام بیژن جزنی را نمیتوان از زمینهٔ سیاسی و تاریخی مبارزهاش جدا کرد و صرفاً در محدودهٔ یک رابطهٔ خانوادگی یا خاطرهای شخصی قرار داد.
بیژن جزنی به نماد یک سنت مبارزاتی تبدیل شده است. این سنت، فارغ از ارزیابیهای متفاوتی که ممکن است دربارهٔ راهبردها و دیدگاههای سیاسی آن وجود داشته باشد، در مخالفت با استبداد سلطنتی، وابستگی سیاسی و اقتصادی و نابرابری اجتماعی شکل گرفت. ازاینرو، هر اقدامی که نام او را در کنار نمادهای سلطنت پهلوی قرار دهد، ناگزیر دارای معنایی فراتر از روابط خصوصی افراد خواهد بود.
دیدار علنی مازیار جزنی، فرزند بیژن جزنی، با رضا پهلوی، صرفنظر از انگیزهها و توضیحات شخصی احتمالی، برای بخشی از نیروهای چپ، فدائیان و آزادیخواهان پرسشبرانگیز و تلخ است. مسئله در اینجا صرفاً ملاقات دو فرد نیست. هرگاه چهرههایی با نامها و پیشینههای تاریخی مشخص در عرصهٔ عمومی در کنار یکدیگر قرار میگیرند، تصویر حاصل از آن دیدار از معنای سیاسی و نمادین برخوردار میشود.
سیاست فقط عرصهٔ برنامهها، بیانیهها، احزاب و رقابتهای رسمی نیست؛ عرصهٔ تصاویر، نشانهها و بازنماییهای عمومی نیز هست. گاه یک تصویر میتواند بیش از دهها سخنرانی و مقاله پیام سیاسی منتقل کند. هنگامی که فرزند یکی از برجستهترین قربانیان و مخالفان حکومت پهلوی در کنار فرزند آخرین پادشاه آن سلسله قرار میگیرد، این تصویر بهطور طبیعی در پرتو تاریخ و حافظهٔ جمعی تفسیر میشود.
پرسش بنیادین این است که آیا میتوان نام و یادگار یکی از نظریهپردازان و بنیادگذاران جنبش فدائی را در کنار وارث نمادین سلطنت پهلوی قرار داد و انتظار داشت این اقدام صرفاً بهعنوان یک ارتباط شخصی یا دیداری عادی تلقی شود؟ آیا میتوان مرز تاریخی میان مبارزانی که علیه سلطنت پهلوی ایستادند و ساختاری که آنان را زندانی، شکنجه و سرکوب کرد، در یک قاب مشترک نادیده گرفت؟
این پرسش به داوری دربارهٔ زندگی خصوصی افراد مربوط نیست. موضوع، معنای عمومی و سیاسی کنشی است که در عرصهٔ عمومی انجام و منتشر شده است. هنگامی که یک دیدار بهصورت علنی بازتاب مییابد، دیگر نمیتوان آن را کاملاً از پیامدهای اجتماعی و سیاسیاش جدا کرد.
هیچ فرزندی موظف نیست راه سیاسی پدر یا مادر خود را ادامه دهد. نسبت خانوادگی نه تعهد سیاسی ایجاد میکند و نه میتواند جایگزین انتخاب آگاهانه و مستقل هر انسان شود. هیچکس را نیز نباید تنها بر اساس خانواده، تبار یا پیشینهٔ خویشاوندانش مورد قضاوت قرار داد.
مازیار جزنی، مانند هر انسان دیگری، حق دارد دیدگاهها، روابط و انتخابهای سیاسی خود را داشته باشد. این اصل باید بهروشنی به رسمیت شناخته شود. مخالفت با یک کنش سیاسی یا نمادین نباید به نفی حق انتخاب فردی یا حمله به شخصیت و زندگی خصوصی افراد تبدیل شود.
بااینحال، آزادی انتخاب به معنای مصونیت از نقد نیست. همانگونه که هر فرد حق دارد تصمیم سیاسی خود را بگیرد، دیگران نیز حق دارند معنا و پیامدهای عمومی آن تصمیم را بررسی و نقد کنند. بهویژه هنگامی که نام یک خانواده با بخش مهمی از تاریخ سیاسی یک جامعه پیوند خورده باشد، کنشهای علنی اعضای آن خانواده میتواند بازتاب و حساسیتی گستردهتر پیدا کند.
نام بیژن جزنی فقط نام پدر یک فرد نیست. این نام به بخشی از تاریخ جنبش چپ ایران، مبارزه علیه استبداد و خاطرهٔ جانباختگان یک سنت سیاسی تعلق یافته است. هیچکس مالک انحصاری این حافظه نیست. خانوادهها بیتردید عمیقترین پیوند عاطفی و انسانی را با جانباختگان دارند، اما جایگاه تاریخی شخصیتهایی چون جزنی فراتر از روابط خانوادگی رفته و به حافظهٔ عمومی یک جنبش تبدیل شده است.
از همینرو، بهرهمندی از اعتبار و سرمایهٔ نمادین چنین نامی، خواه آگاهانه و خواه ناخواسته، با نوعی مسئولیت تاریخی همراه است. نمیتوان از اعتبار یک نام تاریخی برخوردار بود، اما نسبت به پیامدهای سیاسی کنشهایی که با آن نام در عرصهٔ عمومی انجام میشود، بیاعتنا ماند.
برای بخش بزرگی از نیروهای چپ و ضدامپریالیست، رضا پهلوی فقط یک شخصیت سیاسی معاصر نیست. او در جایگاه فرزند آخرین پادشاه ایران و مدعی میراث سیاسی سلطنت پهلوی شناخته میشود. از این منظر، حضور او در عرصهٔ سیاسی از تاریخ حکومت پهلوی جداشدنی نیست.
سلطنت پهلوی در حافظهٔ تاریخی نیروهای چپ با سرکوب سازمانهای سیاسی، ممنوعیت فعالیت آزاد، سانسور، زندان، شکنجه، اعدام و وابستگی به قدرتهای خارجی پیوند خورده است. ممکن است گروههای مختلف اجتماعی ارزیابیهای متفاوتی از آن دوره داشته باشند، اما نمیتوان تجربهٔ نیروهایی را که هدف سرکوب قرار گرفتند، از تاریخ حذف کرد یا بیاهمیت دانست.
برای خانوادههای زندانیان، شکنجهشدگان و جانباختگان، حکومت پهلوی یک موضوع انتزاعی یا صرفاً دانشگاهی نیست. این دوره بخشی از تجربهٔ زیسته و رنج تاریخی آنان است. ازاینرو، هرگونه تلاش برای بازسازی تصویری بیمسئله و پاکیزه از سلطنت، با واکنش کسانی روبهرو میشود که آثار سیاستهای سرکوبگرانهٔ آن نظام را در زندگی خود تجربه کردهاند.
این حساسیت را نمیتوان صرفاً نتیجهٔ تعصب، دشمنی شخصی یا ناتوانی در عبور از گذشته دانست. حافظهٔ تاریخی یک جامعه از تجربههای واقعی تشکیل میشود و قربانیان حق دارند از فراموشی و تحریف آنچه بر آنان گذشته است جلوگیری کنند.
آشتی اجتماعی، در معنای واقعی، با پاککردن مرز میان قربانی و ساختار سرکوبگر به دست نمیآید. چنین آشتیای، در صورت امکان، به پذیرش مسئولیت تاریخی، روشنشدن حقیقت، بهرسمیتشناختن رنج قربانیان و پرهیز از تطهیر ساختارهای گذشته نیاز دارد. لبخند، عکس مشترک و دیدار نمادین نمیتواند جایگزین این فرایند شود.
نقد دیدار مازیار جزنی و رضا پهلوی نباید بر این تصور استوار باشد که فرزندان مسئول اعمال پدران خویشاند. همانگونه که مازیار جزنی الزاماً نمایندهٔ اندیشهها و مبارزهٔ پدرش نیست، رضا پهلوی نیز صرفاً به دلیل فرزند محمدرضا پهلوی بودن، مسئول فردی همهٔ اعمال حکومت گذشته تلقی نمیشود.
مسئله، انتساب گناه خانوادگی نیست؛ مسئله، ادعای نمایندگی سیاسی و بهرهگیری از میراث تاریخی است. رضا پهلوی در عرصهٔ عمومی نه بهعنوان یک شهروند ناشناس، بلکه با نام، عنوان و سرمایهٔ سیاسی برآمده از خاندان پهلوی فعالیت میکند. اعتبار، هواداری و موقعیت سیاسی او نیز تا حد زیادی با همین میراث سلطنتی پیوند دارد.
به همین ترتیب، حساسیت ایجادشده دربارهٔ حضور مازیار جزنی در چنین دیداری، ناشی از انتساب اجباری دیدگاههای پدر به فرزند نیست؛ بلکه از بار تاریخی نام بیژن جزنی سرچشمه میگیرد. در واقع، بحث دربارهٔ دو تبار خانوادگی نیست، بلکه دربارهٔ دو میراث سیاسی متعارض است: میراث مبارزه علیه سلطنت و میراث احیای نمادین یا سیاسی همان سلطنت.
در چنین شرایطی، تصویر مشترک این دو نام میتواند بهعنوان کمرنگشدن مرزهای تاریخی تفسیر شود؛ حتی اگر برگزارکنندگان یا شرکتکنندگان در دیدار چنین هدفی نداشته باشند. در سیاست، نیت افراد تنها عامل تعیینکننده نیست. معنا و تأثیر اجتماعی یک کنش ممکن است از نیت شخصی کنشگران فراتر رود.
هیچ دیدار، تصویر یا تصمیم فردی نمیتواند حقیقت تاریخی مبارزهٔ بیژن جزنی را تغییر دهد. جایگاه او در تاریخ جنبش چپ، با انتخابهای فرزند یا دیگر اعضای خانوادهاش ساخته نشده است که با آن انتخابها از میان برود. آثار فکری، فعالیت سیاسی، سالهای زندان و سرانجام زندگی او بخشی ثبتشده از تاریخ معاصر ایران است.
بااینهمه، مسئلهٔ اصلی تغییر حقیقت تاریخی نیست، بلکه نحوهٔ بازنمایی آن در زمان حال است. تصاویر و روایتهای عمومی میتوانند مرزهای تاریخی را روشنتر یا مبهمتر سازند. ممکن است حقیقت مبارزهٔ جزنی تغییر نکند، اما قرارگرفتن نام او در یک قاب آشتیجویانه با میراث سلطنت میتواند در عرصهٔ نمادین، تضاد تاریخی میان جنبش فدائی و حکومت پهلوی را کمرنگ جلوه دهد.
این نگرانی زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که پروژههای سیاسی و رسانهای گوناگونی برای بازنویسی گذشته و ارائهٔ تصویری تطهیرشده از سلطنت پهلوی در جریان باشد. در چنین فضایی، تصاویر نمادین میتوانند بهعنوان ابزار مشروعیتبخشی یا عادیسازی مورد استفاده قرار گیرند، حتی اگر صاحبان تصویر چنین قصدی نداشته باشند.
نقد این وضعیت، دفاع از حقیقت تاریخی و جلوگیری از مصادرهٔ نام جانباختگان است؛ نه تلاشی برای کنترل زندگی خصوصی بازماندگان یا سلب استقلال فکری آنان.
حافظهٔ تاریخی را نمیتوان بر اساس مصلحتهای روزمره بازطراحی کرد. جامعهای که گذشتهٔ خود را فراموش کند یا اجازه دهد قدرتمندان و رسانهها آن را مطابق منافع سیاسی بازنویسی کنند، در معرض تکرار همان تجربهها قرار خواهد گرفت.
حافظهٔ جانباختگان جنبش فدائی نیز بخشی از چنین مسئولیتی است. پاسداری از این حافظه به معنای تقدیس بیچونوچرای همهٔ راهبردها، تصمیمها یا تحلیلهای تاریخی جنبش فدائی نیست. هر جنبش سیاسی را میتوان و باید بهصورت انتقادی بررسی کرد. ارزیابی اشتباهات، محدودیتها و ناکامیها نهتنها مجاز، بلکه برای پویایی اندیشهٔ سیاسی ضروری است.
اما نقد جنبش فدائی با تطهیر حکومتی که آن جنبش علیه آن مبارزه میکرد، تفاوت اساسی دارد. میتوان دربارهٔ مشی سیاسی، تحلیل طبقاتی، مبارزهٔ مسلحانه و عملکرد سازمانهای فدائی بحث و نقد کرد، بدون آنکه سرکوب مخالفان سیاسی در دورهٔ پهلوی انکار یا کماهمیت جلوه داده شود.
همچنین میتوان بر ضرورت گفتوگو میان جریانهای مختلف سیاسی تأکید کرد، اما گفتوگو نباید با فراموشی و بیمرزی اشتباه گرفته شود. گفتوگو زمانی معنادار است که طرفهای آن با هویت و مواضع روشن وارد شوند و حقیقت گذشته را قربانی مصلحتهای سیاسی نکنند.
مصالحهای که بر انکار رنج قربانیان، پاککردن مسئولیت ساختارهای سرکوب و بیاعتبارکردن مرزبندیهای تاریخی استوار باشد، آشتی نیست؛ نوعی فراموشی سازمانیافته است.
احترام به بیژن جزنی و دیگر جانباختگان جنبش فدائی تنها در بزرگداشت سالگردها، انتشار عکسها و تکرار شعارها خلاصه نمیشود. این احترام زمانی معنا پیدا میکند که اصول و ارزشهایی که آنان برایشان مبارزه کردند، در عمل جدی گرفته شود.
پاسداری از استقلال سیاسی جنبش چپ، دفاع از آزادی و عدالت اجتماعی، مقابله با استبداد و پرهیز از قرارگرفتن در پروژههایی که به بازسازی اقتدارگرایی منجر میشوند، بخشی از این مسئولیت است. هیچ نام تاریخی نباید به ابزاری برای کسب مشروعیت جریانهایی تبدیل شود که با آرمانها و مبارزات صاحب آن نام در تضاد قرار دارند.
البته وفاداری به میراث یک جنبش به معنای تکرار مکانیکی شعارها و شیوههای دهههای گذشته نیست. شرایط اجتماعی و سیاسی تغییر کرده و هر نسل باید راهها و ابزارهای متناسب با زمان خود را بیابد. اما نوگرایی سیاسی با پاککردن مرز میان آزادیخواهی و استبداد یا میان قربانیان و ساختار سرکوبگر یکسان نیست.
میتوان از گذشته آموخت، آن را نقد کرد و از محدودیتهایش فراتر رفت، بدون آنکه حقیقت بنیادین آن را انکار کرد. مبارزان جنبش فدائی علیه سلطنت پهلوی و ساختار سیاسی و طبقاتی آن مبارزه کردند. این واقعیت را نمیتوان با روایتهای آشتیجویانه یا تصاویر رسانهای تغییر داد.
در سالهای اخیر، عادیسازی سلطنت گاه نه از راه دفاع مستقیم از ساختار پادشاهی، بلکه از طریق بازسازی چهرهای نوستالژیک، غیرسیاسی و ظاهراً بیطرف از دورهٔ پهلوی دنبال شده است. در این روایت، سرکوب سیاسی به حاشیه رانده میشود و توسعهٔ اقتصادی، نظم اداری یا برخی تغییرات اجتماعی بهگونهای برجسته میگردد که گویی میتوان آنها را از ساختار اقتدارگرای حکومت جدا کرد.
بررسی همهجانبهٔ تاریخ پهلوی، از جمله مطالعهٔ تحولات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آن، ضروری است. اما چنین بررسیای زمانی علمی و معتبر خواهد بود که همزمان ساختار استبدادی، محدودیت آزادیهای سیاسی، نابرابریهای اجتماعی و نقش دستگاههای امنیتی نیز مورد توجه قرار گیرد.
عادیسازی زمانی رخ میدهد که بخشهای ناخوشایند تاریخ حذف و تنها تصویری گزینشی از گذشته عرضه شود. در چنین شرایطی، حضور نامها و چهرههای وابسته به سنتهای مبارزاتی در کنار نمادهای سلطنت میتواند برای مشروعیتبخشی به این روایت گزینشی به کار رود.
بدون پذیرش مسئولیت تاریخی و بدون مواجههٔ صریح با سرکوب مخالفان، سخنگفتن از آشتی یا همگرایی سیاسی، زمینه را برای فراموشی قربانیان فراهم میکند. هیچ آیندهٔ دموکراتیکی را نمیتوان بر انکار گذشته و بیاعتنایی به رنج انسانها بنا کرد.
اعتراض به عادیسازی سلطنت و نقد دیدار مورد بحث، نباید به توهین، نفرتپراکنی یا تعرض به حریم شخصی افراد منجر شود. مرزبندی سیاسی زمانی معتبر و اثرگذار است که بر استدلال، حقیقت تاریخی و احترام به شأن انسانی استوار باشد.
میتوان کنشی را بهشدت نقد کرد، بدون آنکه صاحب آن کنش را تحقیر یا از حقوق فردیاش محروم دانست. میتوان دربارهٔ مسئولیت نمادین یک نام تاریخی سخن گفت، بدون آنکه فرزندان را مالک یا زندانی سرنوشت سیاسی پدرانشان دانست.
نقد جدی و اصولی باید میان فرد و کنش سیاسی او تمایز قائل شود. هدف از چنین نقدی، دفاع از حافظهٔ تاریخی و روشن نگهداشتن مرزهای سیاسی است، نه صدور حکم اخلاقی دربارهٔ تمام ابعاد زندگی یک شخص.
این تمایز بهویژه برای نیروهایی که خود را مدافع آزادی، عدالت و کرامت انسانی میدانند، ضروری است. دفاع از آرمانهای آزادیخواهانه نمیتواند با نفی آزادی انتخاب دیگران همراه باشد؛ اما آزادی انتخاب نیز نقدناپذیری ایجاد نمیکند.
یکی از مهمترین درسهای تاریخ معاصر ایران، ضرورت حفظ استقلال سیاسی نیروهای چپ، کارگری و آزادیخواه است. جنبشی که استقلال خود را در ائتلافهای مبهم یا مصلحتی از دست بدهد، ممکن است به ابزاری برای پروژههایی تبدیل شود که با اهداف و ارزشهای بنیادینش ناسازگارند.
استقلال سیاسی به معنای انزوا، خودبسندگی یا خودداری از گفتوگو نیست. به معنای ورود به هر گفتوگو و همکاری با موضعی روشن، برنامهای مستقل و مرزبندیای شفاف است. هیچ اتحاد یا همکاری سیاسی نباید به قیمت نادیدهگرفتن تجربهٔ تاریخی سرکوب یا تطهیر نیروهای اقتدارگرا تمام شود.
جنبش چپ ایران برای بازسازی اعتبار و نیروی اجتماعی خود نیازمند نقد گذشته، بازاندیشی راهبردها و ارتباط عمیقتر با مطالبات امروز جامعه است. بااینحال، این بازسازی از مسیر ادغام در پروژههای سلطنتطلبانه یا مبهمکردن مرز با سلطنت نمیگذرد.
آیندهای آزاد و عادلانه تنها با استقلال سیاسی، سازمانیابی اجتماعی، دفاع از حقوق کارگران و زحمتکشان و مقابله با همهٔ اشکال استبداد ساخته میشود؛ چه استبداد دینی باشد، چه سلطنتی و چه در هر شکل دیگری ظاهر شود.
راهی که بیژن جزنی و بسیاری از مبارزان جنبش فدائی نمایندگی میکردند، راه مبارزه با استبداد، سلطنت، سرمایهداری وابسته و سلطهٔ امپریالیستی بود. ممکن است نسلهای بعدی دربارهٔ شیوهها و تحلیلهای آنان دیدگاههای متفاوتی داشته باشند، اما جهتگیری اساسی مبارزهشان را نمیتوان از تاریخ حذف کرد.
دیدار فرزند بیژن جزنی با رضا پهلوی، هرچند ممکن است برآمده از انگیزههای شخصی یا سیاسی خاصی باشد، در عرصهٔ عمومی واجد معنایی نمادین است. این تصویر مرز تاریخی میان یکی از چهرههای برجستهٔ مقاومت علیه سلطنت و وارث نمادین همان سلطنت را در معرض ابهام قرار میدهد و به همین دلیل، نقد و اعتراض بخشی از نیروهای چپ و فدائی را برمیانگیزد.
هیچکس ملزم به ادامهٔ راه پدر خویش نیست، اما هیچ کنش علنی نیز از پیامدهای سیاسی و نمادین خود جدا نیست. نام بیژن جزنی فقط یک نام خانوادگی نیست؛ بخشی از حافظهٔ جمعی جنبشی است که برای آزادی، عدالت اجتماعی و رهایی از استبداد هزینهای سنگین پرداخته است.
حافظهٔ تاریخی را نمیتوان با عکسهای یادگاری، لبخندهای سیاسی یا روایتهای آشتیجویانه بازنویسی کرد. رنج زندانیان، شکنجهشدگان و جانباختگان را نمیتوان از تاریخ زدود و مسئولیت ساختارهای سرکوبگر را نمیتوان در پوشش مصلحت سیاسی به فراموشی سپرد.
پاسداری از میراث بیژن جزنی و دیگر جانباختگان جنبش فدائی، نه در تقدیس افراد، بلکه در دفاع از حقیقت تاریخی، استقلال سیاسی، آزادی، عدالت اجتماعی و مرزبندی روشن با همهٔ اشکال استبداد معنا مییابد.
تا زمانی که حافظهٔ مبارزاتی جامعه زنده است، مرز میان قربانی و ساختار سرکوبگر، میان آزادیخواهی و اقتدارگرایی، و میان سنت مبارزاتی فدائیان خلق و سلطنت پهلوی، مرزی تاریخی و انکارناپذیر باقی خواهد ماند. این مرز را میتوان بررسی و دربارهاش گفتوگو کرد، اما نمیتوان آن را با یک تصویر، یک دیدار یا یک مصلحت سیاسی از میان برداشت.



