رزا لوکزامبورگ (Rozalia Luksenburg) و کارل لیبکنشت (Karl Liebknecht) از برجستهترین چهرههای جنبش سوسیالیستی و کارگری اروپا در آغاز قرن بیستم بودند؛ انسانهایی که اندیشه، کنش سیاسی و شجاعت اخلاقی را در هم آمیختند و در یکی از بحرانیترین دورههای تاریخ معاصر، در برابر موج ناسیونالیسم افراطی، رقابتهای امپریالیستی و جنگی ویرانگر ایستادند. آنان در زمانی به میدان مبارزه پا گذاشتند که بخش بزرگی از نیروهای سیاسی، حتی در درون جنبش کارگری، در برابر منطق جنگ و قدرت تسلیم شده بودند.
کارل لیبکنشت، حقوقدان و نماینده پارلمان آلمان و فرزند ویلهلم لیبکنشت، از بنیانگذاران سوسیالدموکراسی آلمان، نمونهای کمنظیر از استقلال رأی و شجاعت سیاسی بود. او در سال ۱۹۱۴، در فضایی آکنده از هیجان جنگی و فشار سیاسی، با رأی منفی به اعتبارات جنگی، موضعی متفاوت و پرهزینه اتخاذ کرد و تأکید داشت که دشمن اصلی کارگران، نه کارگران کشورهای دیگر، بلکه ساختارهایی هستند که جنگ را به ابزاری برای حفظ قدرت و منافع اقتصادی بدل میکنند. این موضعگیری، لیبکنشت را به نماد مخالفت با جنگ تبدیل کرد و هزینههای سنگینی را بر او تحمیل نمود.
رزا لوکزامبورگ، نظریهپرداز برجسته سوسیالیسم، اقتصاددان و نویسندهای ژرفاندیش بود که نقدهایش نهتنها متوجه سرمایهداری، بلکه متوجه کاستیها، بوروکراتیزهشدن و سازشکاریهای درون جنبش سوسیالیستی نیز بود. او با دقت هشدار میداد که بدون دموکراسی، آزادی بیان و مشارکت فعال جامعه، هر پروژه رهاییبخشی میتواند به اقتدارگرایی و سرکوب فروکاسته شود. جمله مشهور او، «آزادی، همیشه آزادی دگراندیشان است»، همچنان یکی از بنیادیترین معیارهای سوسیالیسم دموکراتیک بهشمار میرود؛ معیاری که یادآور میشود هیچ قدرتی نباید خود را فراتر از نقد و پاسخگویی بداند.
این دو، با تشکیل فراکسیون اسپارتاکیستها و سپس مشارکت در بنیانگذاری حزب کمونیست آلمان، کوشیدند راهی مستقل از ملیگرایی جنگطلبانه، سازش سیاسی و تسلیم در برابر منطق قدرت بگشایند؛ راهی مبتنی بر همبستگی بینالمللی، عدالت اجتماعی و کرامت انسان. شکست انقلاب نوامبر و سرکوب نیروهای چپ در سالهای پس از جنگ نشان داد که حاکمیت تا چه اندازه از نفوذ اجتماعی و قدرت اندیشه آنان بیمناک است. مرگ رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت در ژانویه ۱۹۱۹، ضربهای عمیق بر وجدان تاریخی آلمان و جنبش چپ جهانی وارد کرد؛ زخمی که همچنان در حافظه جمعی زنده است.
رزا لوکزامبورگ جنگ جهانی اول را حاصل پیوند منافع اقتصادی، رقابتهای امپریالیستی و منطق قدرت دولتی میدانست و هشدار میداد که عادیسازی جنگ و پذیرش آن بهعنوان امری اجتنابناپذیر، جامعه را به سوی فاجعهای عمیقتر سوق میدهد. این هشدار، صرفاً متعلق به تاریخ نیست، بلکه ناظر به الگویی است که میتواند در دورههای مختلف و در اشکال گوناگون تکرار شود.
اهمیت اندیشه و کنش رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت به گذشته محدود نمیماند. در جهان معاصر نیز، بحث درباره جنگ، تحریم، مداخله نظامی و استفاده از فشار اقتصادی بهعنوان ابزار سیاست خارجی، همچنان موضوعی مناقشهبرانگیز و تعیینکننده است. تجربه دهههای اخیر نشان داده است که سیاستهایی چون تحریمهای گسترده و فشارهای فراگیر، اغلب بیش از آنکه ساختارهای قدرت را هدف قرار دهند، زندگی روزمره شهروندان عادی را تحت تأثیر قرار میدهند و هزینههای انسانی سنگینی بر جوامع تحمیل میکنند.
سلطه سرمایه و قدرت نظامی که رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت بیش از یک قرن پیش نسبت به آن هشدار داده بودند، امروز با شدتی تازه بازتولید شده است؛ نظمی که در آن اراده ملتها زیر فشار منافع ژئوپلیتیک فرومیریزد، جنگ عادی میشود و انسان به عنصری قابلمصرف در معادلات قدرت بدل میگردد. گسستن پیوندهای همبستگی بینالمللی و تضعیف حقوق ملتها، جهان را به سوی نابرابری، ناامنی و خشونت پایدار سوق میدهد.
در همین چارچوب، مداخلات مستقیم و غیرمستقیم خارجی، بیثباتسازی و نادیدهگرفتن حقوق بینالملل، پرسشهای جدی درباره نسبت میان قدرت، اخلاق و مسئولیت سیاسی برمیانگیزد؛ و هنگامی که نقض حقوق بشر بهطور گزینشی نادیده گرفته یا به نام منافع سیاسی توجیه میشود، شکاف میان ارزشهای اعلامشده و سیاستهای عملی عمیقتر شده و بیاعتمادی گستردهای پدید میآورد.
با اینحال، نقد سیاستهای جهانی و ساختارهای سلطه، بهمعنای نادیدهگرفتن مسئولیت دولتها و ساختارهای داخلی نیست. اقتدارگرایی، سرکوب آزادیهای مدنی، فساد و نابرابریهای ساختاری، هرجا که وجود داشته باشند، مستقیماً زندگی مردم را تحت فشار قرار میدهند و باید موضوع نقدی جدی و مستمر قرار گیرند. رویکردی انسانی و مسئولانه، ناگزیر است همزمان با هر دو منبع رنج، داخلی و خارجی، مواجه شود.
جهان معاصر را نمیتوان به تقابلهای ساده و دوگانه فروکاست. منطق سلطه و خشونت میتواند در اشکال مختلف، از سطح بینالمللی تا درون جوامع، بازتولید شود. از همین رو، وفاداری به آرمانهای عدالت، آزادی و کرامت انسانی، مستلزم استقلال فکری، پرهیز از دگماتیسم و پایبندی به نقد اخلاقیِ همگانی است.
در چنین شرایطی، بزرگداشت سالانه رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت در برلین، صرفاً یادآوری گذشتهای خونین نیست، بلکه تأکیدی است بر ضرورتی سیاسی و اخلاقی. آنان نشان دادند که مبارزه برای جهانی عادلانه، صلحآمیز و آزاد، پروژهای ناتمام است؛ پروژهای که نه با سکوت، بلکه با پرسشگری، همبستگی و مقاومت در برابر عادیسازی خشونت زنده میماند. رزا و کارل نشان دادند که چپ نهتنها باید قدرتهای حاکم را نقد کند، بلکه همزمان موظف است خود را نیز بیازماید، از دگماتیسم بپرهیزد و بر پایه گفتوگو، همبستگی و اتحاد در عین تفاوتها حرکت کند.
در چنین شرایطی، بزرگداشت سالانه رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت در برلین، صرفاً یادآوری گذشتهای خونین نیست، بلکه تأکیدی است بر ضرورتی سیاسی و اخلاقی. آنان نشان دادند که مبارزه برای جهانی عادلانه، صلحآمیز و آزاد، پروژهای ناتمام است؛ پروژهای که نه با سکوت، بلکه با پرسشگری، همبستگی و مقاومت در برابر عادیسازی خشونت زنده میماند. رزا و کارل به ما آموختند که چپ، اگر بخواهد به نام انسان سخن بگوید، باید همزمان علیه جنگ، علیه ستم و علیه خاموشی بایستد و نیز نشان دادند که این مبارزه، بدون نقد بیوقفه قدرت، نقد شجاعانه خود، پرهیز از دگماتیسم و پایبندی به گفتوگو، همبستگی و اتحاد در عین تفاوتها، به سرانجامی انسانی نخواهد رسید؛ حقیقتی که یادآوری آن امروز بیش از هر زمان دیگری ضروری است.
منابع:
Karl Liebknecht | German Socialist & Revolutionary | Britannica
Rosa Luxemburg | Life, Revolutionary Activities, Works, & Facts | Britannica



