|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
در دوران مدرن، یکی از ویژگیهای مشترک نسل اول روشنفکران ایرانی، انتقاد از جامعه و مردم بود. آنها آداب و رسوم سنتی و فرهنگیای را که مانع ترقی و مدرنیته میشد (از جمله محرومیت زنان)،عامل اصلی عقبماندگی ایران میدانستند. پس از فرمان مشروطیت، فضای باز سیاسی مناسبی برای فعالیت روشنفکران ایجاد شد، اما با قدرت گرفتن رضاشاه، این فضا محدود گردید. او کوشید برخی روشنفکران را محدود و برخی دیگر را به شکل فیزیکی حذف کند؛ از جمله ترور میرزاده عشقی (۱۳۰۳)، قتل فرخی یزدی در زندان (۱۳۱۸)، و تبعید یا خانهنشین کردن افرادی چون ملکالشعرای بهار و عارف قزوینی. به نظر میرسد در تاریخ ایران، مفهوم «رفرم» و «سازش» جایگاه محکمی نداشته است. متأسفانه شوریدگی نسل جوان و بیتجربگی رهبران وقت، منجر به همگامی با نماد مذهب (خمینی) شد؛ غافل از اینکه مذهب میتواند با کارکردی بازدارنده، مانع توسعه سیاسی گردد.
بخش اول: دموکراسی و شکل اولیه آن (نظریه تورکیلد یاکوبسن)
تورکیلد یاکوبسن (Thorkild Jacobsen)، سومرشناس و مورخ مشهور دانمارکی، نظریه مهمی درباره ریشههای اولیه دموکراسی در بینالنهرین باستان ارائه کرده است. نکات کلیدی نظریه او عبارتند از:
دموکراسی ابتدایی (Primitive Democracy): یاکوبسن اصطلاح «دموکراسی ابتدایی» را برای توصیف ساختار سیاسی دولت شهرهای سومری در هزاره سوم پیش از میلاد به کار برد.
تکثر قدرت برخلاف تصور رایج: بر خلاف باور عمومی مبنی بر وجود استبداد مطلق در شرق باستان، یاکوبسن معتقد بود که در دوره های اولیه، قدرت متمرکز نبوده و ساختاری مشارکتی داشته است.
مجمع عمومی: در این سیستم، تصمیمگیریهای مهم (مانند جنگ و صلح) تنها توسط پادشاه اتخاذ نمیشد، بلکه با مشورت مجمع عمومی شهروندان (که اغلب شامل مردان جنگجو بود) صورت میگرفت.
نهادهای مدیریتی: این دموکراسی شامل یک «مجلس بزرگسالان» و یک «شورای پیران» بود که در مواقع بحرانی، فردی را به عنوان رهبر موقت انتخاب میکردند.
به گفته یاکوبسن، این نوع دموکراسی ابتدایی با پیچیدهتر شدن جوامع و افزایش نیاز به مدیریت متمرکز، بهتدریج جای خود را به پادشاهیهای استبدادی داد و در یک بازه زمانی طولانی دچار فروپاشی شد. از آن پس، دموکراسی تا قرنها بعد (از دوران باستانِ متأخر تا قرون وسطا و رنسانس)، چه در نظر و چه در عمل، زیر سایه دیگر شکلهای حاکمیت قرار گرفت. اما این پایان داستان نبود؛ چرا که سرانجام پس از دو هزار سال، بار دیگر سر برآورد. دموکراسی پس از احیا در انگلستانِ قرن هفدهم، نوزایی دیگری را در
فضای انقلابی آمریکای شمالی و فرانسه اواخر قرن هجدهم تجربه کرد و از آن زمان پیوسته در حال بازسازی و بازآفرینی بوده است.
بخش دوم: انقلاب آمریکا و نظریه تفکیک قوا
انقلاب آمریکا زمانی آغاز شد که به ساکنان آمریکای شمالی اجازه داده نمیشد در پارلمان انگلستان شرکت کنند و در تصمیم گیری ها سهیم باشند؛ چرا که بریتانیا در آن زمان بر جغرافیا و قلمرو ایالات متحده امروزی به عنوان مستعمره خود حکومت میکرد. آمریکایی ها دست به انقلاب زدند و پس از شکست دادن بریتانیا، به خودمختاری و استقلال دست یافتند. این کشور تازه شکلگرفته، از ایده مونتسکیو، فیلسوف نامدار فرانسوی، در مورد ساختار حکومت استفاده کرد و ساختار دولت سیاسی خود را بر پایه سه قوه مستقل بنا نهاد:
۱. قوه مقننه: وظیفه وضع قوانین و تصمیمگیریهای کلان را بر عهده دارد.
۲. قوه مجریه: تصمیمات را اجرا میکند و از رعایت قوانین اطمینان حاصل مینماید.
۳. قوه قضاییه: قوانین را تفسیر کرده و در محاکم به کار میبندد.
این شیوه از تقسیم و تفکیک قدرت، بعدها به یک اصل حیاتی برای چندین کشور اروپایی تبدیل شد که به سمت دموکراسی گام برداشتند. موفقیت انقلاب آمریکا همچنین الهامبخش تحولات بزرگی در اروپا، از جمله انقلاب فرانسه، شد. در این دوران، قدرت مطلق شاه (که پیش از آن به عنوان نماینده خدا بر روی زمین تلقی میشد) فرو پاشید و به موازات آن، مذهب و کلیسا نیز قدرت، نفوذ ثروت اندوزی و مدیریت سنتی خود را کمکم از دست دادند. در این میان، دو جریان قدرتمند در قالب دو نگاه متفاوت شکل گرفتند: امپراتوری عثمانی با پرچم اسلام قد برافراشت و نظامهای اروپایی در قالب کلیسا. این دو قدرت گرچه باورهای متفاوتی داشتند، اما در ساختارانباشت ثروت و قدرت با یکدیگر رقابت میکردند. در ادامه به روند فروپاشی امپراتوری عثمانی میپردازیم که زمانی ابرقدرت تاریخ قلمداد میشد.
بخش سوم: نگاهی اجمالی به آسیا و افول امپراتوری عثمانی
گذار به لیبرالدموکراسی در قرن بیستم در قالب «موجهای دموکراسی» پیدرپی رخ داد. اگر پس از تجربه کره و ژاپن به جوامع همسایه نگاهی بیندازیم، روند گذار در ترکیه بسیار قابل توجه است.
سقوط امپراتوری عثمانی (۱۹۰۸–۱۹۲۲)
در جریان دوره دوم مشروطه عثمانی، قانون اساسی ۱۸۷۶ مجدداً برقرار شد و فضای چندحزبی شکل گرفت. آغاز این دوره به شهروندان امپراتوری این امید را داد که عثمانی به دولتی آزاد تبدیل خواهد شد، سیستم قضایی آن مدرن گردیده و با احیای توان نظامی، قادر خواهد بود از خود در برابر قدرتهای خارجی دفاع کند. اما در عمل، این دوره پایان دولت عثمانی را رقم زد. رهبران «ترکان جوان» که پیش از این مجبور به فعالیتهای زیرزمینی بودند، احزاب خود را تأسیس کردند. در میان این احزاب، دو جریان «کمیته اتحاد و پیشرفت» و «حزب آزادی و آشتی» برجستهتر از سایرین بودند. همچنین احزاب قومی نیز در این دوران تأسیس شدند که البته با واکنش مثبتی از سوی دولت مرکزی همراه نبودند.
در حالی که عثمانی درگیر مسائل داخلی بود، اتریش-مجارستان رسماً بوسنی و هرزگوین را در سال ۱۹۰۸ ضمیمه خاک خود کرد. همچنین با وجود اصلاحات در ارتش عثمانی و مدرنسازی آن، این امپراتوری در جنگ با ایتالیا تقریباً همه قلمروهای خود در شمال آفریقا را از دست داد و با شکست در جنگ بالکان، قلمروهای اروپایی نیز از چنگال «باب عالی» (دولت مرکزی عثمانی) خارج شد. در
سالهای پایانی منتهی به جنگ جهانی اول، وضعیت سیاسی عثمانی بسیار ناپایدار بود، به طوری که چهار کودتا در عرض چهار سال روی داد.
پس از سده هجدهم، امپراتوری عثمانی عملاً رو به زوال رفته بود؛ فشار شدیدی از سوی روسیه بر این دولت وارد میشد، مصر در سال ۱۸۰۵ به استقلال رسید (و سپس به امپراتوری بریتانیا ضمیمه شد)، یونان مستقل گردید و رشد ناسیونالیسم در صربستان و سایر سرزمینهای بالکان، کار را برای عثمانیان سختتر کرد. در نهایت قبرس در ازای میانجیگری انگلیسیها میان عثمانی و اتریش-مجارستان به بریتانیا واگذار شد و الجزایر و تونس نیز توسط فرانسه فتح گردیدند.
بخش چهارم: شکست عثمانی و روی کار آمدن آتاترک
مصطفی کمال آتاترک، دولتمرد انقلابی، مؤلف و بنیانگذار جمهوری ترکیه بود که از سال ۱۹۲۳ تا زمان مرگش در ۱۹۳۸ بهعنوان نخستین رئیسجمهور این کشور فعالیت کرد. او اصلاحات مترقی و همهجانبهای را به اجرا درآورد که ترکیه را به کشوری سکولار و صنعتی تبدیل نمود. آتاترک از نظر ایدئولوژی، سکولاریست و ملیگرا بود و سیاستها و نظریههای سیاسی-اجتماعی او به «کمالیسم» معروف شد. وی بهواسطه دستاوردهای نظامی و سیاسی خود، بهعنوان یکی از مهمترین رهبران سیاسی سده بیستم شناخته میشود.
آتاترک بابت نقشش در تضمین پیروزی ترکیه عثمانی در نبرد گالیپولی (سال ۱۹۱۵) طی جنگ جهانی اول به شهرت رسید. بهدنبال سرنگونی امپراتوری عثمانی، او نهضت ملی ترکیه را رهبری کرد که باعث ایستادگی در برابر تجزیه سرزمین ترکیه میان قدرتهای متفقینِ فاتح شد. با تشکیل دولت موقت در آنکارا (پایتخت کنونی ترکیه)، او نیروهای اعزامی متفقین را شکست داد و در جنگ استقلال ترکیه پیروز شد. او سپس امپراتوری ضعیف عثمانی را منحل و بهجای آن، رسماً جمهوری ترکیه را اعلام کرد. آتاترک به عنوان رئیسجمهور، برنامهای جامع برای اصلاحات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی با هدف ساخت یک دولتِ ملی مدرن و سکولار آغاز کرد:
آموزش ابتدایی را رایگان و اجباری کرد و هزاران مدرسه جدید در سراسر کشور افتتاح نمود.
الفبای ترکی مبتنی بر لاتین را مرسوم کرد که جایگزین الفبای قدیمی ترکی عثمانی شد. زنان ترک در دوران او از حقوق مدنی و سیاسی برابر برخوردار شدند؛ حق رای در انتخابات محلی در سال ۱۹۳۰ و حق رای همگانی کامل در سال ۱۹۳۴ به زنان اعطا شد.
کمالیسم چیست؟
کمالیسم ایدئولوژی پایهای است که کشور مدرن ترکیه بر اساس آن بنا شده است. این ایدئولوژی که توسط مصطفی کمال آتاترک به اجرا درآمد، مجموعهای از اصلاحات فراگیرِ ساختاری، سیاسی، فرهنگی و مذهبی بود تا جامعه را به سمتی نوین هدایت کند.
بخش پنجم: ایران و مسیر گذار
اما در همسایگی ترکیه، کشور ایران نیز وضعیت متفاوتی را تجربه میکرد؛ دوران گذار از بحرانهای اواخر سلسله قاجار و به قدرت رسیدن سردار سپه (رضاشاه)
بخش دوم: دموکراسی چیست و جایگاه آن در ایران
دموکراسی در ایران: چالشی تاریخی
دموکراسی در ایران شاخصهای مثبت چشمگیری ندارد؛ به بیان دیگر، نمود تکثرگرایی در الگوهای حکومتیِ ما نزدیک به صفر است. اگر نگاهی به سراسر تاریخ ایران بیندازیم، پی در پی با پدیده «کودتا» و «کشورگشایی» مواجه میشویم. به نظر میرسد بستر لازم برای رشد، شکلگیری و بارور شدن مفاهیم دموکراتیک در ایران فراهم نبوده است؛ هرچند نمونههایی از کودتا در تاریخ اروپا نیز دیده
میشود، اما تفاوت بنیادین اینجاست که اروپا توانست «رنسانس» را در تاریخ خود تجربه کند و به پیروزی برساند. قرون وسطی یکی از سه دوره اصلی تاریخ اروپا (در کنار دوران باستان و دوران مدرن) محسوب میشود؛ اما در تاریخ ایران، چنین تحول ساختاریِ مشابهی مشاهده نمیشود.
روشنفکری و دوران مدرن
در دوران مدرن، یکی از ویژگیهای مشترک نسل اول روشنفکران ایرانی، انتقاد از جامعه و مردم بود. آنها آداب و رسوم سنتی و فرهنگیای را که مانع ترقی و مدرنیته میشد (از جمله محرومیت زنان)،عامل اصلی عقبماندگی ایران میدانستند. پس از فرمان مشروطیت، فضای باز سیاسی مناسبی برای فعالیت روشنفکران ایجاد شد، اما با قدرت گرفتن رضاشاه، این فضا محدود گردید. او کوشید برخی روشنفکران را محدود و برخی دیگر را به شکل فیزیکی حذف کند؛ از جمله ترور میرزاده عشقی (۱۳۰۳)، قتل فرخی یزدی در زندان (۱۳۱۸)، و تبعید یا خانهنشین کردن افرادی چون ملکالشعرای بهار و عارف قزوینی. به نظر میرسد در تاریخ ایران، مفهوم «رفرم» و «سازش» جایگاه محکمی نداشته است. متأسفانه شوریدگی نسل جوان و بیتجربگی رهبران وقت، منجر به همگامی با نماد مذهب (خمینی) شد؛ غافل از اینکه مذهب میتواند با کارکردی بازدارنده، مانع توسعه سیاسی گردد.
علم سیاست: از ریشهها تا مدرنیته
علم سیاست شاخهای از علوم اجتماعی است که با رویکردهایی چون پوزیتویسم،تفسیرگرایی، نظریه انتخاب منطقی ساختارگرایی، رئالیسم و پلورالیسم مطالعه میشود. روششناسی این علم نیز بر پایه منابع دستاول (اسناد تاریخی) و دستدوم (پژوهشهای تجربی و تحلیلهای آماری) بنا شده است.
ریشههای باستانی: سابقه تفکر سیاسی در غرب به سقراط، افلاطون و ارسطو (پدر علم سیاست) بازمیگردد. در هندوستان باستان نیز اندیشمندانی چون «چانکیا» در کتاب آرتاشاسترا به تحلیل نظم اجتماعی و روابط بینالملل پرداختند. در چین باستان، مدارس اندیشه سیاسی نظیر کنفوسیونیسم، تائویسم و قانونگرایی شکل گرفتند.
سنت ایرانی: بیش از هفت قرن پیش، آثار فاخری چون رباعیات خیام و شاهنامه فردوسی، حاوی تحلیلهای عمیق سیاسی بودهاند. همچنین متفکرانی چون ابوعلیسینا، ابنمیمون و ابنرشد، سنت ارسطویی را در تحلیل سیاسی ادامه دادند.
عصر رنسانس و روشنگری: نیکولو ماکیاولی با تأکید بر مشاهده مستقیم و واقعگرایی، علم سیاست نوین را پایهریزی کرد. در دوران روشنگری، فیلسوفانی چون ولتر، روسو، هابز و جان لاک با طرح نظریات قرارداد اجتماعی و حقوق طبیعی، پایههای جدایی دین از دولت و توسعه دموکراسیهای مدرن را پیریزی کردند.
تاریخچه رشته علوم سیاسی در ایران
مدرسه علوم سیاسی، پس از مدرسه طب، قدیمیترین نهاد آموزش عالی جدید در ایران است که در سال ۱۲۷۸ خورشیدی به فرمان مظفرالدینشاه افتتاح شد. به همین مناسبت، ۲۸ آذرماه به عنوان «روز علوم سیاسی» شناخته میشود.
ساختار تحصیلی این رشته در ایران:
کارشناسی: بدون گرایش.
کارشناسی ارشد: شامل هفت مجموعه اصلی از جمله:
۱. علوم سیاسی (با گرایشهای اندیشه، جامعهشناسی سیاسی و مسائل ایران)
۲. روابط بینالملل
۳. مطالعات منطقهای (اروپا، خاورمیانه، آسیای مرکزی و غیره)
4. اندیشه سیاسی در اسلام
۵. دیپلماسی و سازمانهای بینالمللی
۶. تربیت مربی علوم سیاسی
۷. سیاستگذاری عمومی
دموکراسی چیست؟ (بخش سوم)
پرسش اصلی: همانطور که در قسمت قبل مطرح کردم، بدون فراهم کردن زمینههای اصلی در یک جامعه، حتی اگر دولتمردان دموکرات باشند، دموکراسی در جامعه نهادینه نمیشود. بیگمان یکی از مشکلات امروز ما در ایران و خاورمیانه این است که ما همواره به دنبال «ناجی»، «دسته» و «پادشاه» بودهایم. در اروپا، تمام نگاه و نگرشها در یک سیستمِ واحد خلاصه نمیشود؛ هر طیفی، از چپ گرفته تا راست، نمایندگی و مابهازایِ رای خود را در جامعه میبیند و برای گسترش آن تلاش میکند.
اما در ایران، ما بهجای نقد و ارزیابیِ عملکرد خود، راه جدایی و انشقاق را پیشه میکنیم. نگاه امروز من به سازمانی است که اکثر عمرم را (از سال ۱۳۵۷ تا به امروز که ۷۸ سال دارم) در آن صرف کردهام. معتقدم بدون پذیرشِ «خودانتقادی»، سخن گفتن از گذار به رشد و دموکراسی، حرفی بیهوده است.
اگرچه سنگبنای دموکراسی «فرهنگ» است، اما شخصیتها و سازمانهای سیاسی (بهخصوص سازمانهای چپ) باید در نقد اشتباهات خود پیشقدم باشند؛ آنها باید اولین گام خیزش و درس گرفتن از گذشته را بردارند و با مردم شفاف سخن بگویند. فقدان این رفتار و پناه گرفتن پشت «اما و اگرها»، چیزی جز توجیه سیاستهای غلط گذشته نیست. این سوال ملکه ذهن من شده است: چرا چپ در ایران رشد نکرد؟ و چرا نسل جوان امروز، ما «چپهای سنتی» را باور ندارند؟ چرا ما به جمع محدودی از افراد قدیمی بدل شدهایم که مدام با خود کلنجار میرویم و روزبهروز کوچکتر و منزویتر میشویم؟
نقطه کلیدی همینجاست: نقش احزاب و سازمانهای چپ در ایران عوض شده است. آنها بهجای هدایت جامعه، همیشه چند گام از مردم عقبتر هستند. از جنبش «رأی من کجاست؟» تا جنبش «مهسا»، تمامی خیزشها نشان داد که ریشه تحولات از فرهنگِ پویای جامعه سرچشمه میگیرد، نه از دستورات سازمانی. متأسفانه از بدو تأسیس سازمانها و احزاب شناختهشده چپ در ایران، دستاوردی جز انشقاق و جدایی نمیبینیم؛ درست در زمانی که چپ باید محور عمل باشد، انشعابها شکل میگیرد و ماهیت واقعی خود را نشان میدهد. نمونههای تاریخی آن بسیارند: از نقش حزب توده در زمان جنبش ملی مصدق تا نقش سازمان چریک های فدایی خلق در انقلاب ۵۷.
من این پرسشگری را از «خودم» شروع کردم؛ هرچند در برخورد اول بسیار سخت بود. اولین «سیلی» را زمان مهاجرت به سوئد از باورهای خودم خوردم. آنچه در سوئد دیدم، شکوفاییِ عملیِ همان آرمانهایی بود که در سر داشتم. با خود گفتم: «اگر کشور رویزیونیست (تجدیدنظرطلب) این است، پس سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی (که آن را پدر میخواندیم) حتماً باید نورٌ علی نور باشد!»
اما دریغ و درد…
زندگی در سوئد چشم مرا باز کرد، هرچند باورهایم هنوز پابرجا بود. من به دلیل مسئولیتی که داشتم، از تشکیلات سوئد برای گذراندن دورههای آموزشی به شوروی اعزام شدم. زمانی به آنجا رفتم که ساختار سیاسی شوروی دستخوش تحول بود. «پروستریکایِ» گورباچف نگاهی نوین به سیستم داشت و به کثرتگرایی و عبور از سیستم تکحزبی (یعنی رفرم و دولت رفاه) باور پیدا کرده بود. اما سیستم بسته، نمادهای قدرت و فرهنگ حاکم، این حرکت را به انحراف کشاند. یلتسین که ماهیتش پنهان بود، با حرکتی شبیه به کودتا قدرت را به دست گرفت.
در آن زمان، اکثر اساتید از «دولت رفاه» صحبت میکردند. من و رفیقی که از سوئد رفته بودیم، معنای دولت رفاه را با تمام وجود درک میکردیم چون در آن زندگی کرده بودیم؛ اما سایر رفقا آن درک و باور را نداشتند. واقعیت این است که سیستم تکحزبی با پلورالیسم (تکثرگرایی) سازگار نیست. در کشور شوراها، گورباچف رفت و یلتسین آمد؛ اما مشکل فرد نبود، بلکه ماهیت سیستم تغییر نکرد و نتیجهاش شد پوتینِ امروز. نمونه دیگرش یوگسلاوی بود که چندتکه شد.
رشد هر جامعهای از فرهنگ، شعور و دانش اجتماعی آن نشئت میگیرد. رسیدنِ اروپای امروز به این سطح، حاصل زیربنای تاریخی آنهاست. ما در ایران، آن مسیری را که در غرب طی شده، ندیدهایم.
غرب تاریخ خود را دارد و آسیا (بهویژه ایران) فرهنگ خاص خود را. در ایران، نه نظام بردهداری به سبک کلاسیک وجود داشت و نه روند تولید و کار مشابه غرب بود. حتی تسلط استعمار (بریتانیای دیروز و انگلیس امروز) در ایران بیشتر جنبه سیاسی داشت تا ساختاری.
به گواه تاریخ، اولین حکومتهای پارلمانی و کثرتگرا مبتنی بر انتخابات ادواری در کشورهای پیشرفته آن زمان شکل گرفت. هلند و انگلستان با انقلابهای کشاورزی، صنعتی و مالی در قرن ۱۸ و ۱۹، نظام مشروطهخواهی را گسترش دادند و این راه را در قالب نظامهای فدرال یا جمهوری ادامه دادند.
امروز معتقدم نظام آموزشی، بعد از زیربنای اقتصادی، رکن دوم دموکراسی است. گرچه ثروت لزوماً پیششرط دموکراسی نیست، اما دموکراسی از فقر هم زاده نمیشود. اروپا از محملهای تاریخی خود گذر کرده و دورههای رشد و تغییر را بر مبنای زمانِ خود طی کرده است؛ اما در ایران، تاریخ ما همواره با «کودتا» گره خورده است.
قسمت چهارم:
آدام پرروسیاسی یک از سر شناس استاد علوم سیاسی،اعتقاد دارد که منازعات سیاسی ناگزیر می سازد،که دست به مانور و مصالحه زد،تا بشود تصمیم اتخاز کرد. «اوبراین باور است ایجاد فضای سیاسی باز در زژیم اقتدارگرا شکل گیری دو بلوک سیاسی را محتمل میداند و ائتلاف ها بطور معمول در چارچوب این دو بلوک شکل می گیرد. در سمت حاکمان، تندروها و رفرمیستها قرار دارند و در مقابل یعنی در اپوزیسیون میانه رو ها ورادیکال ها صف آرائی می کنند تنها با ائتلاف بین نیرو های رفرمیست و میانه رو میتوان برپائی بنیاد های دموکراسی را تضمین نمود در نتیجه با تحکیم این ائتلاف فاز نهائی آغاز می شود. و در این فاز دموکراسی نو پا باید بتواند ساختار های نوین را بر پا دارد . این مرحله مهمترین فاز روند دموکراتیزاسیون است.
نیرو های متحدی که در کنار هم برای دموکراسی مبارزه نمودند و موفق به حذف اقتدارگرایان شدند اینک برای موقعیت برتر باید در
چارچوب قواعد دموکراتیک با هم مبارزه کنند واز این جهت در این مرحله خطر جنگ قدرت وجود دارد.در شکل زیر پرزورسکی امکان ائتلاف های متعدد میان گروه های سیاسی را در روند دموکراتیزاسیون نشان می دهد.»
تجربه به نگاه من امر ورام نوآم چامسکی (زاده ۷ دسامبر ۱۹۲۸) زبانشناس، فیلسوف، دانشمند علوم شناختی، مورخ، منتقد اجتماعی و فعال سیاسی آمریکایی است. او که گاه «پدر زبانشناسی مدرن» نامیده میشود، یکی از چهرههای اصلی در فلسفه تحلیلی و یکی از بنیانگذاران حوزه علوم شناختی است. او برنده جایزه استاد زبانشناسی در دانشگاه آریزونا و استاد بازنشسته در مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT) است. او نویسنده بیش از ۱۵۰ کتاب در موضوعات مختلف مانند زبانشناسی، جنگ، سیاست و رسانههای جمعی است. از نظر ایدئولوژیک، او با آنارکو-سندیکالیسم و سوسیالیسم، لیبرایسیم ترین همسو میشود، نولبرالسیم ،گذار هست ، ازنگاه امروز به رشد به جامعه امروز،، بافت رشد در حرف ،یک شبانه نیست، تاریخ خودرا دارد.
دموکراسی چیست؟ (بخش پنجم)
تجربههای تاریخی نشان داده است که هدایت فرآیند «دموکراتیزه کردن دولت» لزوماً مسیری هموار نیست؛ بلکه مسیری است دشوار که تحت الزامات و فشارهای چندجانبه قرار دارد. از یک سو، مسئولان وقت با انتظارات فزاینده مردم روبهرو هستند و از سوی دیگر، با کارشکنیهای نظاممند دشمنان دموکراسی و منتقدان مغرضی که در مسیر پیشرفت سنگاندازی میکنند.
چالشهای مسیر گذار: از دشمنان تا دوستان افراطی
نکته ظریف اینجاست که خطر تنها از جانب دشمنان دموکراسی نیست؛ گاهی «دوستان افراطی» با توصیههای انقلابی و رادیکال خود، که با روند تدریجی دموکراسی در تضاد است، به این جریان لطمه میزنند. آنها خواهان تغییرات آنی و دفعی هستند، غافل از اینکه چنین نگاهی به روندِ گذارِ مسالمتآمیز در جامعه آسیب جدی وارد میکند.
تفاوتهای فرهنگی و اقلیمی در دموکراسی
نمیتوان برای تمام کشورها یک نسخه واحد پیچید. همانطور که در مباحث پیشین اشاره کردم، هر جامعه سطح رشد و بستر فرهنگی خاص خود را دارد. اگرچه در اروپا دموکراسی از مرحله گذار فاصله گرفته و تثبیت شده است، اما در آسیا و بهویژه در ایران، ما هنوز در مراحل آغازین این راه دشوار هستیم.
نقش نخبگان و بحران انسجام فکری
اگرچه نهادهای مدنی ستونهای اصلی دموکراسی محسوب میشوند، اما نباید نقش الیتها (روشنفکران) را نادیده گرفت. با مطالعه تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران، درمییابیم که متأسفانه در هیچ مقطعی انسجام فکری پایداری میان نخبگان وجود نداشته است؛ هر طیف در مدارهای ذهنی بسته خود دستوپا زده و این پراکندگی تا به امروز ادامه یافته است.
دموکراسی به مثابه یک سیستم جامع
دموکراسی نگاهی ویژه به مفاهیمی چون انسان، جامعه، زمان، قدرت، مصلحت عامه، ثروت، رسانه و نظام بینالملل دارد. اگرچه این تعاریف مطلق نیستند، اما بر اصول ثابتی استوارند. برای نمونه:
اصالت تکثر: دموکراسی حق انسانها برای داشتن دیدگاههای متفاوت را به رسمیت میشناسد؛ حقی که در بسیاری از جهان بینیهای جهانسومی هنوز پذیرفته نشده است.
تقدم ساختار حقوقی: تا زمانی که یک سیستم حقوقی دموکراتیک بنا نشود، رفتارهای دموکراتیک فرصتی برای ظهور و رشد نخواهند یافت.
نقد وضعیت موجود در تشکلهای سیاسی
به باور من، بافتِ امروزِ سازمانهای سیاسی ایران بیش از آنکه بر برنامه استوار باشد، متکی بر خطابه و سخنرانیهای شفاهی رهبرانی است که خود بخشی از به وجود آمدن شرایط کنونی بودهاند (از طیف راست تا چپ).
تامل بر الگوهای آسیایی: تجربه کره جنوبی و ژاپن
در مسیر نگارش این سلسله مطالب، با تشویق دوستان و همرزمان قدیمیام در سازمان و با همفکری یاری دیرینه که زحمت ویرایش متون را بر عهده دارد، تصمیم گرفتم بر روند توسعه در کره جنوبی و ژاپن تامل کنم. مقایسه نشان میدهد که ما سه کشور (در مقاطعی) مسیر نوسازی را همزمان آغاز کردیم؛ اما امروز کره جنوبی به شکوفایی رسیده و ما همچنان در جدال بر سر «نحوه رهبری» و در خمِ یک کوچه ماندهایم؛
از سیاست گرفته تا صنعت.
درس تاریخ: جنبش دموکراتیک ژوئن (۱۹۸۷) در کره جنوبی، نمونهای از خیزش سراسری بود که دولت حاکم را مجبور به پذیرش اصلاحات و برگزاری انتخابات آزاد کرد و منجر به تأسیس جمهوری ششم شد. این مسیر، نه با خشونت محض، بلکه با تکیه بر خرد جمعی و پلورالیسم (تکثرگرایی) طی شد.
دموکراسی چیست؟ (بخش پنجم)
تجربههای تاریخی نشان داده است که هدایت فرآیند «دموکراتیزه کردن دولت» لزوماً مسیری هموار نیست؛ بلکه مسیری است دشوار که تحت الزامات و فشارهای چندجانبه قرار دارد. از یک سو، مسئولان وقت با انتظارات فزاینده مردم روبهرو هستند و از سوی دیگر، با کارشکنیهای نظاممند دشمنان دموکراسی و منتقدان مغرضی که در مسیر پیشرفت سنگاندازی میکنند.
چالشهای مسیر گذار: از دشمنان تا دوستان افراطی
نکته ظریف اینجاست که خطر تنها از جانب دشمنان دموکراسی نیست؛ گاهی «دوستان افراطی» با توصیههای انقلابی و رادیکال خود، که با روند تدریجی دموکراسی در تضاد است، به این جریان لطمه میزنند. آنها خواهان تغییرات آنی و دفعی هستند، غافل از اینکه چنین نگاهی به روندِ گذارِ مسالمتآمیز در جامعه آسیب جدی وارد میکند.
تفاوتهای فرهنگی و اقلیمی در دموکراسی
نمیتوان برای تمام کشورها یک نسخه واحد پیچید. همانطور که در مباحث پیشین اشاره کردم، هر جامعه سطح رشد و بستر فرهنگی خاص خود را دارد. اگرچه در اروپا دموکراسی از مرحله گذار فاصله گرفته و تثبیت شده است، اما در آسیا و بهویژه در ایران، ما هنوز در مراحل آغازین این راه دشوار هستیم.
نقش نخبگان و بحران انسجام فکری
اگرچه نهادهای مدنی ستونهای اصلی دموکراسی محسوب میشوند، اما نباید نقش الیتها (روشنفکران) را نادیده گرفت. با مطالعه تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران، درمییابیم که متأسفانه در هیچ مقطعی انسجام فکری پایداری میان نخبگان وجود نداشته است؛ هر طیف در مدارهای ذهنی بسته خود دستوپا زده و این پراکندگی تا به امروز ادامه یافته است.
دموکراسی به مثابه یک سیستم جامع
دموکراسی نگاهی ویژه به مفاهیمی چون انسان، جامعه، زمان، قدرت، مصلحت عامه، ثروت، رسانه و نظام بینالملل دارد. اگرچه این تعاریف مطلق نیستند، اما بر اصول ثابتی استوارند. برای نمونه:
اصالت تکثر: دموکراسی حق انسانها برای داشتن دیدگاههای متفاوت را به رسمیت میشناسد؛ حقی که در بسیاری از جهان بینیهای جهانسومی هنوز پذیرفته نشده است.
تقدم ساختار حقوقی: تا زمانی که یک سیستم حقوقی دموکراتیک بنا نشود، رفتارهای دموکراتیک فرصتی برای ظهور و رشد نخواهند یافت.
نقد وضعیت موجود در تشکلهای سیاسی
به باور من، بافتِ امروزِ سازمانهای سیاسی ایران بیش از آنکه بر برنامه استوار باشد، متکی بر خطابه و سخنرانیهای شفاهی رهبرانی است که خود بخشی از به وجود آمدن شرایط کنونی بودهاند (از طیف راست تا چپ).
تامل بر الگوهای آسیایی: تجربه کره جنوبی و ژاپن
در مسیر نگارش این سلسله مطالب، با تشویق دوستان و همرزمان قدیمیام در سازمان و با همفکری یاری دیرینه که زحمت ویرایش متون را بر عهده دارد، تصمیم گرفتم بر روند توسعه در کره جنوبی و ژاپن تامل کنم. مقایسه نشان میدهد که ما سه کشور (در مقاطعی) مسیر نوسازی را همزمان آغاز کردیم؛ اما امروز کره جنوبی به شکوفایی رسیده و ما همچنان در جدال بر سر «نحوه رهبری» و در خمِ یک کوچه ماندهایم؛
از سیاست گرفته تا صنعت.
درس تاریخ: جنبش دموکراتیک ژوئن (۱۹۸۷) در کره جنوبی، نمونهای از خیزش سراسری بود که دولت حاکم را مجبور به پذیرش اصلاحات و برگزاری انتخابات آزاد کرد و منجر به تأسیس جمهوری ششم شد. این مسیر، نه با خشونت محض، بلکه با تکیه بر خرد جمعی و پلورالیسم (تکثرگرایی) طی شد.
۱. برآمدن قاجارها و تثبیت قدرت
قاجارها دودمانی ترکتبار از ایل قاجار بودند که بخشی از طوایف قزلباش را شکل میدادند. آنها در به قدرت رسیدن شاه اسماعیل اول صفوی در سال ۱۵۰۱ میلادی نقش بسزایی داشتند. با سقوط اصفهان در سال ۱۷۲۲ میلادی و فروپاشی صفویه، نقش قاجارها در مناسبات سیاسی ایران افزایش یافت. در آشوبهای پس از قتل نادرشاه افشار، محمدحسنخان قاجار توانست بر بخشهای بزرگی از کشور چیره شود، اما در نهایت توسط کریمخان زند سرکوب شد.
پس از محمدحسنخان، فرزندش آقامحمدخان قاجار در سال ۱۷۹۴ میلادی کنترل کامل ایران را به دست گرفت، حکومت زندیه را سرنگون کرد و بخشهای وسیعی از قفقاز را مجدداً تابع ایران ساخت. او در سال ۱۷۹۶ میلادی شهر مشهد را بهآسانی تصرف کرد و به حکومت دودمان افشاریه در این شهر پایان داد. آقامحمدخان قاجار پس از این رویدادها و به دنبال پیروزی در نبرد «کرتسانیسی» با گرجیها، رسماً بهعنوان شاه ایران تاجگذاری کرد.
نبرد کرتسانیسی: این نبرد در سال ۱۷۹۵ میلادی (۱۱۷۴ خورشیدی)، پس از مصالحه قرهباغ، در منطقه کرتسانیسیِ تفلیس روی داد. جنگ میان آقامحمدخان قاجار و ایراکلی دوم (پادشاه کارتلی-کاختی) درگرفت. علت اصلی آن، شورش در قفقاز بود؛ حاکمانی که از دوره زندیه به بعد، خود را تحتالحمایه روسیه تزاری میدانستند و با آن دولت همپیمان شده بودند. نتیجه این جنگ، شکست پادشاهی کارتلی-کاختی و ویرانی کامل تفلیس بود.
۲. احمدشاه؛ آخرین پادشاه قاجار
احمدشاه، آخرین پادشاه ایران از سلسله قاجار، در سال ۱۳۱۴ هجری قمری (برابر با ۱۲۷۵ خورشیدی) در تهران به دنیا آمد. او فرزند ملکه جهان و محمدعلیشاه بود که پس از فتح تهران و خلع پدرش از سلطنت، در ۱۲ سالگی به شاهی رسید. تا زمان به سن بلوغ رسیدن او، ابتدا عضدالملک و سپس ناصرالملک نایبالسلطنه بودند.
اندکی پس از کودتای اسفند ۱۲۹۹ و قدرت گرفتن سردار سپه (رضاخان)، احمدشاه به اروپا رفت. او پس از آنکه سردار سپه به وفاداری به شاه سوگند یاد کرد، دوباره به ایران بازگشت؛ با این حال، او بیش از آنکه نگران وضعیت نابسامان کشور باشد، نگران موقعیت خود بود. با افزایش قدرت سردار سپه و تحمیل او به احمدشاه به عنوان نخستوزیر، شاه تصمیم گرفت بار دیگر به اروپا برود. در غیاب او و با رای مجلس مؤسسانی که سردار سپه ترتیب داده بود، احمدشاه از قدرت برکنار شد تا بدین ترتیب، پرونده
شاهنشاهی قاجار در ایران بسته شود.
۳. تأملی بر تاریخ، فرهنگ و گذر زمان
با آغاز سلسله پادشاهی پهلوی، تاریخ ایران رقم دیگری خورد؛ در تاریخ این دودمان، پیشینهای از پادشاهیِ سنتی دیده نمیشد و همهچیز پس از کودتای سوم اسفند و تسخیر ارگانهای مهم دولتی شکل گرفت. تفاوتهای فرهنگی و سبک مبارزه که برخاسته از دانش اجتماعی و شرایط هر عصر است، خود را در طول تاریخ به روشنی نشان میدهد. ما که بودیم و امروز کیستیم؟ برای فهم این موضوع باید به اول سطر بازگردیم؛ به «انشای تجربه». امروز تاریخ شبیه به یک کمیک (داستان مصور) خود را نمایان میکند.
من نسل جوان ایران را در دو بازه زمانی متفاوت بررسی میکنم؛ جوانِ امروز با شرایط خاص عصر خود زیست میکند. در زمان ما، خواندن کتاب و پرورش فکر عواقبی چون زندان را به همراه داشت، اماذهنیت نسل امروز برای ما چندان قابلفهم نیست؛ چرا که عصر ما دوران دیجیتال نبود و امروز، عصر هوش مصنوعی است. این ادامهها بر نگاه ما سنگینی میکند.
۴. کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ و اوضاع ایران
کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ (۲۲ فوریه ۱۹۲۱ میلادی)، یک کودتای نظامی بود که توسط رضاخان میرپنج (بعدها رضا شاه)، فرمانده بریگاد قزاق، و سیدضیاءالدین طباطبایی اجرا شد. این اقدام با مشارکت و هدایت نظامیان بریتانیایی به رهبری ژنرال ادموند آیرونساید (رئیس نیروهای نظامی انگلیس در شمال ایران) همراه بود. بریتانیاییها از طریق «کمیته زرگنده» در طراحی این کودتا و تعیین خطمشی بعدی رهبران آن نقش اساسی داشتند. در روز سوم اسفند، سیدضیاءالدین طباطبایی و رضاخان نیروهای قزاق را وارد تهران کردند و ادارات دولتی و مراکز نظامی را تحت فرمان خود گرفتند. در جریان این واقعه، نزدیک به صد تن از فعالان سیاسی و رجال سرشناس بازداشت و زندانی شدند و اوضاع ایران پس از کودتا بهطور کامل دگرگون شد.
کمیته زرگنده: یک کمیته مخفی (معروف به کمیته آهنین) بود که با مدیریت سیدضیاءالدین طباطبایی اداره
میشد و برنامههای دولت انگلستان در ایران را پیش میبرد.
بخش اول: بررسی دوران رضاشاه و ساختار قدرت
رضاشاه با اتکا به پشتیبانی ارتش، دیوانسالاری و دربار توانست کنترل مطلقی بر نظام سیاسی کشور برقرار کند. در بیست سال پیش از به قدرت رسیدن او (از دوره اول تا پنجم مجلس شورای ملی)، سیاستمداران مستقل در شهرها و روستاها به مبارزات انتخاباتیِ آزاد میپرداختند؛ اما در دوره حکومت رضاشاه (از دوره ششم تا سیزدهم)، مجلس به پوششی برای حکومت نظامی عریان تبدیل شد. در این دوران، انتخابات با دستور از بالا و بر پایه فهرستهایی از نمایندگانِ مورد تأیید شاه انجام میشد. نمایندگان مجلس وظایف محولشده از سوی شاه را آنقدر خوب و مطیعانه انجام میدادند که شاه نیازی به تشکیل «مجلس سنا» (که در قانون اساسی پیشبینی شده اما فراموش شده بود) یا اصلاح قوانین بنیادی نمیدید. او حتی مصونیت پارلمانی نمایندگانی چون جواد امامی و رضا رفیع را سلب کرد و برخی از آنان را به زندان انداخت. اصلاً به همین منظور زندان قصر طراحی و ساخته شد؛ طنز تاریخ اینجاست که نخستین زندانی آن، سازنده خود زندان یعنی سرتیپ محمد درگاهی بود! با بیقدرت شدن مجلس، رضاشاه قادر شد وزرای کابینه را دستچین کند تا مطیعی و ثباتِ مورد نظرش حاصل شود. برای مقایسه:
در دو دهه قبل از قدرت گرفتن او: مجلسها در تشکیل حکومتها مشارکت فعال داشتند و کشور ۳۵نخستوزیر و ۶۰ کابینه به خود دید (دوران بیثباتی سیاسی).
در ۱۵ سال بعد از آن: کشور تنها ۱۰ کابینه و ۸ نخستوزیر داشت.
رضاشاه در نیمه نخست سلطنت خود، از یاری سیاستمداران کاردان، بادانش و ماهری برخوردار بود که البته همگی گوش به فرمان شاه بودند. با این حال، او به مرور زمان بیشترِ این مهرههای کلیدی مانند عبدالحسین تیمورتاش، جعفرقلیخان بختیاری (سردار اسعد سوم) و نصرتالدوله فیروز را از صحنه قدرت حذف کرد و به قتل رساند.
بخش دوم: جامعه مدنی و الفبای دمکراسی
بیگمان نباید تردید کرد که دمکراسی پایدار، بدون وجود افراد دمکرات—که هم مایل، هم قادر و هم مسئولیتپذیر باشند به سرانجام نمیرسد. آنچه در این روند اهمیت حیاتی دارد، صبر، شکیبایی و باورمندی به اصول آن است. دمکراسی یک «آموزه» و مهارتِ یادگرفتنی است. در این مسیر، نهادهای مدنی، مؤسسات آموزشی و از همه مهمتر خانواده و انجمنها، نقش کلیدی را در آموزش این مفهوم ایفا میکنند. پایه دیگر دمکراسی، رشد جامعه و تبدیل شدن آن به یک «جامعه شهروندمحور» است. تاریخ گواهی میدهد که رشد آگاهی جامعه، حامی و تکیهگاهی مطمئن برای استقرار دمکراسی فراهم میکند.
تعریف شهروند: شهروند بر پایه الفبای شناخت از محیط زندگی خود شکل میگیرد؛ به عبارت دیگر، شهروند کسی است که نگاهی فراتر از منافع شخصی داشته باشد و دچار تنگنظری نباشد.
عامل دوم در تحقق شهروندی، پذیرش تفاوت دیدگاهها و باور به رفتار دمکراتیک در تمام ابعاد ارزشهای اخلاقی، انسانی و سیاسی است. پذیرش این تفاوتها در نهایت باعث میشود اشخاص و گروههایی را که تا کنون با تحقیر به آنها مینگریستیم، با نگاهی نو بپذیریم؛ به آنها اجازه دهیم که در جامعه حرفی برای گفتن داشته باشند و بتوانند بدون تخریب و فحاشی، نقطهنظرها و برنامههای آینده خود را برای پیشرفت جامعه ارائه دهند.
بخش سوم: نگاهی به تاریخچه شهروندی
تبدیل «مردم» به «شهروند» فرآیندی است که طی آن ساکنان یک سرزمین از حالتِ افراد منفعل یا «رعایا»، به اعضای فعال، مسئولیت پذیر و دارای حقوق و تکالیف مشخص در جامعه ارتقا مییابند. این تحول ساختاری و فرهنگی از طریق سه بُعد اصلی شکل میگیرد:
۲
ابعاد سهگانه شهروندی مؤلفهها و ویژگیها
۱. حقوقی و قانونی
• برابری در برابر قانون: تضمین حقوق اساسی، آزادیهای فردی و حق رأی.
• پاسخگویی دولت: ایجاد سازوکارهایی که دولت را در برابر تکتک افراد جامعه پاسخگو کند.
۲. سیاسی و مشارکت
• مشارکت مدنی: حق رأی دادن و انتخاب کردن.
• فعالیت اجتماعی: امکان عضویت در احزاب، سندیکاها و سازمانهای مردمنهاد (NGOها) برای تأثیرگذاری بر تصمیمات کلان.
۳. فرهنگی و اجتماعی
• مسئولیتپذیری: آگاهی نسبت به وظایف اجتماعی، پرداخت مالیات، احترامپبه قانون و حقوق دیگران.
• آموزش و آگاهی: آموزش مهارتهای زندگی جمعی و درک متقابل.
شهروندی در یونان باستان
نخستینبار در یونان باستان بود که مردم در «دولت-شهرها» خود را در نوعی پیوند با یکدیگر یافتند که مفهوم آن با پیوند خویشاوندی، قومی یا قبیلهای متفاوت بود. انسانها میتوانستند در دولت-شهرها لزوماً خویشاوند نباشند، اما با هم پیوند اجتماعی داشته باشند. عامل پیوند آنان، زندگی اجتماعی در چارچوب دروازههای یک شهر بود.
آنچه در تمدنهای مشرقزمین (مانند چین و ایران) میگذشت، با مناسباتی که ۸ قرن پیش از میلاد در دولتشهرهای یونان برقرار شد، چندان قرابتی نداشت. شاید یکی از دلایل این تفاوت، عدم وجود بردهداری در تمدنهای شرقی به شکل رایج آن در یونان و روم باستان بود. شهروندی در یونان، به صورت خودکار باشندگانِ دولتشهرها را از «بربرها» (که در آن هنگام اقوام وحشی شمرده شده و به بردگی گرفته میشدند) متمایز میساخت. یک شهروند یونانی ممکن بود به دلیل عدم توانایی در پرداخت بدهی، تا زمان بازپرداخت آن به برده شهروند دیگری تبدیل شود، اما در حالت عادی آزاد شمرده میشد. با این حال، شهروندی تنها متعلق به مردان یونانی آزاد (متولد شده از پدر و مادری آزاد) بود و بردگان، زنان، خارجیان و مهاجران را شامل نمیشد.
مدل اسپارت: اسپارتیها پیش از آتنیها مفهوم شهروندی را بسط دادند. شهروندی اسپارت بر پایه برابری میان طبقهای نخبه از جنگجویان بود که «شهروندان کامل» نامیده میشدند. آنها مردانی بودند که تعالیم سخت نظامی را پشت سر میگذاشتند و در ۳۰ سالگی، صاحب زمینی به نام کلروس میشدند. آنها برای از دست ندادن حق شهروندی باید قادر به پرداخت هزینههای آب و غذای خود میبودند. در میان اسپارتیها، مسئله جنگجویی، شهامت و وفاداری در بالاترین سطح اهمیت قرار داشت. آنها به زندگی اشتراکی، صرفهجویی شدید و دیسیپلین بالا معروف بودند.
۳
مدل آتن: آتنیها نظر چندان مساعدی نسبت به روش زندگیِ نظامی و خشک اسپارتیها نداشتند و
مدل دموکراتیکتری (هرچند محدود به مردان آزاد) را دنبال میکردند.
شهروندی در روم باستان
در روم باستان مفهوم کلی شهروندی در ابتدا مشابه یونان بود؛ معالوصف، مفهوم «شهروند درجه دوم» زاده این امپراتوری است. برخلاف یونانیان که پس از فتح هر مکانی ساکنان آن را به بردگی میبردند، رومیان به ساکنان شهر شکستخورده این امکان را میدادند که جزو امپراتوری شوند و به عنوان «شهروند درجه دوم» به حیات خود ادامه دهند.
این افراد حق رأی و مشارکت در تصمیمگیریهای سیاسی را نداشتند، اما میتوانستند از مزایای قانونی اجتماع استفاده کنند، قرارداد های اقتصادی ببندند و با شهروندان درجهیک روم ازدواج کنند. رفتهرفته امتزاج این مردمان، به یک روم چندفرهنگی با بازیها، مراسم و فرهنگ مشترک ختم شد که در سدههای بعدی به کل آنها «رومانیتها» یا رومیها گفته شد.
شهروندی درجهیک در روم تمایز دیگری نیز داشت و آن، تفاوت میان طبقات اجتماعی بود:
برای طبقات ثروتمند: شهروندی شانس بالایی برای تصاحب پستهای مهم و موقعیتهای سیاسی بود.
برای طبقات فقیر: شهروندی تنها نوعی آرامش خیال بود مبنی بر اینکه امنیت حریم خصوصی(ius privatum) آنها حفظ شود؛ به عبارتی دیگر، به بردگی گرفته نشوند و زن، فرزند و محصول زمینشان غصب نگردد.
افول روم و دوران فئودالیته
با افول امپراتوری روم و ظهور اروپای مسیحی، نظام سیاسی و مذهبی در هم آمیختند. همپوشانی قدرتهای اقتصادی، نظامی، سیاسی و مذهبی، جایی برای حقوق انسانهای عادی (تحت نفوذ اشراف و روحانیون) باقی نگذاشت. انسان عادی، «رعیت» ارباب فئودال بود و وظیفهای جز وفاداری به ارباب و شاه نداشت؛ حتی جنگیدن او در زمان جنگ نیز تنها انجام وظیفه و ادای دین به ارباب شمرده میشد. از دیدگاه روحانیت و کلیسا نیز انسان عادی نه تنها شهروند نبود، بلکه حتی لزوماً موجودی آزاد نگریسته نمیشد.
نقطه عطف تاریخی: از ماگنا کارتا تا منافع ملی
منشور کبیر (Magna Carta – 1215 میلادی): این تحول با ماگنا کارتا رقم خورد. در آن سال، اسقف کلیسای کانتربری انگلستان برای ایجاد صلح میان پادشاه (جان لکلند) و گروهی از بارونهای شورشی، معاهدهای را پیشنهاد کرد که سیستم هرمی قدرت را با به رسمیت شناختن برخی حقوقِ بارونها متزلزل کرد. معالوصف، در این مرحله هنوز تا به رسمیت شناختن حق عامه مردم برای زیستن در جامعه، راه زیادی مانده بود.
ورود جنبه سکولار قدرت (پس از قرن ۱۶): این تحول ابتدا کلیسا را از نهاد سیاست جدا کرد. سپس، سیستم وفاداریِ صرفِ رعیت به ارباب یا شاه، جای خود را به مفهوم La raison d'état یا همان «منافع ملی» داد. در این مرحله تاریخی، جرم دیگر «نقض عهد و شکستن پیمان با شاه یا ارباب» نبود، بلکه ترم جدیدی به نام «خیانت به منافع ملی» متولد شد.
قرون هجدهم و نوزدهم: تولد شهروندی مدرن
در قرون وسطی، شکاف عمیق میان اشراف، اعیان و عوام، جایی برای برابری باقی نمیگذاشت. ظهور مفهوم مدرن شهروندی را میتوان با اولین جوانههای جمهوریخواهی یا مشروطهخواهی در اروپا و همزمان با شکلگیری سیستم «دولت-ملت» دانست.
۴
قرون ۱۸ و ۱۹ میلادی، دوران تشکیل کشورها، تقویت ارتشهای ملی و ظهور اندیشههای نوین بود. در همین راستا، جان استوارت میل (فیلسوف بزرگ قرن نوزدهم) بیان کرد که زن و مرد در نقش اجتماعی خود تفاوتی ندارند و باید در زمینه شهروندی، از حقوقی کاملاً برابر برخوردار باشند.
بخش پایانی: نقش شخصیتها و سازمانها (نقش روشنفکران)
نگاهی به جنبش روشنفکری
روشنفکری به معنای مدرن آن، نخستین بار در جریان «محاکمه آلفرد دریفوس» نمود پیدا کرد. دریفوس،افسر ارتشی بود که به اتهام واهی خیانت به «جزایر شیطان» تبعید شده بود، اما پس از شش سال، مدارکی دال بر بیگناهی او کشف شد. در جریان محاکمه مجدد وی، «امیل زولا» و ۳۰۰ تن از هنرمندان و نویسندگانِ آن دوره، نامهای با عنوان «من متهم میکنم» را به رئیسجمهور نوشتند که به «اعلامیه روشنفکران» مشهور شد. این اقدام، منجر به عقبنشینی دادگاه نظامی گردید و نخستین پیروزی تاریخی جریان روشنفکری بهشمار آمد.
جریانهای روشنفکری نخستین بار در زمان انقلاب فرانسه کوشیدند تا اندیشههای خود را در جامعه ترویج کنند. این قشر که برآمده از فضای آزادیهای سیاسی آن دوره بودند، تلاش کردند انسانمداری، سکولاریسم و لیبرالیسم را در جامعه رواج دهند. روشنفکران قرن هجدهم، همچون سخنگویان بورژوازی عمل میکردند و سعی در توجیه روابط حاکم بر جامعه داشتند؛ اما در قرن نوزدهم، گروه جدیدی از روشنفکرانِ سوسیالیست پدید آمدند که برعکس نسل پیشین، علیه بورژوازی تبلیغ میکردند. در قرن بیستم نیز گفتمان ضداستعماری (ضدامپریالیسم) تأثیر ملموسی بر روشنفکران گذاشت. (البته باید در نظر داشت که روشنفکری از منظر فلسفی، قرن ها پیش از اروپا در یونان باستان و زمان ارسطو پدیدار شد و ابتدا در آسیا گسترش یافت).
روشنفکری در ایران
در دوران قاجار، بهویژه پس از شکستهای ایران از روسیه، قشر فرهیخته به دنبال کشف علل عقبماندگی ایران از کشورهای اروپایی برآمدند. این شکستهای نظامی، دولتمردان قاجار از جمله «عباس میرزا» را نیز برای رفع عقبماندگی فناوری تشویق کرد؛ بهگونهای که وی برای نخستین بار دانشجویانی را جهت تحصیل به اروپا فرستاد. نخستین گروه تحصیلکردگان، مانند «میرزا ملکم خان» و «طالبوف»، بیشتر طرفدار حکومت بودند، چرا که از بدنه دربار برخاسته و توسط دولت پرورش یافته بودند. در دوران امیرکبیر، شکاف میان اصلاحگران و محافظهکارانِ دربار عمیقتر شد که نهایتاً به پیروزی محافظهکاران انجامید.
یکی از تأثیرگذارترین شخصیتهای روشنفکری ایران، «میرزا فتحعلی آخوندزاده» (آخوندوف) بود. او که اهل تبریز و مقیم گرجستان بود، کتابهای مهمی به فارسی نگاشت؛ از جمله «مکتوبات جلالالدوله» که میتوان آن را بیانیهای شورانگیز علیه سنتهای عصر قاجار و تلاشی برای بازگشت به ارزشهای ایرانی در سنجش با اندیشههای اروپایی دانست. در اواخر دوران ناصرالدینشاه، روزنامه های ممنوعهای که در خارج از کشور چاپ و مخفیانه توزیع میشدند، نقش مهمی در جریان روشنفکری داشتند. سه شخصیتِ «میرزا آقاخان کرمانی»، «میرزا ملکمخان» و «طالبوف تبریزی»، ادبیات مشروطهخواهی را بر پایه رنسانس ایرانی سامان دادند.
آقاخان کرمانی با کتاب جنجالی «سه مکتوب» و نقد تاریخ ایران، کوشید فلسفه تاریخ ایرانی را پیریزی کند. او که در استانبول مقیم بود و در روزنامههای آوانگاردی چون «قانون» و «اختر» قلم میزد، از آثار فیلسوفان مدرن نظیر روسو، ولتر و اسپنسر بهره میگرفت. وی سرانجام به دستور مظفرالدینشاه اعدام شد و شاید بتوان او را نخستین روشنفکر اعدامشده ایران دانست.
در آن دوران، گروههای روشنفکری در انجمنهای مخفی نظیر «فراموشخانه» (میرزا ملکمخان)، «لژ بیداری ایران»، «انجمن آدمیت» و «انجمن ترقی» گرد هم میآمدند. این گروهها بر اصلاح سیستم ارضی و اداری، کاهش نفوذ روحانیون در امور سیاسی و محدود ساختن قدرت حاکمان در چارچوب قانون تأکید داشتند.
پس از مشروطه، چهرههای شاخصی نظیر سید حسن تقیزاده، ابراهیم پورداوود، محمدعلی تربیت، علامه قزوینی، تقی ارانی، ابوالحسن حکیمی، محمدعلی جمالزاده و حسین کاظمزاده ایرانشهر (در مجلات «کاوه» و «ایرانشهر») فعالیت داشتند. این گروه در کنار چهرههایی چون حسن پیرنیا، محمدعلی فروغی، عبدالحسین تیمورتاش، صادق هدایت، احمد کسروی، فرخی یزدی، ملکالشعرای بهار، ارباب کیخسرو شاهرخ، میرزاده عشقی، سید ضیاءالدین طباطبایی، ایرج میرزا و عارف قزوینی، نقش بسزایی در تحولات سیاسی و اجتماعی ایران، از جمله ظهور رضاشاه، ایفا کردند.
سخن پایانی
بر اساس تجربیات تاریخی، بر روشنفکران اجتنابناپذیر است که خطاهای گذشته خود را بپذیرند و ذهن جامعه را از هرگونه ادعایِ «الگوی نهایی» رها سازند.
پایان سلسله نوشتار «دموکراسی چیست»
به قلم: کاوه داد
با سپاس ویژه از دوست عزیزم، حسین مولا، که با تشویق و ویرایش این مطالب، نگاه و نگرشم را به زمین پیوند زد.
منابع: کتاب فرهنگ دموکراسی، دموکراسی در قرن بیست و یکم، ویکیپدیا.



