|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
جوانان معترض را دسته دسته به پای چوبههای سرد میبرند؛ گویی باغبانان این سرزمین به جای آبیاری نهالها، ریشههای جوان را از خاک بیرون میکشند. خیابانها نام و یاد فرزندانشان را در سینه میفشارند؛ جوانان مرگ نمیخواستند؛ آنان خواهان فردا بودند، نه طناب.
آتش جنگ هنوز دود میکند؛ سفرهها خاکستر شدهاند. کلاغی با بال سوخته از فراز شهر میگذرد و مردم زیر لب میخوانند: «کلاغ پر، پنیر پر، تخممرغ نیمرو پر»؛ و براستی از بشقابهای غذا همه چیز پر کشیده است. نان قسطی هم در گندمزارهای سوخته پخته نمیشود و بوی گرسنگی کوچههای تاریک را پر کرده است. کودکان در دفترهای مشق خود خورشید میکشند، اما ظهرشان بوی نان ندارد و شبها با صدای شکمهای گرسنه از خواب میپرند.
جوانان معترض را دسته دسته به پای چوبههای سرد میبرند؛ گویی باغبانان این سرزمین به جای آبیاری نهالها، ریشههای جوان را از خاک بیرون میکشند. خیابانها نام و یاد فرزندانشان را در سینه میفشارند؛ جوانان مرگ نمیخواستند؛ آنان خواهان فردا بودند، نه طناب.
در دولت و مجلس ناتوان، بلوایی از وعده و بهانه برپاست؛ چنان هیاهویی که گوش مردم را کر کرده است. هر روز واژهای تازه به میدان میآورند تا حقیقت را پشت آن پنهان کنند، اما حقیقت مانند دودی سیاه از شکاف سقفها بیرون میزند. کشتیبانان، کشتی شکسته را به گرداب سپردهاند و مسافران را به صبر دعوت میکنند، در حالی که آب تا گلویشان رسیده است.
بازنشستگان، این درختان کهنسال ایستاده در باد، با دستهایی که عمرشان را خرج ساختن این سرزمین کردهاند، در میدانها گرد هم میآیند و حق خود را فریاد میزنند. جیبهایشان خالی، اما صدایشان هنوز از ریشههای عدالت نیرو میگیرد. آنان از سالهایی میگویند که در چرخ کارخانهها و پشت میزهای کار جا گذاشتهاند و اکنون سهمشان از حاصل عمر، سایهای کمرنگ بر دیوار فقر است.
معلمان، با گچهای شکسته و دفترهای پر از آرزو، مقابل طوفان ایستادهاند. آنان خوب میدانند که وقتی نان از سفره معلم رخت بربندد، دانایی نیز در کلاسها به زحمت نفس میکشد. صدای اعتراضشان صدای کتابهایی است که از گرانی و تنگدستی ورق نمیخورند و کودکانی که میان رویا و نیاز، ناچار به انتخاب میشوند.
پرستاران، فرشتگان خسته راهروهای بیمارستان، با چشمهایی که شبهای بیشمار را بیدار ماندهاند، از درد خود سخن میگویند. دستهایی که زخم دیگران را بستهاند، اینک برای ابتداییترین حقوق خود بالا رفتهاند. آنان در میان بوی دارو و رنج، فریاد میزنند که عدالت نیز درمانی میخواهد.
و مادران؛ مادرانی که هر صبح با نگرانی با فرزندانشان خداحافظی میکنند و هر شب با دلهره چشم به راه بازگشت آنان میمانند. و مادرانی که نام عزیزانشان را در آغوش عکسها زمزمه میکنند و اشکشان بر گونههای این سرزمین جاری است. صدای آنان آرام نیست؛ رودخانهای است که از کوه اندوه سرازیر شده و راه خود را به سوی حقیقت میجوید.
در این میان، فقر چون زمستانی بیپایان بر بام خانهها نشسته است. بازارها پر از قیمتاند و خالی از توان خرید. گوشت به افسانه ای دور تبدیل شده، لبنیات به مهمانیهای نادر سفرهها و میوهها به خاطرات فصلهای بهتر. مردم هر روز تکهای از زندگی خود را میفروشند تا روز دیگری را دوام بیاورند.
اما زیر این همه خاکستر، هنوز اخگری پنهان است. هنوز در گلوی خسته مردم ترانهای خاموش نشده؛ ترانهای که از نان، آزادی، کرامت و زندگی میگوید. و روزی خواهد رسید که کلاغ بال سوخته از میان دودها عبور کند و کودکان، به جای نام خوراکی، دوباره خودِ نان و پنیر و امید را بر سفرههایشان ببینند؛ روزی که صدای مردم از هیاهوی قدرت بلندتر شود و این سرزمین از زیر آوار فقر و اندوه، قامت راست کند.



