یخزدگی، ناباوری؛
لرزی که استخوان را میشکافد و فریادی خاموش که در گلو دفن میشود.
به تصویرها(۱) خیره ماندهام و با خود میگویم: نکند پیشتر به سنگ بدل شدهام و خود بیخبرم؟
یکبار، وقتی نگاه ندا آقاسلطان بر چشمهایم خیره ماند، و بعدتر با دیدن کودکان پرپرشدۀ غزه، این حس سنگشدگی را تجربه کرده بودم. هر بار از خودم میپرسیدم: چگونه ممکن است خون در رگهایت جریان داشته باشد و این همه جنایت را ببینی و بعد به روزمرهگی برگردی؟
در خیابان، انسانها را پیکرههایی متحرک میدیدم؛ پیکرههایی سنگی که روزی خون در رگهایشان جاری بوده است، غم و شادی را میشناختهند و باور داشتهاند، معنای همدردی را درک کرده بودهاند اما برای دوام آوردن، خون در رگها را خشکانده، و راه بر هر حسی بستهاند.
امروز، همان حس دوباره به قلبم بازگشته و به جانم رخنه کرده است. خشکی گلو و شنیدن صدای زجههای زنان و مردان سرگردان بر پیکرهای بیجان تصویر، به یادم میآورند که هنوز زندهام، هرچند زخمی و خسته. و پس از آن، خشمی تلخ و سوزان از چشمهایی که ناچار شاهدند و از دستهایی که کوتاهاند از تمامی عالم، بر جانم مینشیند
دوباره نگاهم به تصاویر میافتد:
دوباره تصاویر کودکان زخمی، گرسنه و درمانده از جلوی چشمانم رژه میروند،
اینها فقط «فاجعه» نیستند؛ محصولاند.
جنگ، کشتار و جنایت پشت میزهای قدرت ساخته میشوند. آنجا که صاحبان زر و زور، انسان را به عدد، کودک را به «تلفات جانبی» و خون را به «هزینهای اجتنابناپذیر» تبدیل میکنند. آنجا که قدرت، خود را در آینۀ ثروت تحسین میکند و جنازهها را چون نمادی از میزان قدرتش به معرض تماشا میگذارد.
در این جهان، انسان برای زر و زور و قدرت هر مرزی را درمینوردد؛ اخلاق را تعلیق میکند، حقیقت را مصادره میکند و جنایت را با واژههای شستهرفته تطهیر.
بمب میسازد، رسانه میخرد، تاریخ را کژبازنویسی میکند و با صدایی آرام از «امنیت»، «منافع ملی» و «حقوق بشر» سخن میگوید.
و قربانیان؟
نام ندارند، صدا ندارند، فقط عددند؛ عددهایی که قرار نیست به حافظۀ جهان راه پیدا کنند.
صورتم هنوز سنگیست؛ سنگی بهتزده و خشمگین از موجودی که خود را «اشرف مخلوقات» مینامد، اما وفادارترین بندهی قدرت است؛ انسانی که برای نشستن بر تخت، جهان را قربانگاه میکند.
سنگ بهتزده فرو میریزد و چشمانش از غم و خشم خیس میشوند
در دلِ ویرانی، هنوز چیزی مقاومت میکند:
اشکی که فرو میریزد و سنگی که ترک میخورد،
خشمی که خاموش نمیشود،
و نگاهی که به سنگ شدن تن نمیدهد.
شاید امید، نه در نجات جهان، که در همین امتناع باشد:
امتناع از عادت کردن، فراموش کردن و سنگ شدن.
«خانهام ابریست
و همه روی جهان ابریست با آن»(۲)
دوشنبه ۲۲ دیماه ۱۴۰۴ (۱۲ ژانویه ۲۰۲۶میلادی)
پروین همتی
پینوشت:
۱-تصویرها و فیلمهای منتشر شده از سولۀ کهریزک و خانوادههایی که سرگردان به دنبال اجساد عزیزانشان میگشتند
۲- تکهای از «خانهام ابری است» اثر نیما یوشیج




1 Comment
دل نوشته بسیار زیبایی است. دستتان سبز