|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
صبح، قرار بود مثل همیشه باشد. آفتاب از پشت نخلهای جنوب بالا بیاید، کوچهها بوی نمک و دریا بدهند و بچهها با لباسهای اتوکشیده و کیفهای کوچکشان به سوی مدرسه بروند. هیچکس تصور نمیکرد که آسمان بتواند ناگهان از سقفِ امنِ کودکی به دهانِ آتش بدل شود.
در میناب، دفترهایی که هنوز صفحههایشان سفید بود، ناگهان به سندی از ناتمامماندن بدل شدند. مدادهایی که باید واژه «زندگی» را تمرین میکردند، در میان گردوغبار خاموش ماندند. مادرانی که چند دقیقه پیش بندِ کفشها را گره زده بودند، اکنون نام فرزندانشان را در میان دود صدا میزدند. آن صداها، نه سیاسی بود و نه تاریخی؛ فقط صدای شکستنِ قلب بود.
کودکان، از جغرافیا چیزی نمیدانند. آنها جهان را با رنگها میشناسند، با صدای زنگ مدرسه، با خندهی جمعی در حیاط. اما جهانِ بزرگتر، جهانی که در آن تصمیمها پشت میزهای سرد گرفته میشود، گاهی همین رنگها را هدف میگیرد. گویی از روشنیِ بیدفاعِ کودک هراس دارد.
و آنسوتر، در غزه، صحنهای آشنا تکرار میشود. آنجا نیز صبحها شبیه هم آغاز میشوند؛ با امیدی کوچک و روزمره. آنجا هم دفترهایی نیمهتمام میمانند و اسباببازیهایی که صاحبشان دیگر بازنمیگردد. درد، زبان مشترک یافته است؛ زبانی که ترجمه نمیخواهد.
میناب و غزه، دو نقطه روی نقشه نیستند؛ دو جای خالی در کلاس جهاناند. جای خالی کودکانی که میتوانستند پزشک شوند، شاعر شوند، راننده شوند، یا فقط انسانی معمولی با رویایی ساده باشند. اکنون اما نامشان در سکوتی سنگین پیچیده است؛ سکوتی که از هر فریادی بلندتر است.
وقتی کودکی کشته میشود، تنها یک جان از میان نمیرود؛ آیندهای خاموش میشود که هنوز فرصت نداشته خود را تعریف کند. جهان با هر کودکِ از دسترفته، بخشی از فردای خود را دفن میکند. و ما، اگر نتوانیم این فقدان را به یاد بسپاریم، شریکِ فراموشی خواهیم بود.
سوگِ کودکان میناب، سوگِ کودکان غزه است؛ سوگِ همهی کودکانی که زیر آسمانی زندگی میکنند که گاه به جای باران، آتش میبارد. شاید تنها کاری که از ما برمیآید، نگاهداشتنِ نام آنان در حافظهی جمعی باشد؛ نگذاشتنِ اینکه به عدد تبدیل شوند. هر نام، جهانی بود. هر لبخند، وعدهای برای فردا.
و فردا، اگر قرار است معنایی داشته باشد، باید از احترام به همین نامهای کوچک آغاز شود.



