|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
اسفند ماه ۴۰۴. اینجا در شمال، در زادگاهم، باران میبارد. گویا دیروز تهران هم بارانی بود، باران اسیدی. یکی، دو روز گذشته انبارهای نفتی محلات تهران را زدند. آلودگی از همیشه بیشتر است. احتمالاً هنوز بوی باروت و گوگرد میآید. شاید رد دود و غبار هم هنوز در هوا مانده باشد.
احتمالاً تهران را در روزهای آینده سنگینتر و مهیبتر از قبل بزنند. چنانکه پیداست تهران به سمت زیستناپذیری فزاینده پیش میرود. آمریکا و اسرائیل هیچ مشکلی با غزهسازی تهران یا کل ایران ندارند؛ تبدیل شهر به تلنباری از ویرانهها که باید لابهلای آنها به دنبال ذرهای زندگی گشت. «تسلیم بی قید و شرط»ی که اینجا و آنجا از آن حرف میزنند فقط با ویرانسازی مطلق شهرها و زیستناپذیرکردنِ یکایکشان ممکن میشود.
هر چقدر که تهران بیشتر زخم برمیدارد من دلم برای تهران تنگتر میشود. انگار هر روز بیشتر باور میکنم که داریم تهران را، و خیلی شهرهای دیگر را، از دست میدهیم. ازدستدادن یک شهر چه معنایی دارد؟ ازدستدادن یک شهر دقیقاً ازدستدادن چیست؟ شاید بیش از هر چیز ازدستدادن «امکانهای تجربه». تهران یا هر شهر دیگری را که از دست میدهیم مجموعهای از امکانهای تجربهکردن را از دست میدهیم؛ تجربهی دوستیکردن، جمعشدن، محفلساختن، پاتوقکردن، قدمزدن، برنامهگذاشتن، نقشهریختن، کارکردن و بسیاری تجارب دیگر که هر کدام عمیقاً با فضاهای شهری همبستهاند.
این روزها باید تهران میبودم. همین روزها باید به تهران برگردم. مسلماً دیگر نمیتوان تهران را مثل قبل تجربه کرد. بسیاری از تجربههای تهران احتمالاً برای همیشه ناممکن شدهاند یا برای همیشه تغییرِ چهره خواهند داد. امکانهای جدید اما از دل وضعیت سر بر میآورند. نمیدانم چه امکانهایی. هیچکس نمیداند. تهران جدیدی که همین امروز دارد زیر بمبارانهای روزانه و شبانه نَفَس میکشد و در ازدحام ترسها و اضطرابها و ابهامها خود را سرِ پا نگه میدارد برای زندهماندن به امکانهای خود چنگ زده است.هیچکس نمیداند این «امکانهای ادامهدادن» تا چه زمانی دوام میآورند. نمیدانیم تهران یا هر شهر دیگری تا کِی در برابر خالیشدن شهر از امکانهایش مقاومت میکنند.
اینکه حال و هوای بازگشتن به تهران به سرم زده (و شک ندارم خیلیهای دیگر هم چنین حس و حالی دارند، در کنار آنهایی که از امکانهای ذهنی و عینیِ ماندن در تهران تهی شدهاند و میخواهند همین روزها شهر را ترک کنند) احتمالاً از اشتیاق به مشارکت در زندهنگهداشتنِ امکانهای زندگی در شهر میآید، البته اگر چنین چیزی اصلاً ممکن باشد.
حق با غَسّان کَنَفانی بود که میگفت «وطن یعنی همهی اینها نباید اتفاق میافتاد». ولی همهی آنچه نباید اتفاق میافتاد حالا اتفاق افتاده است. من اما، مثل خیلیهای دیگر، این روزها وطن را نه بهرغمِ که درست بهدلیلِ همهی این اتفاقها بیشتر از همیشه دوست دارم. وطن را در روزهای خونین و زخمی و ناامیدش بیشتر از همیشه دوست دارم.
ایران را در همین لحظههایی که در اوج آسیبپذیری و ازنَفَسافتادگی و رنجیدگی است بیشتر از همیشه دوست دارم. نه اینکه وطن در چنین اوضاعی دوستداشتنیتر میشود.
مسئله این است که وطن در چنین اوضاعی بیشتر از همیشه به دوستداشتهشدن نیاز دارد. یعنی بیش از همیشه نیاز دارد که سرنوشتاش بر عهده گرفته شود. دوستداشتن وطن چیزی نیست مگر بر عهدهگرفتن سرنوشتش. اما سرنوشت وطن را نمیتوان بهتنهایی بر عهده گرفت. من سرنوشت وطن را فقط به اتکای حضور هموطنانم میتوانم بر عهده بگیرم. به میانجی مشارکت در شبکهی درهمتنیدهی هموطنهای همسرنوشت است که میتوانم سرنوشت وطنم را بر عهده بگیرم. و خودِ برعهدهگرفتنِ سرنوشتِ وطن چه معنایی دارد؟ شاید برعهدهگرفتنِ سرنوشتِ چیزی معادل پذیرفتن مسئولیتش باشد. مسئولیتپذیری من در قبال وطنم خود را، بیش از هر چیز، در مراقبتکردن از امکانهای وطن نشان میدهد.
بنیادیترین امکان ایران در مقام «وطن ما» چیست؟ اینکه جهان مشترک ما باقی بماند، اینکه همچنان بتواند ما را با وجود همهی اختلافهامان کنار هم نگه دارد، اینکه بتواند نامِ درخورِ کنار-هم-بودن یا با-هم-زیستنِ «ما» باشد. مراقبت از این امکان، امروز و همیشه، شاید عالیترین تجلی وطندوستی باشد، بهویژه در این روزهای جنون و جنگ که همهی امکانها بهمراتب راحتتر از همیشه دود میشوند و به هوا میروند



