سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۱۵ خرداد, ۱۴۰۵ ۲۰:۴۵

جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۰:۴۵

آن‌سوی مرزها، این‌سوی درد: روایتِ فروپاشی و پیوند

رها ثابت سروستانی: در میان همه‌ی صداها، روایت‌های زنان بیش از همه مرا درگیر می‌کند. شاید چون سال‌هاست زندگی و مقاومت را از دریچه‌ی تجربه‌ی آنان فهمیده‌ام، یا شاید چون در صدایشان چیزی آشنا می‌شنوم، ترکیبی از شکنندگی و ایستادگی، ترس و جسارت.

روایت‌های زنان از جنگ مرا درگیر می‌کند

در شهری آرام در شمال اروپا زندگی می‌کنم؛ شهری که بزرگ‌ترین دغدغه‌اش این است که زمستان زودتر تمام شود، تا مردمش دوباره زیر نور آفتاب قدم بزنند و گرمای کم‌جانش را روی صورتشان حس کنند. من در این شهر، در دانشگاه درس می‌دهم، تحقیق می‌کنم، و زندگی‌ای دارم که از بیرون، منظم و بی‌تلاطم به نظر می‌رسد.

اما هر بار که خبری از ایران می‌رسد، این آرامش ترک برمی‌دارد.

من نه پناهنده‌ام، نه مهاجر، و نه حتی انتخاب کرده‌ام که دور از ایران بمانم. فاصله‌ام با ایران، انتخاب نبوده؛ نتیجه‌ی محرومیتی است که سال‌هاست بر زندگی‌ام سایه انداخته ، محرومیت از ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی، از حق آموزش، از حق حضور در دانشگاه. گذشته‌ای هم دارم که هنوز با من راه می‌رود: سال‌هایی از زندان، به جرم باور، به جرم اندیشه، به جرم خدمت به کودکان و زنان محروم ، به جرم آن‌که بهایی‌ام، هویتی که از همان نخستین روزهای پس از انقلاب، با سرکوب و تبعیض در هم تنیده شده است.

و این تبعیض، فقط در مرزهای ایران باقی نمی‌ماند.
گاهی احساس می‌کنم آن را با خودم حمل می‌کنم؛ بر شانه‌هایم، در نگاه‌ها، در سکوت‌ها. انگار تبعیض، جغرافیا نمی‌شناسد.

با این همه، فاصله چیزی را کم نمی‌کند.
درد، راه خودش را پیدا می‌کند.

هر بار که تصویری از سرکوب های داخل ایران می‌بینم، هر بار که خبر کشته شدن و یا اعدام انسانی را می‌شنوم، درونم فرو می‌ریزد.  و این روزها با انفجارهر بمبی ، چیزی در من هم منفجر می‌شود. با هر خانه ای که ویران میشود و با هر زخمی که بر تن کسی می‌نشیند، دلم شکافته می‌شود.

و هر بار که کسی برای دادخواهی و اعتراض به زندان می‌رود، من هم دوباره زندانی می‌شوم، در خاطره، در بدن، در زمان.

من ایران را زندگی می‌کنم، حتی از دور.
دردش را، لحظه به لحظه، می‌کشم.

ایران برای من فقط یک کشور نیست؛
رشته‌ای است که به تمام وجودم گره خورده؛ حس، خاطره، رنج، و امید
چیزی که هرگز از من جدا نمی‌شود، حتی اگر هزاران کیلومتر دورتر باشم.

با این‌که هر روز باید به مسئولیت‌های کاری‌ام برسم؛ کلاس‌ها، نوشتن، جلسات، و تعهداتی که زندگی دانشگاهی از من می‌طلبد، اما ذهنم جای دیگری است. بیشتر از هر زمان دیگری، بی‌اختیار بارها و بارها به صفحه‌ی موبایلم نگاه می‌کنم؛ انگار می‌ترسم خبری از ایران را از دست بدهم. این عادت، آرام‌آرام تمرکزم را می‌فرساید، کارهایم را نیمه‌تمام می‌گذارد، و مرا در حالتی معلق نگه می‌دارد؛ نه کاملاً اینجا، نه واقعاً آنجا.

در میان همه‌ی این آشوب درونی، چیزی هست که هنوز به آن چنگ می‌زنم، هویتم به‌عنوان یک محقق.

سال‌هاست که روایت‌ها را دنبال می‌کنم؛ صداهایی که از دل سرکوب و ستم بیرون می‌آیند، از لابه‌لای سکوت‌ها و سانسورها راه خود را باز می‌کنند. این روزها، اما، آنچه می‌خوانم جنس دیگری دارد. روایت‌هایی از زیستن زیر سایه‌ی حملات جنگی، آن هم در روزهای آغازین سال نو. تجربه‌هایی که حتی در حافظه‌ی جمعی ما، در دوران جنگ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق، به این شکل ثبت نشده بودند.

این روایت‌ها را می‌خوانم، با وسواس، با اضطراب، با نوعی نیازِ فهمیدن.

و در میان همه‌ی صداها، روایت‌های زنان بیش از همه مرا درگیر می‌کند. شاید چون سال‌هاست زندگی و مقاومت را از دریچه‌ی تجربه‌ی آنان فهمیده‌ام، یا شاید چون در صدایشان چیزی آشنا می‌شنوم، ترکیبی از شکنندگی و ایستادگی، ترس و جسارت.

هر روایت را می‌خوانم تا شاید کمی نزدیک‌تر شوم به آنچه در حال وقوع است.
تا شاید بتوانم بفهمم، نه فقط با ذهنم، بلکه با تمام وجودم، که بر مردمم چه می‌گذرد.

در میان همه‌ی روایت‌هایی که این روزها می‌خوانم، نوشته‌های ژیلا[۱] دوست عزیزم، نویسنده‌ای که حتی در دل این تاریکی هم دست از نوشتن نکشیده، برایم معنای دیگری دارد. کلمات او فقط روایت نیستند؛ امتداد گفت‌وگوهای طولانی ما هستند، همان شب‌هایی که ساعت‌ها درباره‌ی همه‌چیز حرف می‌زدیم، و بیشتر از همه، درباره‌ی سرنوشت ایران.

حالا، در این فاصله‌ی ناخواسته، چشم‌هایم بی‌قرار نوشته‌های اوست.
مدام صفحه را تازه می‌کنم، به امید اینکه شاید توانسته باشد برای لحظه‌ای به اینترنت دسترسی پیدا کند و چیزی بنویسد. هر بار که متنی از او منتشر می‌شود، انگار تکه‌ای از آن‌چه در ایران می‌گذرد، برایم قابل لمس‌تر می‌شود.

در یکی از همین نوشته‌ها، او تصویری ساخت که هنوز از ذهنم بیرون نمی‌رود، تصویری از شهری که دیگر خودش نیست، و زنانی که در دل جنگ، همچنان ایستاده‌اند؛ نه به‌عنوان قربانیان خاموش، بلکه به‌عنوان کنشگرانی که زندگی را، هرچند شکننده، ادامه می‌دهند.

او نوشته بود

دیروز، حوالی غروب، در پنجمین روز جنگ، مدت طولانی در خیابان ولیعصر تهران قدم زدم.
همان خیابانی که هر سال، در عصرهای اواخر اسفند، پر از زندگی بود

همیشه در این روزها، دستفروش‌ها بیشتر می‌شدند، به‌ویژه زنان
من هم سعی می‌کردم بیشتر از آن‌ها خرید کنم.

زنی از بیرجند می‌آمد، با آلوهای خشک رنگارنگ، قره‌قروت، و سبزی‌های خشک.
دختری جوان، روسری‌های سوزن‌دوزی‌شده‌اش را با لبخند معرفی می‌کرد و می‌گفت
با این قیمت، هیچ‌جا پیدا نمی‌کنید.”

بعضی‌ها هم وسایل هفت‌سین می‌فروختند، تخم‌مرغ‌های رنگی، رومیزی‌ها، چیزهایی که با دست خودشان ساخته بودند.

صداها در هم می‌پیچید
فروشنده‌ها، خریدارها، خنده‌ها، چانه‌زدن‌ها.
و آن جمله‌ی آشنا که بارها تکرار می‌شد
به شادی استفاده کنید.”

اما دیروز
در پنجمین روز جنگ، در سیزدهم اسفند، خیابان ولیعصر ساکت بود.
آن‌قدر ساکت که انگار ابری از اندوه روی سرم نشسته باشد.

هیچ دستفروشی نبود
فقط چند مغازه‌ی نیمه‌باز، و تقریباً هیچ مشتری‌ای

آن‌چه می‌دیدم، با خاطراتم از اسفندهای گذشته، هیچ همخوانی نداشت.

این روزها هر جا نگاه می‌کنم، دیگر شهری را که می‌شناختم پیدا نمی‌کنم.
بغضی در گلویم نشست.

آن اسفند پرجنب‌وجوش کجا رفت؟
آن همه زنانی که امیدشان به فروش شب عید بود، کجا هستند؟

حالا، زیر سایه‌ی جنگ، زندگیِ از پیش دشوارشان، چقدر سخت‌تر شده است؟

با خودم گفتم
این خانه‌ی ماست، زندگیِ ماست
چرا باید کسی آرزوی ویرانی آن را داشته باشد؟

وقتی این سطرها را می‌خوانم، فقط یک روایت نمی‌بینم
صدای شهری را می‌شنوم که خاموش شده،
و در همان حال، صدای زنانی را که هنوز، حتی در سکوت، حضور دارند.

و من، اینجا، دور از همه‌چیز،
می‌خوانم،
و سعی می‌کنم از میان کلمات،
به آن‌چه بر سر زندگیِ ما می‌آید، نزدیک شوم.

و بعد، در روز اول عید

باز هم ژیلا نوشت[۲].
درست در لحظه‌ای که سال نو باید آغاز امید باشد، او از دل آتش و جنگ، از میان صدای پدافند و اضطراب، کلماتی را بیرون کشید که بیشتر شبیه اعتراف بودند تا تبریک.

من نوشته‌اش را آهسته خواندم، انگار که هر جمله‌اش وزنی دارد که باید تحملش کنم.

او به سال گذشته برگشته بود، به لحظه‌ی تحویل سالی که با اشک آغاز شده بود. نوشته بود که چگونه، دقایقی پس از آغاز سال، برای دو دوست نزدیکش پیام فرستاده؛ از بغضی که بی‌اختیار شکسته بود، از حسی مشترک که می‌گفت سال پیشِ رو، سالی سخت خواهد بود.

سال خون
سال اشک
سال مرگ
سال آتش

و حالا، یک سال بعد، آن پیش‌بینی دیگر فقط یک ترس نبود، تجربه شده بود، با تمام سنگینی‌اش.

اما آن‌چه ژیلا را بیشتر از همه شکسته بود، فقط جنگ نبود.

چیزی دیگر بود.
چیزی که بقول خودش حتی از صدای بمب هم تلخ‌تر بود.

او از سقوط اخلاقی نوشت، از بخشی از ایرانیان، به‌ویژه آنان که دور از ایران ایستاده‌اند و از جنگ سخن می‌گویند، از مداخله نظامی استقبال می‌کنند، و حتی بر ویرانی سرزمین خود می‌رقصند.
از این‌که چگونه این تصویر، از هر انفجاری دردناک‌تر است.

وقتی به این بخش رسیدم، مکث کردم.
نه فقط به‌خاطر آن‌چه نوشته بود، بلکه به‌خاطر این‌که می‌دانستم این درد، چقدر واقعی است.

او از دوستی افغانستانی گفته بود که با ناباوری پرسیده بود
چطور ممکن است کسی ویرانی خانه‌ی خودش را ببیند و اندوهگین نشود؟

و بعد، از گفت‌وگوهایش با کسانی که جنگ را راه نجات می‌دانند.
از این «ما فرق می‌کنیم»های تکرارشونده.
از این باور عجیب که گویی تاریخ، فقط برای دیگران اتفاق افتاده است

او مثال زده بود از عراق، از لیبی، از افغانستان، از کشورهایی که هرکدام روزی امید و ثباتی داشتند، و بعد زیر سایه‌ی جنگ، به چیزی دیگر بدل شدند
و پرسیده بود
چرا فکر می‌کنید ما از این سرنوشت مستثنا هستیم؟

جملاتش آرام نبودند؛
پرسش بودند، اعتراض بودند، گاهی حتی به مرز خشم نزدیک می‌شدند
اما زیر همه‌ی آن‌ها، چیزی دیگر جریان داشت
نوعی نومیدی که هنوز نمی‌خواست تسلیم شود.

او می‌دانست که این بحث‌ها شاید بی‌فایده باشد، اما باز هم ادامه می‌داد
انگار هنوز، در جایی از دلش، امیدی کوچک باقی مانده بود، امیدی که نمی‌گذاشت سکوت کند

و در پایان، دوباره به همان لحظه‌ی اکنون برگشته بود
به نشستن زیر صدای بمباران،
به دیدن تصویر کسانی که بر ویرانی می‌رقصند،
تصویری که گفته بود هرگز فراموش نخواهد کرد

و با این‌همه،
باز هم آرزو کرده بود

نه یک معجزه‌ی بزرگ،
نه پایان ناگهانی همه‌چیز،
فقط این‌که سال تازه،
کمی ، فقط کمی کمتر سخت باشد

نه آن‌قدر که زخم‌ها فراموش شوند،
بلکه آن‌قدر که هنوز بتوان به شروعی دوباره فکر کرد.

و من، اینجا، دور از او
در شهری آرام،
این کلمات را می‌خوانم
و حس می‌کنم فاصله،
هیچ‌چیز را سبک‌تر نمی‌کند.

چند روز بعد، نوشته‌ی الهام[۳] را خواندم.

برخلاف نوشته‌های ژیلا که مرا از درون می‌لرزاند، این یکی تکانم نداد، اما چیزی دیگررا در من بیدار کرد.
حسی از امید
آرام، اما عمیق.

انگار ناگهان فهمیدم که تنها نیستم.
که در این جهان بی‌رحم، هنوز کسانی هستند که شبیه من فکر می‌کنند، شبیه من نگران‌اند، شبیه من از این همه خشونت و فروپاشی می‌ترسند.

خواندن کلماتش، بیش از هر چیز، مرا از سکوت بیرون آورد

از آن خودسانسوریِ سنگینی که این روزها، مثل سایه، همراهم شده بود.
با خودم گفتم
شاید وقتش رسیده که من هم، به اندازه‌ی او، شجاع باشم.

الهام نوشته بود، با لحنی آرام، اما برنده، که بزرگ‌ترین شکست ما، شاید نه در میدان جنگ، بلکه در جایی دیگر اتفاق افتاده است
در فروپاشی ̎ ما ̎.

همان ̎ ما ̎ یی که سال‌ها طول کشیده بود شکل بگیرد؛
در گفت‌وگوها، در تلاش‌ها برای مدنیت، در امید به همزیستی
̎ ما ̎ یی که می‌توانست پایه‌ی آینده‌ای روشن باشد،
و حالا، انگار از درون ترک برداشته است.

او از جهانی نوشته بود که در آن، رنج و مرگ انسان‌ها، به چیزی شبیه کالا تبدیل شده‌اند
از رسانه‌هایی که انتخاب می‌کنند کدام مرگ دیده شود و کدام نادیده بماند
از این‌که چگونه بعضی قربانیان به تیتر تبدیل می‌شوند،
و بعضی دیگر حتی سهمی از سوگواری هم ندارند

وقتی به این‌جای نوشته اش رسیدم، حس کردم این فقط توصیف جهان نیست
آینه‌ای است که رو به خود ما گرفته شده.

الهام نوشته بود که این منطق بیرونی، آرام‌آرام به درون ما هم نفوذ کرده است
که ما هم، بی‌آن‌که شاید بخواهیم، شروع کرده‌ایم به دسته‌بندی مرگ‌ها
به این‌که کدام زندگی مهم‌تر است، کدام سوگوارتر

و این‌جا بود که جمله‌اش در من ماند
این‌که ما، همان منطقی را بازتولید می‌کنیم که زمانی علیه آن فریاد می‌زدیم

مدتی طولانی، بعد از خواندن این بخش، به صفحه خیره ماندم.

او نوشته بود اگر جان انسان‌ها واقعاً ارزشمند است،
نمی‌توان آن را به بازی‌های قدرت، به انتقام، یا به پروژه‌های سیاسی تقلیل داد.

و بعد، از شکافی گفت که هر روز عمیق‌تر می‌شود
شکافی میان ما
میان کسانی که جنگ را راه نجات می‌دانند
و کسانی که از فاجعه‌ای بزرگ‌تر می‌ترسند

این دیگر فقط اختلاف نظر نبود،
او نوشته بود
دریایی از خون میان ما کشیده شده است.

وقتی نوشته‌اش تمام شد
احساس کردم چیزی در من جابه‌جا شده است.

نه از جنس اندوه،
بلکه از جنس تصمیم.

این‌که دیگر فقط خواننده‌ی روایت‌ها نباشم.
این‌که از پشت سکوت بیرون بیایم.
این‌که، هرچند کوچک،
در برابر این فروپاشیِ ̎ ما ̎
سهمی در بازگفتن و بازساختن آن داشته باشم.

اما وقتی دل‌نوشته‌ی آمنه[۴] را خواندم،

گویی دری پنهان، بی‌صدا، در ژرفای روحم گشوده شد

نه فقط تغییری کوچک،
بلکه گشایشی آهسته و عمیق،
مثل نوری که از شکاف تاریکی عبور می‌کند
و به ناحیه‌ای فراموش‌شده جان می‌بخشد

انگار ناگهان فهمیدم که همه‌ی این مرزهایی که ما را از هم جدا می‌کنند نام‌ها، ملیت‌ها، هویت‌ها، در برابر آن‌چه میان ما جریان دارد، چقدر ناپایدارند.
رنج،
عشق،
امید،
نگرانی،
فهمیدن…
این‌ها مرز ندارند.
این‌ها به هیچ هویتی محدود نمی‌شوند.
این‌ها، همان نیروهایی هستند که انسان بودن را معنا می‌کنند.

آمنه، زنی از افغانستان، که در ایران به دنیا آمده، در ایران بزرگ شده، و حالا سال‌هاست از آن دور است، اما هنوز نیمی از وجودش در همان‌جا مانده

روایتش را با لحظه‌ای ساده آغاز می‌کند
با فکر تمیز کردن خانه در روزهای آغاز ماه رمضان،
با همان نظم ذهنی‌ای که قبل از هر کاری، آن را در خیال می‌چیند

او مینویسد ناگهان، چیزی درونش آشوب می‌شود
موبایل را برمی‌دارد،
و جهان دیگری باز می‌شود
اخطارها، خبرها، شایعه‌ها
و خبر حمله به ایران

نوشته بود

که دلش فرو ریخت،
نه مثل شنیدن یک خبر دور،
بلکه مثل از دست دادن چیزی از خود

برای او، ایران فقط یک کشور نبود
زادگاهش بود،
جایی که در آن بزرگ شده بود،
جایی که خانواده‌اش هنوز در آن زندگی می‌کنند
نوشته بود
نیمی از من همیشه در ایران مانده است

خبرجنگ او را از درون فرو می‌ریزد

هر موشک، برایش فقط یک خبر نبود
ضربه‌ای بود که به قلبش می‌خورد

در میان این ترس، با همسرش حرف می‌زند،
به امید یافتن تکیه‌گاهی در میان این بی‌ثباتی
و بعد، صدای پدرش را به یاد می‌آورد
با آن اطمینان ساده، اما عمیق،
که ایران کشوری است که به‌سادگی از پا نمی‌افتد

این خاطره‌ها،
این صداها،
برای لحظه‌ای او را نگه می‌دارند

اما جهان بیرون، آرام نمی‌گیرد

فضای مجازی پر می‌شود از تحلیل، از قضاوت، از خشم
و ناگهان، او خودش را در میان این طوفان می‌بیند
نه فقط به‌عنوان ناظر،
بلکه به‌عنوان کسی که باید از هویتش دفاع کند

نوشته بود که وقتی از جنگ انتقاد کرده،
وقتی خواسته منصفانه نگاه شود،
با جمله‌هایی روبه‌رو شده که بیشتر از هر چیز، او را زخمی کرده‌اند

«تو افغانی هستی…»
«
به کشور خودت فکر کن…»

و من، وقتی این جمله‌ها را خواندم،
حس کردم چقدر این تجربه آشناست
این‌که چگونه، در لحظه‌های بحران،
انسان بودن،
جایش را به برچسب‌ها می‌دهد

اما آمنه، در میان این همه صدا،
چیزی را نگه داشته بود
نگاه انسانی‌اش.

او نوشته بود که مخالفت با ویرانی،
هیچ ربطی به دفاع از هیچ حکومتی ندارد
این، یک انتخاب سیاسی نیست
یک موضع انسانی است

…..

این بخش را که خواندم،
نفسی کشیدم.

در میان همه‌ی این روایت‌ها از فروپاشی،
این یکی،
روایتی از پیوند بود.

و در پایان،
او به ساده‌ترین، و شاید سخت‌ترین جمله رسیده بود

این‌که بمب،
برای هیچ‌کس،
سعادت نمی‌آورد

نه برای ما،
نه برای دیگران.

وقتی نوشته‌اش تمام شد،
مدت‌ها به این فکر می‌کردم که
چقدر آن‌چه ما را به هم نزدیک می‌کند،
نامرئی است

و چقدر آسان،
آن را فراموش می‌کنیم.

امروز بیش از چهار هفته از این جنگ گذشته است
چهار هفته‌ای که هر روزش، به‌اندازه سالی بر من گذشته.

تلخ است
نه فقط شنیدن و خواندن روایت‌های جنگ،
نه فقط این‌که چهار هفته است هیچ تماسی با خانواده‌ام در ایران نداشته‌ام،
در سکوتی که از قطع اینترنت و همه‌ی راه‌های ارتباطی زاده شده است
بلکه چیزی عمیق‌تر،
چیزی که بیش از همه مرا فرسوده است

شناختنِ دوباره‌ی آدم‌ها.

این روزها، با افکارِ دوستان، آشنایان، همکارانی روبه‌رو شده‌ام
که زمانی گمان می‌کردم
چقدر به هم نزدیکیم،
چقدر افق نگاه‌مان یکی است،
چقدر همه‌مان در یک صف ایستاده‌ایم
برای عدالت،
برای آزادی،
برای پاسداری از صلح و پرهیز از خشونت

اما جنگ،
چهره‌های دیگری را آشکار کرد

چهره‌هایی که شاید همیشه بوده‌اند،
اما من نمی‌خواستم ببینم
یا شاید زمانه هنوز آن‌ها را عریان نکرده بود

این، درسی بود که هرگز نمی‌خواستم بیاموزم
اما جنگ،
بی‌رحمانه، آن را پیش رویم گذاشت

حالا انگار
روزگار را از نو می‌آموزیم،
با الفبای جنگ

یاد می‌گیریم
نه از سر انتخاب،
بلکه از سر ناچاری.

که باید به یکدیگر گوش بدهیم
که باید تفاوت‌ها را بپذیریم، نه انکار کنیم
که باید روایت‌ها، تجربه‌ها، و اندیشه‌های هم را
با دقت، با صبوری، با صداقت بفهمیم.

می‌آموزیم که
هیچ راهی جز گفت‌وگو نیست
هیچ راهی جز با هم بودن نیست.

این‌که
یکدیگر را،
نه به‌عنوان ̎ دیگری ̎،
بلکه به‌عنوان اعضای یک خانواده ببینیم

همه‌ی این‌ها را پیش‌تر هم می‌گفتیم
در مقاله‌ها، در سخنرانی‌ها، در شعارها
اما شاید،
بیشتر شبیه واژه‌هایی بودند که خوب به نظر می‌رسند

امروز،
دیگر شعار نیستند.

امروز،
باید به شیوه‌ی زندگی تبدیل شوند
به شیوه‌ی فکر کردن
به شیوه‌ی بودن.

چون ما،
با همه‌ی زخم‌ها و تجربه‌هایی که از سر گذرانده‌ایم،
مسئول آینده‌ایم
که باید به آیندگان بسپاریم.

باید روزی به آن‌ها بگوییم
ما یاد گرفتیم
با هزینه،
با درد،
با از دست دادن

اما یاد گرفتیم.

و شما،
این راه را دوباره نروید
شما،
ادامه دهید
بهتر، آگاه‌تر، انسانی‌تر.

و جهانی بسازید
که در آن،
هیچ‌کس
بهای انسان بودنش را با رنج و ویرانی نپردازد.

بهار ۱۴۰۵/ مارچ ۲۰۲۶

رها ثابت سروستانی: دکترای مطالعات زنان، مدرس و محقق در موسسه مطالعات پیشرفته تورکو فنلاند

 

[۱]           ژیلا بنی‌یعقوب زندانی سیاسی سابق که توسط دادگاه انقلاب به‌مدت سی سال از شغل روزنامه‌نگاری ممنوع‌الکار شده است.

[۲]                                                                                                                                          نسخه اصلی متن در این لینک قابل دسترسی است.

[۳] الهام عباسلو- نسخه اصلی متن در این لینک قابل دسترسی است

[۴]   آمنه نوری – نسخه اصلی متن در این لینک قابل دسترسی است.

 

کانون زنان ایرانی

تاریخ انتشار : ۱۳ فروردین, ۱۴۰۵ ۲:۱۹ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالروز پیروزی بر نازیسم؛ هیچ نیروی اهریمنی نمی‌تواند بر مردمی متحد پیروز شود

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): همان‌گونه که اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱ با اتکای به اتحاد مردمی در برابر تجاوز ایستاد، ایران نیز در اسفند ۱۴۰۴ دچار تحولی بزرگ شد. همبستگی مردم در دفاع از میهن، که به عین دریافتند فرزندانشان در نیروهای مسلح، به اتکای پشتیبانی جامعه است که قادرند از کشورشان در برابر خطر موجودیتی دفاع کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

ترامپ، توافق با جمهوری اسلامی ایران و پیمان ابراهیم

چنین می‌نماید که زور ترامپ برای خلق «بیگ بنگ»ی نو چندان پرزور نیست.

گره «پیوستن عربستان و قطر به پیمان ابراهیم» به پایان جنگ با ایران را قطر و عربستان به کوری کشاندند.

کوری گره همزمان پیام روشنی را با خود دارد؛

بدون ایران، نظمی نو در منطقه، باختر آسیا؛ حاکم نخواهد شد.

آمریکا باید در ملاحظات سیاسی خود نقش ایران را از «تهدید» به «بازیگر ضروری» بازتعریف کند.

ایران دیری‌ست در پی شناسایی این نقش خود از سوی امریکا بوده است.

مطالعه »

گل به‌خودی فیفا در دادن میزبانی جام جهانی به آمریکا و کانادا و نادیده گرفتن تبعیض نسبت به تیم های شرکت کننده…

گودرز اقتداری: تیم ملی همانگونه که در جام جهانی ۲۰۲۲ در قطر هم هدف تظاهرات مخالفین جمهوری اسلامی قرار گرفت در این بازیها نیز با تقابل مخالفین جمهوری اسلامی بویژه طرفداران سلطنت روبرو خواهذ بود. پیش بینی ها اما انست که این بار شاید بخاطر میزبانی در امریکا و کانادا که هر دو میزبان صد ها هزار ایرانی متمایل به رضا پهلوی هستند، امکان در گیری های بیشتر محتمل‌تر است…. در دیدگاه ما اما تیم ملی تیم تمام مردم ایران است و در این شرایط که کشور هدف حملات و خسارات بی‌بدیل در تاریخ معاصر خود بوده است پیروزی تیم ملی و حمایت عمومی هم‌وطنان برای ایجاد اتحاد و هم‌بستگی ملی بیش لز پیش ضروری و مورد انتظار است. ما مانند همه هنرمندان و روشنفکران میهن تحت ستم‌مان ورزش‌کارانی که با پرچم ایران در هر میدانی مبارزه میکنند را نیز فرزند ایران و از ان خود میدانیم و پیروزی هایشان را در میدان‌های جهانی ارج می‌گذاریم.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

آن روزهای ماه

سقوط اعتبار دیپلماتیک آلمان؛ استثناگرایی استانداردهای دوگانه و رویگردانی جنوب جهانی

احزاب ناسیونالیست کرد و پروژه شکست‌خورده آمریکا ـ اسرائیل: مسئولیت‌پذیری یا ادامه سکوت؟

وقتی AI شهر ساخت عشق، خشونت و شورش آغاز شد!

آمار ۴۰ هزار کشته اعتراضات ایران از کجا آمده است؟

تنگهٔ هرمز به قدمت تاریخ کهن است