|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
روایت جنگ
حکایت من حکایت مادری است که فرزندش را در ببیی کمرا (baby camra)میبیند. فرزندم کتک خورده، پایش شکسته اما من نیستم. من در سرزمینی دور روی زمین سفتی نشسته ام. ای کاش به زمین سفت میخوردم. ای کاش روی لنج هایم در جنوب میمردم یا روی مخازن نفتم در شهران یا نه روی دودکش های پتروشیمی ام در ماهشهر.
حالا اما زنده ام. نشسته ام زل زده ام به این بیبی کمرا. کانالش را عوض میکنم اما باز هم پاهای تو شکسته است. همه جا پاهای تو را نشانم میدهند. از زوایای مختلف، بعضی روی پاهایت زوم میکنند برخی روی راست قامتی ات. برخی روی چشم هایت کلوز آپ میگیرند. خلاصه از غرب و شرق پاهای شکسته ات را در بیبی کمرای من پوشش میدهند.
آغوش من هم به کارت نمی آید که اگر میآمد هم، تمام راههای مادری کردنم بسته است. حتی نمیتوانم پرستار آن لاینت باشم که من یاد نگرفته ام مجازی پرستاری ات کنم حتی نمیتوانم به کسی زنگ بزنم بیاید مراقبت باشد که همه نیستند.
من مادری دور از فرزند هزاران ساله ام هستم. فرزندم زخمی است. نه پروازی که مرا پرت کند نه جاده ای که مسیر را نشانم دهد نه آبی که موجش مرا بکشاند. راهی نیست به سوی مادری کردنم. من را برای مادری کردنم راه نمیدهند.
چه سخت تر از آنکه عزیزت زخم خورده باشد آن هم زخم خورده آدمهایی که یک زمانی فک و فامیلت بودند.
حالا همین فک و فامیل زخم های تنت را میبینند، تماشا میکنند بدون هیچ مرهمی نظاره گرند که خودت جوش بخوری و دوباره سرپا شوی.
یک عده ای شان هم که تیشه بر ریشه ات زدند با دستان خودشان.
از همان اول، از همان ۴۰ روز کذایی که ریختند روی سرت میدانستم از فک و فامیل آبی گرم نمیشود. تو تنها ماندی مادر جان. آبی که گرم نشد هیچ طلب سیل کردند برای باطل کردنت.
رهی معیری هم اشتباه گفت در اصل میخواست بگوید:
پیکر پور وطن دانی چرا خم گشته است
زان که مشتی اجنبیخواهاند، سربار وطن
مادر جان ولی یادت نرود آدمی از جماعتی که خیرشان کم و شرشان بی شمار است دوری میکند. تو هم پاهایت را آتل ببند تا خودم را برسانم.
نکند فکر کنی بی مادر شدی. بی مادر نشدی دلبندم. من اینجا نشسته ام برایت لالایی میخوانم. من نشسته ام با بالشی خالی روی پاهایم.



