جنگ اسراییل و ایالات متحده با ایران به سرعت در حال تغییر شکل چشمانداز اقتصادی جهان است. اختلالات در تنگه هرمز – که تقریباً ۲۰٪ از جریان انرژی جهانی از طریق آن عبور میکند – باعث افزایش شدید قیمت نفت، هزینههای سوخت و بیثباتی عرضه در سراسر قارهها شده است. آسیا که به شدت به انرژی خلیج فارس وابسته است، در حال حاضر کمبودهایی را تجربه میکند، در حالی که اثرات موجی در سراسر اروپا و ایالات متحده در حال گسترش است. با تشدید مشکل تامین انرژی، رونق اخیر در سرمایهگذاری هوش مصنوعی – که قبلاً یک نیروی تثبیتکننده در بازارهای مالی بود – با فشار ناشی از افزایش هزینههای انرژی روبرو است. نتیجه، همگرایی عواملی است که تابآوری اقتصادی را کاهش داده و احتمال بیثباتی طولانیمدت را افزایش میدهد. ترکیبی از افزایش قیمتها و افزایش بیکاری از نظر تاریخی در دورههای گذار ساختاری اقتصادی و سیاسی پدیدار میشود.
با افزایش قیمت انرژی و فشار بر زنجیرههای تأمین، خطرات فراتر از اقتصاد گسترش مییابد. فشار تورمی، رکود احتمالی و افزایش تنشهای ژئوپلیتیکی، چشمانداز یک بحران سیستماتیک گستردهتر، از جمله بیثباتی سیاسی و تشدید خطر برخورد های بیشتر نظامی را افزایش میدهد. این بحران بر همه مناطق به طور یکسان تأثیر نخواهد گذاشت. در ایالات متحده، تولیدکنندگان انرژی ممکن است از قیمتهای بالاتر منفعت ببرند، اما خانوارهای طبقه کارگر – به ویژه آنهایی که به رفت و آمدهای طولانی وابسته هستند – با فشار مالی قابل توجهی روبرو خواهند شد.
در کشورهای جنوب جهان، نتایج متفاوت خواهد بود. کشورهایی که در زیرساختهای انرژی تجدیدپذیر سرمایهگذاری کردهاند، ممکن است مقاومتر باشند، در حالی که آنهایی که به واردات سوخت فسیلی وابسته هستند، با آسیبپذیری حاد مواجه هستند. اروپا با یک چالش متمایز روبرو است: چندپارگی. تأثیرات اقتصادی در کشورهای مختلف به طور قابل توجهی متفاوت است و منعکس کننده تفاوتها در سیاست، ساختارهای بازار و پویاییهای سیاسی است. این ناهمگونی ممکن است اختلافات را در اتحادیه اروپا عمیقتر کند. پیامدهای ژئوپلیتیکی و سیستمی این جنگ همچنین اجزای کلیدی سیستم مالی جهانی را مختل میکند. اقتصادهای خلیج فارس – که در بازارهای هوانوردی، مالی و انرژی محوریت دارند – دچار اختلال شدید شدهاند. این امر شبکههای اقتصادی گستردهتر مرتبط با دلار آمریکا و جریانهای سرمایه جهانی را تضعیف میکند.
آنگونه که یانیس واروفاکیس در گفتگو با کریس هچز میگوید: “بحرانهای اقتصادی با این وسعت اغلب پیامدهای سیاسی ایجاد میکنند. افزایش هزینههای زندگی، بیکاری و عدم اطمینان میتواند اعتماد عمومی به نهادها را از بین ببرد و زمینه مساعدی برای افراطگرایی سیاسی فراهم آورد. از نظر تاریخی، چنین شرایطی گرایشهای اقتدارگرایانه را تقویت کرده است. دولتهایی که با فشار اقتصادی مواجه هستند، ممکن است برای حفظ کنترل به قدرت اجرایی گستردهتر، تضعیف آزادیهای مدنی و افزایش اقدامات قهری متوسل شوند.”
چند سال قبل در مقاله ای در کار نوشته بودم که امپراطوری ها در قرون اخیر عمدتا خصایص مشترکی داشته اند: ۱- تمرکز قدرت در آنها در یک دولت مرکزی بوده است. ۲- قدرت نظامی چشمگیری داشته اند و توانسته اند نظم را در سرزمین های تحت کنترل اعمال کنند، ۳- کنترل امور مالی و سیستم دارایی و بانکی گسترده ای بر عهده داشته اند و واحد ارزی شان مبنای مبادلات تجاری در جهان بوده ۴- زیر ساخت های ارتباطی بویژه آبراه ها را کنترل می کرده اند. مضاف براین امپراطوری ها از مراحل تقریبا مشابه پنج گانه ای از اوج تا نزول عبور میکنند; ۱- مرحله فتوحات و گسترش سرزمینی; ۲- دوره تثبیت اقتدار; ۳- مرحله بلوغ و رشد درونی امپراطوری در محدوده تحت کنترل خود; ۴- گسترش بیشتر از توان و امکانات اقتصادی و نظامی و آغاز پیدایش تَرَک های درونی; و سرانجام ۵- اضمحلال، چند پاره شدن و فروپاشی.
پس از انقلاب صنعتی امپراطوری بریتانیا این مراحل را عمدتا طی کرده و مدتها تنها امپراطوری قابل اعتنا در جهان بود. ان امپراطوری لندن را به مثابه مرکز اقتصادی و بانکی جهان در آورده، نیروی دریایی اش و نظامیگری بریتانیا توانست کشورهای بسیاری را از اروپا تا شرق آسیا و آفریقا به زیر کنترل در آورد و پوند استرلینگ عملا واحد ارزی جهان و زبان انگلیسی عامل انتقال کنترل در سرزمین های مستعمره بود. این تسلط تا کمی بعد از جنگ جهانی دوم در اختیار بریتانیا بود بطوریکه ادعا میشد هیچگاه آفتاب بر پرچم بریتانیا غروب نمیکند.
در سالهای میانی دهه ۱۹۵۰ میلادی اما بریتانیا با چالش بزرگی برای کنترل کانال سوئز روبرو شد. در ۲۶ ژوئیه ۱۹۵۶، جمال عبدالناصر، رئیس جمهور مصر به پیروی از جنبش ملی کردن نفت وسیله دکتر مصدق در ایران، کانال سوئز را که قبلاً توسط بریتانیا و فرانسه کنترل میشد، ملی اعلام کرد. این کانال، مدیترانه را به دریای سرخ متصل و سهم عمدهای از عرضه نفت اروپا و تجارت جهانی را مدیریت میکرد. از همین رو کنترل بر آن مدتها برای نفوذ ژئوپلیتیکی بریتانیا و فرانسه محوری بود.
اقدام به ملیسازی وسیله عبدالناصر، بحران سوئز را برانگیخت. در اکتبر ۱۹۵۶، اسرائیل به صحرای سینا حمله کرد و به دنبال آن مداخله نظامی هماهنگ بریتانیا و فرانسه با هدف بازپسگیری کنترل کانال انجام شد. با وجود موفقیتهای نظامی اولیه، این عملیات تحت فشار شدید ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی و همچنین محکومیت در سازمان ملل متحد، شکست خورد. مصر کنترل کانال را حفظ کرد و نفوذ بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه به شدت کاهش یافت. این بحران، و موفقیت مصر استعمارزدایی را تسریع کرد و بر امپراطوری بریتانیا نقطه پایان گذاشت.
در نیمه دوم قرن بیستم و بدنبال جنگ جهانی دوم که زخمهای عمده ای بر چهره اروپا و آسیا داشت، امپراطوری نوظهوری که در هر دو جنگ جهانی از صحنه عینی جنگ بهدور مانده بود و بالطبع از خسارات و صدمات جنگ لطمه ندیده بود وارد معادلات جهانی شده و با برتری نظامی و امکانات صنعتی دست نخورده اش به تنها امپراطور نسل های بعدی جهان تبدیل شد. ایالات متحده در هشت دهه بعد از جنگ توانست تمام المانهای متشخص امپراطوری ها را که در بالا ذکر کردیم ایجاد نماید. بانک ها و سیستم اقتصادی متمرکزی را برقرار ساخت و مرکز تجارت و بانکداری جهان را از لندن به نیویورک اتنتقال داد، دلار جایگزین پوند شد و قدرت نظامی خود را گسترش داد. ارتش آمریکا به پشتیبانی اقتصاد صنعتی گسترده آن توانست به ارتش امپراطوری تبدیل شود که در صدها پایگاه در پنج قاره جهان مستقر شده اند. نیروی دریایی ایالات متحده اکنون در همه جا حضور دارد و کنترل گذرگاه های تجاری مهم جهان را از پاناما تا جبل الطارق و باب المندب و کانال سوئز در اختیار دارد.
مقایسه آنچه اکنون در تنگه هرمز در جریان است با آنچه در موقعیتهای تاریخی مشابه رخ داده است نشان میدهد که در مورد جنگ آمریکا و اسراییل علیه ایران نیز تقریباً توافق جهانی وجود دارد که همه چیز به این بستگی دارد که چه کسی تنگه هرمز را کنترل میکند. ری دالیو نویسنده کتاب «اصول برخورد با نظم جهانی در حال تغییر» در یادداشتی در شبکه ایکس (تویتر سابق) بدینگونه اظهار میکند: ” کنترل تنگه هرمز توسط ایران برای استفاده به عنوان سلاح، نشانهای واضح از این است که ایالات متحده قدرت اصلاح این وضعیت را ندارد. عواقب اجازه دادن به ایران برای بستن مهمترین تنگه جهان، که حق عبور از آن باید به هر قیمتی تضمین شود، برای ایالات متحده، متحدانش در منطقه (بهویژه متحدان خلیج فارس)، کشورهایی که بیشترین وابستگی را به جریان نفت آن، اقتصاد جهانی و نظم جهانی دارند، بسیار مخرب خواهد بود. واقعیت آن است که این شرایط نا مطلوب را نیروی متهاجم اسراییل و آمریکا با اتکای به فرضیات غیرواقعی از چگونگی رسیدن به برد و علیرغم هشدار های مکرر کارشناسان و حتی دستگاه های امنیتی غربی، خودشان آغاز کردند. اگر دونالد ترامپ و ایالات متحده در این مرحله از جنگ پیروز نشوند – که در آن پیروزی به سادگی با این معیار سنجیده میشود که آیا آنها میتوانند عبور ایمن از تنگه هرمز را تضمین کنند یا خیر، این تصور ایجاد خواهد شد که آنها باعث ایجاد وضعیت فاجعهباری شدهاند که نمیتوانند آن را اصلاح کنند. دلیل اینکه ایالات متحده کنترل هرمز را به دست نمیگیرد هر چه باشد – چه به این دلیل باشد که نگرانی از عواقب سیاسی که ترامپ و حزب او را پیش از انتخابات میاندورهای پیش رو تهدید میکند و او از این موضوع میترسد، چه به دلیل عدم تمایل او و رأیدهندگان آمریکایی برای تحمل تلفات جانی و مالی مورد نیاز برای پیروزی در این جنگ، چه به این دلیل که ایالات متحده قدرت نظامی لازم برای به دست آوردن و حفظ کنترل را ندارد، و چه به این دلیل که او نمیتواند کشورهای دیگر را در یک کنسرسیوم برای باز نگه داشتن این تنگه گرد هم آورد – فرقی نمیکند. رئیسجمهور ترامپ و ایالات متحده بازنده اصلی این صحنه خواهند بود.” او سپس نتیجه میگیرد که ” اگر ایالات متحده به این طریق شکست بخورد، خطر قابل توجهی وجود دارد که از دست دادن کنترل هرمز برای ایالات متحده همان چیزی باشد که بحران کانال سوئز برای بریتانیای کبیر (در سال ۱۹۵۶) و شکستهای مشابه برای امپراتوری هلند در قرن ۱۸ و امپراتوری اسپانیا در قرن ۱۷ بود.”
ایالات متحده درست مشابه سوابقی که نام برده شد با درگیر شدن در نبرد ها و مناطق مختلف جهان عملا عمق استراتژیک خود را کاهش داده و با توسعه ای بیشتر از توان و امکانات اقتصادی و نظامی خویش عملا وارد فاز نهایی از مرحله جهارم اضمحلال امپراطوریها شده است که در اغاز این مقاله به ان اشاره شد. در این باره باید افزود که قرارداد مابین عربستان سعودی و ایالات متحده که در سال ۱۹۷۵ وسیله هنری کیسینجر وزیر خارجه نیکسون و سلطان عربستان امضا شده بود مقرر میکرد که تا پنجاه سال همه فروش های نفتی عربستان باید به دلار آمریکا صورت گیرد. این قرار در دسامبر ۲۰۲۵ منقرض شد ولی در طی این پنج دهه که بزرگترین تولید کننده نفت جهان مجبور بفروش با آن بود، عملا اوپک و سایر کشورهای عضو را هم مجبور به دریافت مابهازای فروش نفت به دلار کرده بود. در تاکید بر اینهمانی شرایط آمریکا توجه را باید به بازی تاکتیکی اخیر ایران در مورد اجازه عبور کشتی های نفتی که محموله انها با یوان(واحد پولی چین) خریداری شده جلب کرد. بدیهی است که چنانچه این روند ادامه یابد، ظهور قدرت اقتصادی چین نیز مزید بر علت در تسهیل و سرعت بخشیدن به این اضمحلال خواهد بود.
نکته پایانی در این یادداشت مربوط به اخباری است که در همین اخر هفته منتشر شده و نقل محفل رسانه های غربی است. وزیر جنگ ایالات متحده و فرماندهی ارتش این کشور اطلاع داده اند که یک ناو نیروبر عظیم با پنج هزار تکاور دریایی آمریکایی که در شرق دور برای دفاع در مقابل تحرکات احتمالی چین و کره شمالی مستقر بوده اند، بسمت ایران و خلیج فارس حرکت کرده اند. این حرکت سوال های جدی در رسانه های آمریکایی ایجاد کرده است. أولا در آغاز جنگ ترامپ تاکید عمده داشت که هیچ پوتینای بر روی خاک ایران گذاشته نخواهد شد. ترامپ اخیرا با توجه به بستن تنگه هرمز وسیله ایران ادعا کرده است که اگر لازم باشد چندین جزیره را از ایران اشغال خواهد کرد تا بتواند کشتیرانی در تنگه هرمز را خودش کنترل کند. ولی کنترل این جزایر برای برداشتن تهدید ایران کافی نیست، چون علاوه بر توان مینگذاری دریایی، ایران هنوز تمام سواحل شمالی خلیج فارس را ار جمله در محدوده تنگه هرمز در اختیار خواهد داشت و بازهم میتواند عبور کشتیهای نفتی را زیر آتش بگیرد.
با این ترتیب گام به گام بیشتر روشن میشود که این نوع اهداف بدون اشغال سرزمینی مناطق جنوبی ایران همچنان غیر ممکن است. بنابرین هر بدیلی را که آمریکا در نظر بگیرد باز تهدیدی از طرف ایران میتواند آن را بینتیجه سازد. در نهایت این افزودن نیروها میتواند به نتیجه ای برسد که بسیاری از کارشناسان نظامی وزارت جنگ و ارتش ان کشور دائما تکرار میکرده اند، که مساله ایران راه حل نظامی ندارد. اشغال سرزمینی کل ایران به نیرویی بیش از یک میلیون سرباز نیاز دارد. برای پیروزی در عراق نزدیک به ۳۵۰ هزار نفر سرباز آمریکایی و ناتو لازم بود با این وجود که ارتش عراق هیچ مقاوتی هم نکرد که در مورد ایران بالطبع از هر حیث متفاوت است.
اقتصاد و جامعه ایالات متحده در همین حد هم بوضوح از این جنگ حمایت نمیکند. وحشت از پاگذاشتن در جنگ طولانی مدتی مانند عراق که ترامپ با نقد هر روزه آن در کمپین های انتخاباتی اش تا کنون دوبار به کاخ سفید وارد شده است، کافی است تا برای همیشه آرزوهای نه فقط او بلکه کل اردوگاه آمریکا را دوباره بزرگ کنیم (ماگا) را به قعر تاریخ بفرستد.
با عنایت به تمام نکات پیش گفته و با توجه به خسارات وارده به زیرساخت های اجتماعی و تلفات انسانی در این جنگ بیحاصل و غیرقابل توجیه، لزوم به تکرار نیست که دولت پزشکیان، سیاستمداران و جامعه مدنی ایران در این مقطع حساس مهمترین وظیفه اشان انست که حاکمیت و میدان را برای مذاکره هر چه سریعتر ولی اندیشمندانه دعوت کنند. الان و در شرایطی که ایالات متحده و شخص ترامپ به پایان ریسمانی که نتانیاهو و عاملان باصطلاح ایرانی او بدستش داده اند نزدیک شده است، برای گرفتن امتیازات گام به گام و تضمین های لازم برای پیمان عدم تجاوز، لغو تهدیدها و دریافت غرامت خسارات وارده بهترین زمان است. “پذیرش شکست” از طرف متهاجم به کشور ما تنها یک پذیرش لفظی است و ارزش عینی ندارد، مهمتر اما تحمیل این توافق و حفظ کنترل هرمز است که به واقع شکست در عمل بوده و میتواند به پایان امپراطوری ایالات متحده بیانجامد، همانگونه که موفقیت مصر در حفظ کنترل کانال سوئز نقطه پایانی بر امپراطوری بریتانیا گذاشت.



