سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۳۰ مرداد, ۱۴۰۵ ۰۲:۲۴

جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۲:۲۴

با شاعران «آبان ۱۳۹۴»

- سياوش کسرائی: برجاده های جهان
- اسماعيل خوئی: غزلواره
- ويدا فرهودی: الا ای اهل بی تابی ...
- نصرت رحمانی: پائيز چه زيباست
- رحمان: دلم با تو می آيد

Getting your Trinity Audio player ready...

 

بر جاده های جهان

سیاوش کسرایی

امروز عاقبت
همسایگان ساده دل ما
این خیل فارغ از همه غوغای باب روز
رفتند ناگزیر
از شهر کودکی و جوانی و کارشان
شهر تبارشان
کندند از آنچه بود همه یادگارشان
رفتند
با باری از شکسته دلی‌ها
با یک دو صندلی
با رختخواب و تکه فرشی و بقچه‌ها
با خرت و پرت‌های فراوان
با گریه نهفته بعضی
و اشک بچه‌ها
یک‌سر تمام روز
غوغای چرخ گاری و آوای الوداع
داد طنین تلخ
در ذهن من هنوز
امشب سرای خالی همسایگان ماست
تاریک همچو گور
جام سیاه پنجره‌هاشان
چون چشم‌های غم
در ما نشاط روشنی روز رفته را
خاموش می‌کند
اما چه زود شهر گرفتار
پروردگان دامن خود را
بی‌هیچ درد و داغ فراموش می‌کند
یک عمر ساختن
آن‌گه به جا نهادن و رفتن به هیچ و پوچ؟
آخر چه می‌رود
بر این جهان که در همه جاده‌های آن
هنگامه‌های بی سر و سامانی است و کوچ؟

***

 

غزلواره 

اسماعیل خویی 
ببین، ببین چه شتابی دارد ماه! 

ببین که با چه تلاشی 

                ابرهای فروباریده را 

                              از سرِ راه اش پس می زند! 

گمان کنم 

که باز وعده ی دیداری دارد 

با برکه ای زلال، 

که در همین نزدیکی ست 

و در هوای شُسته ی این شامگاه نفس می زند. 

ببین: 

افق دچارِ آتش سوزی ست؟ 

یا که، 

    نه، 

با رشته های سرخ اش، 

                     باز هم شفق 

بر پرده های ابر گرمِ حاشیه دوزی ست؟ 

به به! 

این آسمان 

از پُشتِ شیشه های پنجره ی بسته هم تماشایی ست. 

امّا، 

حیف! 

این خانه باز دوزخِ تنهایی ست. 

چه قدر، 

      آه، 

چه قدر باز من دل ام هوای تو کرده ست! 

پایم نمی کشد، 

          ورنه 

از این ملالخانه گریزان می شدم. 

دست ام نمی رسد، 

ورنه،به ماه آویزان می شدم، 

و بی درنگ سوی تو می آمدم. 

هیچ آشنا ندارم 

چندین دلآشنا که تویی. 

ای دوست! 

شب خوش: 

در هر کجا که تویی! 

 

***

 

الا ای اهل بی تابی … 

ویدا فرهودی 

 منم دیوانه در گفتن که بس تلخ است خاموشی 
نشستن گوشه ای تنها پذیرای فراموشی 

چه زیبا بود دورانی، که قدرش را نمی دانی 
همان وقتی که می جستی مرامت را به چاووشی 

در آن دم اهل میهن را، تو بودی هم صدا اما 
بریدت فکر عصیانگر که در آن سخت می کوشی 

دلم تنگ است از دردی که می کاود به نا مردی 
طنین سرخ ایمان را ، به قصد زردِ بیهوشی 

رسیده مرگ رویایت، شکسته بالِ پروایت 
چه می شد واژه ای شیرین ز کام شوق بنیوشی! 

گذشته می برد بنگر تورا تا ورطه ای کاخر 
به رغم رسم دیرینت، به کارعشق بخروشی 

تورا رانـَد به حیرانی، و هستی را به ویرانی 
مگر عریان شوی از خود و رخت دیگران پوشی 

الا ای اهل بی تابی، نبینم نوبتی خوابی! 
خوشا بالیدنِ ذهنت، خوشا ایام چاووشی 

وطن بس چون تو می خواهد ولیکن در مداراها 
ببین آمال میهن را،مبادایش که بفروشی 

زمان بنگر که بس تنگ است، ستم با عشق در جنگ است 
و رسم خفتگی ننگ است، مبادایت فراموشی!!! 

***


پاییز چه زیباست

نصرت رحمانی

پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایه باریک
هشتی شده تاریک
رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی ماه ابر اگر پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند نی لبک آرام
تا سرو دلاران برقصد
پر شور
پر ناز بخواند
شبگیر سردار
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است
تا باز کند ناز و دود گوشه دنجی
آنگاه بپیچند
لب را به لب هم
آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
پاییز دو چشم تو چه زیباست
سرمست لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه من نیستی امشب
من دیده به چشمان تو بستم
هر عکس تو از یک طرفی خیره برویم
این گوید
هیچ
آن گوید
برخیز و بیا زود بسویم
من گویم
نیلوفر کم رنگ لبت را
با شعر بگویم با بوسه بشویم
ای کاش
ای کاش
آن عکس تو از قاب دراید
همچون صدف از آب براید
ای کاش
جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی
آنگاه بتو پیرهن از شوق بدری
از شور بلرزی
دیوانه همه شوق همه شور
بیگانه پریشیده همه قهر
همه نور
بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
آنگاه زنم پرده به یکسو
گویم که
من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که
نه … آنجا
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
آنگاه بپاییز
هر برگ که از شاخه ی جانم به کف باد روان است
هر سال که از عمر من اید به سر انجام
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر
از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت
من ، هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
آن دختر همسایه لب نرده ایوان
می خواند با ناله ی جانسوز
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم
آنگاه بسایند تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
من نیز بخوانم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
چه زیباست

***

 

دلم با تو می آید

رحمان

دلم با تو می آید

بعد از این همه سال

قرار ما این نبود

خودت هم می دانی،

من بِبُرم..!

تو به راه بروی..

حالا که راه افتادی

به (راه) برو

می دانم، طفره نمی روی به مقصد

به راه که می روی

دلم با تو می آید

*

جشنی با شکوه در غروبی غمگین

بر پاست..

دلنشین می خوانی..

از خاطره های تلخ و شیرین،

 مانده بر جا

می گویی که نمی خواهی

سی و هفت سال..تا کی؟

شاید هم به درازای قرن ها..

پر پر شدند، این همه گل ها

چه گلی بر سر ملت زدند..؟

*

من را به کجا دعوت می کنی

به بهشت دروغین، منزلگاهی در وانفسا

که پر از آدم و حواست

و درخت سیب

که باز شیطان فریبم دهد

و یا مدینه فاضله ای

در ناکجا آباد کارتن خواب ها

و شهر شلوغ کودکان کار

و طولانی ترین صف بیکاران

که از خستگی روز شبها

در هوای طلوع..

با خمیازه به خواب می روند

*

من که کمونارهای پاریس

یادم نرفته…

و به جای ده روز

هفتاد و دو روزی که

دنیا را تکان داد.

خودت هم می دانی

چقدر شعر مانیفست را خواندیم

رخصت بده برادر

چه شده باز من را

به بازی های شیطانی

در چهارسوی این شهر

به دموکراسی ناب بورژوازی

در شبی تاریک می خوانی…؟

*

بیا از خیابان برگردیم خانه

شاید نقشه راه را

در مسیر فلسطین بیابیم

نمی دانم چرا ابو عمار

زودتر از پرز به خواب رفت

مگر تهران به خواب رفته بود

و یا به سفر..

آن همه چماق به دست شهرستانی

در خیابان ها صف کشیده بودند

لایه در لایه

چند لایه…

صف کشیده بودند

حتم دارم، تو هم می دانی

اسم شعبان بی مخ هم

به گوششان نخورده

*

من که دلم به راهه

می دانم طفره نمی روی به مقصد

به راه که می روی

دلم با تو می آید

***

 

بخش : شعر
تاریخ انتشار : ۱۰ آبان, ۱۳۹۴ ۱۰:۱۴ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

«طرح مقابله با نفوذ»؛ توطئه‌ای سازمان‌یافته برای سرکوب جنبش دموکراسی‌خواهی

هیئت سیاسی-اجرایی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت): سازمان ما تصویب کلیات این طرح را «فاجعه‌ای دیگر در نظام حقوقی کشور» دانسته و ضمن مخالفت با آن، تصویب این طرح را ادامه و تشدید رویکردی می‌داند که در «قانون تشدید مجازات جاسوسی» نیز دنبال شده است؛ قانونی که در یک سال گذشته مبنای صدور احکام سنگین و اجرای احکام اعدام در شماری از پرونده‌ها قرار گرفته است.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

انقلاب مشروطیت و سایه آن بر ایران امروز

شهناز قراگزلو: مشروطه را نباید صرفاً رویدادی متعلق به گذشته دانست، بلکه باید آن را نقطه آغاز گفت‌وگویی ناتمام درباره حکومت قانون در ایران تلقی کرد. شاید مهم‌ترین درس آن نیز همین باشد که هیچ نظام سیاسی، صرف‌نظر از آنکه قدرت در دست شاه، روحانیت یا هر نهاد دیگری باشد، بدون محدود شدن قدرت، استقلال نهادهای قانونی و پاسخ‌گویی در برابر شهروندان، به آزادی و ثبات پایدار دست نخواهد یافت.

مطالعه »

یک ایران، یک ملت و یک ترازنامه…

گودرز اقتداری: نوشته‌ای در فضای مجازی منتشر شده است که با این مطلع آغاز میشود: «ما یک ایران نداریم. دو ایران داریم! یک ایرانِ جهان سومی که از کشورهای منطقه عقب افتاده است، نه برق دارد، نه آب دارد، نه صنعت قابل توجهی دارد، نه زیر ساخت قابل اتکایی دارد و علاوه بر آن همه نخبگان‌اش نیز در حال فرار از کشور هستند و این ایران رو به قهقرا در حرکت است. یک ایرانِ دیگر هم وجود دارد که ۹۵ درصد جمعیت آن باسواد است و در بین ۲۰ کشور اول جهان در تولید علم قرار دارد و در تربیت متخصص از پزشکی گرفته تا مهندسی علوم روز جهان همچون نانو، رباتیک، ژنتیک، هسته‌ای و … سرآمد کشورهای منطقه است» یادداشت زیر در پاسخ به آن برداشت نوشته شده است.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

سه کودتای « ارزان » و « آسان » در تاریخ معاصر ایران !!!

سقوط تاریخی مصرف مواد غذایی در ایران

کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷ مصداق جنایت علیه بشریت است

سران کشورها و دولت‌های اروپایی پروژه شهرک‌ سازی اسرائیل را محکوم کردند

تفسیرها پیر می‌شوند

۲۸ امرداد سالروز درگذشت آذَر اَندامی