|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
جنگ تنها با انفجار، آوار و ویرانی آغاز نمیشود. نخستین قربانی آن، زندگی روزمره است؛ همان نظمی که انسانها بر پایه آن برای فردا برنامهریزی میکنند و با اطمینان از تداوم زندگی، آینده را تصور میکنند. پیش از آنکه ساختمانها فروبریزند، احساس امنیت فرو میریزد و پیش از آنکه آمار کشتهها منتشر شود، زندگی عادی از هم میپاشد.
به همین دلیل، تاریخ جنگ را نمیتوان فقط با نقشه عملیات، شمار تلفات یا جابهجایی نیروها روایت کرد. در کنار این تاریخ رسمی، تاریخ دیگری نیز وجود دارد؛ تاریخی که کمتر دیده میشود و قهرمانانش نه فرماندهان نظامی، بلکه کسانی هستند که در دل ویرانی، امکان ادامه زندگی را حفظ میکنند. آنان که از کودکی وحشتزده مراقبت میکنند، کنار بیماری که توان فرار ندارد میمانند، برای همسایه بیپناه سقفی پیدا میکنند، کرامت جانباختگان را پاس میدارند یا سفره خود را با خانوادهای آواره قسمت میکنند. اگر جنگ سیاست مرگ را آشکار میکند، این کنشها سیاست زندگی را نمایندگی میکنند.
در روزهای حمله اسرائیل و آمریکا، چنین صحنههایی کم نبود، هرچند کمتر در قاب رسانهها دیده شد. زنانی که در آسایشگاهها کنار بیماران روانی ماندند و اجازه ندادند اضطراب و آشفتگی آنان را بیپناهتر کند؛ زنانی که همراه روانشناسان و مشاوران، کودکان و خانوادههای آسیبدیده را در عبور از ترس و سوگ همراهی کردند؛ زنانی که در غسالخانهها، در کنار دیگر کارکنان، کرامت جانباختگان را پاس داشتند؛ داوطلبانی که به تخلیه خانههای در معرض خطر یاری رساندند و شهروندانی که بیهیاهو خانه، خودرو یا امکانات خود را با دیگران قسمت کردند. اینها روایتهای قهرمانی به معنای متعارف نیستند؛ روایت کسانیاند که در میانه ویرانی، از ادامه زندگی و کرامت انسان پاسداری کردند. اگر این تلاشهای خاموش نبود، تابآوری جامعه نیز بهمراتب شکنندهتر میشد.
آنچه این تجربههای پراکنده را به هم پیوند میدهد، چیزی است که نظریهپردازان فمینیست آن را «بازتولید اجتماعی» مینامند؛ مجموعه فعالیتهایی که امکان تداوم زندگی را فراهم میکنند. تهیه غذا، نگهداری از کودکان، مراقبت از سالمندان، رسیدگی به بیماران، حمایت روانی، حفظ پیوندهای عاطفی و حتی فراهم کردن امکان سوگواری، همگی بخشی از این حوزهاند. این فعالیتها معمولاً نه در محاسبات اقتصادی دیده میشوند و نه در تاریخنگاری جنگ، زیرا نگاه مسلط، قدرت، تولید و نبرد را در مرکز توجه قرار میدهد. اما هر بحران بزرگی یادآوری میکند که جامعه بدون این کارهای به ظاهر «نامرئی» قادر به ادامه حیات نیست.
در اینجا تأکید بر نقش زنان به معنای انحصاری یا ذاتی دانستن «سیاست مراقبت» نیست. مراقبت، همواره حاصل مشارکت زنان و مردانی است که در شرایط بحرانی مسئولیت حفظ زندگی را بر عهده میگیرند. با این حال، تمرکز این نوشتار بر زنان از آن روست که تجربههای تاریخی و پژوهشهای اجتماعی نشان میدهد آنان، به واسطه تقسیم اجتماعی کار، نقشهای خانوادگی، فعالیتهای محلی و مشارکت در شبکههای داوطلبانه، سهمی برجسته در سازماندهی، تداوم و بازتولید این فعالیتها داشتهاند. بنابراین، مسئله نه تفاوتی طبیعی میان زنان و مردان، بلکه جایگاه متفاوتی است که ساختارهای اجتماعی برای آنان رقم زده است.
در بسیاری از بحرانها، زنان بیش از دیگران در این عرصه حضور دارند. این حضور نه به دلیل ویژگیهای ذاتی یا «غریزه مراقبت»، بلکه نتیجه تقسیم تاریخی کار، تجربه زیسته و نقش اجتماعی آنان در خانواده، محله و فعالیتهای داوطلبانه است. زنان طی دههها در موقعیتهایی قرار گرفتهاند که آنان را به ایجاد شبکههای اعتماد، سازماندهی کمکهای محلی و حمایت از گروههای آسیبپذیر نزدیکتر کرده است. بنابراین، پررنگ بودن نقش آنان در بحرانها بیش از آنکه پدیدهای طبیعی باشد، محصول ساختارهای اجتماعی است.
این تفاوت را میتوان در جایگاه زنان در ساختار رسمی امداد رسانی حکومتی نیز مشاهده کرد. هرچند زنان در عملیات امدادرسانی حضوری چشمگیر داشتهاند، اما سهم آنان در سطوح تصمیمگیری، سیاستگذاری و مدیریت کلان بحران همچنان محدود بوده است. در ساختارهای رسمی و حکومتی ، زنان اغلب در مقام مجری و ارائهدهنده خدمات دیده میشوند، نه بهعنوان تصمیمگیرنده یا طراح سیاست. به بیان دیگر، حضور آنان بیشتر به اجرای سیاستها محدود میشود تا مشارکت در تدوین آنها. در مقابل، در شبکههای غیررسمی همیاری، زنان تنها مجری نیستند؛ آنان شبکههای اعتماد را شکل میدهند، نیازها را شناسایی میکنند، منابع را سازمان میدهند، میان خانوادهها و محلهها پیوند برقرار میکنند و در عمل بخشی از فرآیند تصمیمگیری را نیز بر عهده میگیرند. این تفاوت نشان میدهد که بخش مهمی از ظرفیت اجتماعی زنان نه در ساختارهای رسمی و حکومتی، بلکه در عرصههای خودجوش و مدنی بروز پیدا میکند.
با این حال، این پرسش همچنان باقی است که چرا بخش بزرگی از این تلاشها در ایران به صورت فردی و پراکنده انجام میشود و کمتر به شبکههای پایدار و سازمانیافته تبدیل میشود؟
پاسخ را باید در وضعیت جامعه مدنی جستوجو کرد. جامعه مدنی زمانی قدرت میگیرد که شهروندان بتوانند آزادانه انجمن تشکیل دهند، اعتماد متقابل بسازند و مستقل از ساختارهای حکومتی برای حل مسائل عمومی همکاری کنند. اما در ایران، طی سالهای گذشته، بخش بزرگی از فعالیتهای اجتماعی مستقل با محدودیت، بیاعتمادی یا مداخله نهادهای رسمی روبهرو بوده است. در بسیاری از بحرانها، مدیریت امداد و سازماندهی کمکها بیش از آنکه بر مشارکت آزاد شهروندان استوار باشد، به نهادهای دولتی و شبهدولتی واگذار شده است. نتیجه چنین وضعیتی آن است که ظرفیت اجتماعی جامعه کمتر فرصت مییابد در قالب نهادهای مستقل و پایدار رشد کند.
این بدان معنا نیست که جامعه فاقد ظرفیت کنش جمعی است. به عبارت دیگر، مشکل، فقدان همبستگی اجتماعی نیست؛ بلکه این است که این همبستگی فرصت کمتری برای تبدیل شدن به نهادهای مستقل، پایدار و سازمانیافته دارد. تجربه زلزله بم، زلزله کرمانشاه، سیلهای گسترده، همهگیری کووید-۱۹ و اکنون جنگ ۴۰ روزه نشان داده است که جامعه ایران هنوز سرمایه اجتماعی قابل توجهی دارد. هر بار که بحرانی بزرگ رخ داده است، شهروندان راههایی برای همکاری پیدا کردهاند؛ گاهی از طریق شبکههای همسایگی، گاهی با تکیه بر روابط حرفهای و گاهی از طریق گروههای کوچک داوطلب. این ظرفیت اجتماعی، حتی اگر نتوان آن را نهادینه کرد، در لحظات بحرانی خود را نشان میدهد.
در عین حال، همین تجربهها نشان میدهد که تکیه بر مسئولیتپذیری فردی جایگزین نهادهای مدنی نیست. هرچند فداکاری افراد ارزشمند است، اما هیچ جامعهای نمیتواند امنیت و تابآوری خود را تنها بر ایثار اشخاص بنا کند. آنچه جامعه را در بحران نیرومند میکند، نهادهایی هستند که اعتماد، همکاری و مسئولیت مشترک را به بخشی پایدار از زندگی عمومی تبدیل کنند.
جنگ ۴۰ روزه بار دیگر نشان داد که در تاریکترین لحظهها نیز زندگی از حرکت بازنمیایستد. دفاع، گاه در بیمارستانی است که پرستاری حاضر نمیشود بیمارانش را ترک کند؛ در خانهای است که خانوادهای درهایش را به روی آوارگان میگشاید؛ در اتاق مشاورهای است که کودکی دوباره جرئت حرف زدن پیدا میکند؛ و در غسالخانهای است که حتی در میان ویرانی، کرامت انسان حفظ میشود. اینها حاشیه جنگ نیستند؛ بخشی از واقعیت آناند.
به همین دلیل، مراقبت را باید شکلی از مقاومت اجتماعی دانست. مقاومتی که هدفش نابودی دیگری نیست، بلکه حفظ امکان زندگی است. اگر مقاومت نظامی از مرزها دفاع میکند، مقاومت اجتماعی از پیوندهایی دفاع میکند که جامعه را زنده نگه میدارند؛ از اعتماد، همبستگی، مسئولیتپذیری و کرامت انسانی. بدون این عناصر، حتی اگر جنگ پایان یابد، بازسازی جامعه ممکن نخواهد بود.
شاید مهمترین پرسش پس از هر جنگ این نباشد که چه کسی پیروز شد، بلکه این باشد که چه اندازه از انسانیت توانست زنده بماند. زیرا جنگ زمانی به پیروزی کامل میرسد که انسانها نسبت به رنج یکدیگر بیتفاوت شوند. هر جا که همدلی، مسئولیتپذیری و مراقبت از دیگری ادامه پیدا کند، زندگی هنوز شکست نخورده است.




1 Comment
دست مریزاد رفیق شهناز، از خواندش لذت بردم.