این جنگها با ایران نه درباره آزادی و صلح، بلکه درباره نفت و دلار هستند. به گفته برخی مقامات آمریکایی، ایران نه قصد حمله داشته و نه به ساخت سلاح هستهای نزدیک بوده است. این سخنان نه «خبر فیک» است، نه «خبر سیاه» و نه «خبر خاکستری»، بلکه نقلقولی از یک چهره سیاسی شناختهشده، یعنی «تینو کروپالا» از رهبران حزب AfD (آلترناتیو برای آلمان) است؛ کسی که بهدرستی میپرسد: «پس هدف این جنگ چیست؟»
در همین چارچوب، این نوشته میکوشد با بررسی روند «دلارزدایی» در کشورهای نفتی غرب آسیا، اهداف واقعی حملات نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران را روشن سازد.
حملات هوایی مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه (۹ اسفند) آغاز شد و اکنون وارد دومین ماه خود شده است. پس از ناکامی در دستیابی به اهدافی همچون فروپاشی نظام سیاسی جمهوری اسلامی یا تجزیه ایران، گزارشها حاکی از آن است که دولت ترامپ و مشاورانش سناریوی حمله زمینی، از جمله تصرف جزیره خارک برای بازگشایی تنگه هرمز، را در دستور بررسی قرار دادهاند.
با این حال، ریشه اصلی این درگیری را باید در یک چالش راهبردی عمیقتر جستوجو کرد: «دلارزدایی». روندی که از سوی برخی کشورهای منطقه، از جمله ایران، دنبال شده و بهطور مستقیم سلطه مالی آمریکا را هدف قرار داده است.
برای درک بهتر این روند، باید به پیشینه تلاشها برای کنار گذاشتن دلار در تجارت انرژی نگاهی انداخت. حدود ۲۶ سال پیش، صدام حسین تصمیم گرفت صادرات نفت عراق را بهجای دلار، بر پایه یورو قیمتگذاری کند. این اقدام، هم نمادین و هم عملی، تلاشی برای کاهش فشار تحریمهای آمریکا بود. اما اشغال عراق و سرانجام اعدام او، پیامی روشن برای کشورهای منطقه داشت: هر کشوری که سلطه دلار را به چالش بکشد، ممکن است با فشارهای شدید سیاسی و حتی نظامی روبهرو شود.
حدود سه دهه بعد، جمهوری اسلامی ایران نیز در مسیری مشابه گام برداشت. در سال ۲۰۲۱، ایران توافقی راهبردی ۲۵ ساله با چین امضا کرد و فروش بخشی از نفت خود را با «یوان» آغاز نمود. در ابتدا، آمریکا این روند را قابل مهار ارزیابی میکرد، اما این سیاست به ایران محدود نماند.
در سال ۲۰۲۳، توافقی میان شرکت آرامکوی عربستان و یک شرکت چینی منعقد شد که بخشی از تجارت نفت را به یوان منتقل کرد. در همان سال، قطر نیز قراردادی بلندمدت برای صادرات گاز طبیعی به چین امضا کرد که در آن دلار کنار گذاشته شد.
تا سال ۲۰۲۵، این تحولات به نگرانی جدی برای آمریکا تبدیل شد. محمد بن سلمان در تلاش بود عربستان را به بازیگری میانجی میان آمریکا و قدرتهای نوظهور، از جمله بریکس، تبدیل کند. همزمان، امارات به مرکزی برای مبادلات مالی میان ایران و چین بدل شد و بهسوی همکاری گستردهتر با بریکس حرکت کرد.
کشورهای شورای همکاری خلیج فارس نیز همکاریهای اقتصادی خود را با چین و کشورهای آسیای جنوب شرقی گسترش دادند؛ روندی که نشاندهنده چرخش تدریجی اقتصاد منطقه بهسوی شرق است. طبیعی بود که آمریکا نمیتوانست نسبت به این تحولات بیتفاوت بماند.
در واکنش، واشنگتن راهبرد «مهار انرژی» را در پیش گرفت؛ راهبردی که در آن، کشورهایی مانند ونزوئلا نیز تحت فشار قرار گرفتند تا مسیرهای تأمین انرژی در چارچوب منافع آمریکا باقی بماند.
با این همه، ایران بر سیاست دلارزدایی خود پافشاری کرد؛ عاملی که بهتدریج به یکی از محورهای اصلی تنش و در نهایت، زمینهساز آغاز حملات نظامی شد.
در ۲۸ فوریه، آمریکا و اسرائیل با این تصور که ایران بهسرعت مهار خواهد شد، حملات هوایی را آغاز کردند. اما این برآورد از همان ابتدا با خطا همراه بود. جنگ ادامه یافت و دامنه آن به منطقه خلیج فارس کشیده شد.
در این میان، تنگه هرمز به نقطهای تعیینکننده بدل شد. این آبراهه که حدود ۲۰ تا ۳۸ درصد از تجارت جهانی نفت از آن عبور میکند، نقشی حیاتی در اقتصاد جهانی دارد. حتی کاهش نسبی تردد در این مسیر نیز پیامدهای گستردهای در بازارهای جهانی بههمراه داشته است.
نکته قابل تأمل آن است که بخش قابلتوجهی از این پیامدهای اقتصادی، متوجه متحدان منطقهای آمریکا شده؛ امری که نشاندهنده محاسبات نادرست در آغاز این درگیری است.
بستن یا حتی محدود شدن تنگه هرمز، صرفاً یک مسئله انرژی نیست، بلکه زنجیرههای تأمین جهانی، صنعت تا مواد غذایی را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. تداوم این وضعیت میتواند آن را به نقطه عطفی در اقتصاد جهانی تبدیل کند.
چنین سناریویی، میتواند به کاهش سهم دلار در ذخایر جهانی، تضعیف جایگاه اقتصادی و نظامی آمریکا، و تسریع شکلگیری نظمی چندقطبی بینجامد.
در نهایت، بحران تنگه هرمز را باید فراتر از یک درگیری منطقهای دانست؛ این بحران، به آزمونی تعیینکننده برای آینده نظم جهانی بدل شده است.
مهرزاد وطنآبادی



