|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
مدیر گروه جامعه شناسی صلح
یکی از پرسشهای مهم جامعهشناسی امروز این است که چرا در شرایط بحران، تخیل اجتماعی ما بیش از آنکه به سوی صلح حرکت کند، در منطق جنگ گرفتار میشود؟ در جامعهای که قطبی شده است، هم حاکمیت و هم بخش مهمی از مخالفان، جهان را در قالب تقابل میفهمند. یکی بقا را در غلبه بر دیگری میبیند و دیگری تغییر را در شکست طرف مقابل. در چنین وضعیتی، صلح دیگر یک امکان اجتماعی نیست، بلکه به حاشیه رانده میشود.اما این وضعیت چگونه شکل میگیرد؟
سالها دشواری زندگی روزمره، نااطمینانی، فرسایش امید و غلبه مسئله بقا، توان جامعه را برای اندیشیدن به افقهای بلندمدت کاهش میدهد. از سوی دیگر، تجربه تاریخی ما بیش از آنکه بر گفتوگو و مصالحه استوار باشد، بر منازعه، حذف و پیروزی بنا شده است. فقدان تجربه زیسته در یک جامعه باز نیز باعث میشود گفتوگو نه بهعنوان یک مهارت اجتماعی، بلکه بهعنوان نشانهای از ضعف یا عقبنشینی تلقی شود.
شاید بتوان گفت استبداد تنها نهادهای سیاسی را شکل نمیدهد؛ بلکه شیوه اندیشیدن جامعه را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. در چنین شرایطی، حتی نیروهایی که اهداف متفاوتی دارند، ممکن است در چارچوب یک منطق مشترک بیندیشند: منطق غلبه بر دیگری.به گمان من، مهمترین پیامد این وضعیت، ناتوانی در تخیل اجتماعی صلح است. جامعهای که نتواند صلح را بهعنوان یک امکان واقعی تصور کند، ناخواسته به منطق جنگ و بازتولید آن تن میدهد.
صلح صرفاً نبود جنگ نیست؛ صلح یک ظرفیت اجتماعی است. در یک ساختار مبتنی بر صلح، امنیت اجتماعی افزایش مییابد، اعتماد عمومی تقویت میشود و انرژی جامعه از بقا به سوی آفرینش، خلاقیت، علم، فرهنگ و توسعه سوق پیدا میکند. به بیان دیگر، صلح نه پایان کنش اجتماعی، بلکه آغاز شکوفایی تواناییهای انسانی است.
شاید وظیفه جامعهشناسی امروز، بیش از هر چیز، بازسازی «تخیل اجتماعی صلح» باشد؛ زیرا جامعهای که نتواند صلح را تصور کند، دیر یا زود در منطق جنگ، حتی بدون حضور جنگ، زندگی خواهد کرد”
برگرفته از: انجمن جامعهشناسی ایران



