پیوستگی و گسستگی در تحولات اجتماعی و تاریخی- بحث هشتم

 

موجبات و علل

شرط لازم و شرط کافی

چگونه موجبات به علل مبدل می شوند

تصور کنیم که قطعات یک کامپیوتر یا تلویزیونی را تماما در دسترس و حاضر داشته باشیم. تصور کنیم که طرح و روش اتصال اینها را نیز در اختیار داشته باشیم. تصور کنیم که تمام ابزار و وسایل انجام کار را نیز در دسترس داشته باشیم. سوال اینستکه آیا ما کامپیوتر داریم، آیا ما تلویزیون داریم، پاسخ قطعا اینستکه خیر هیچکدام را نداریم.

پس، ما در حینی که این عوامل را حقیقتا در دسترس بلاواسطه داریم، هنوز هیچکدام از محصولات را نداریم. تخصص ها را نیز ما در انسانهایی داریم که به فرمان ما هستند.

حال مانند کدویی که با چوبدستی چادویی در داستان سیندرلا به کالسکه زرین مبدل شد، ما نیز تنها چیزی که کم داریم چوبدستی جادویی است و کسیکه این قدرت جادویی را اعمال کند، و ما چشم باز کنیم، دو محصول کامپیوتر و تلویزیون را در پیش چشم خود داشته باشیم.

این معجزه گر، کار است که در وجود انسان بیان مییابد، و چوبدستی نیز توانایی استفاده از تمام آنچه از پیش مهیا کرده بودیم، می باشد.

بزبان دنیای کامپیوتری، این کار انسانی و تخصص اش، و اعمال این تخصص را، سیستم عامل مینامیم، یعنی کسیکه به آنچه آماده کرده ایم، بترتیب روح کامپیوتری و روح تلویزیونی میدمد، یا دقیقتر، انسان در این محصولات بروز می یابد.

با تکان دادن دست، تمام قطعات طبق ضوابطی از پیش تعیین شده، به یکدیگر متصل شده و ما برای استفاده از هریک از دو محصول، در محل مربوطه قرار میگیریم.

حال، ما دیگر آن عوامل را نداریم، در عوض، یک کامپیوتر و یک تلویزیون داریم. جادوگر و متخصص را نداریم، بلکه در عوض، مصرف کنندگان و بینندگان کامپیوتر و تلویزیون را داریم. بقول هگل (مقدمه "علم منطق")، میوه یی که بترتیب، از نفی مراحل پیشین- غنچه وگل- بدست آمدنی است و تنها از این راه، بدست می آید. قطعات و عوامل به دو محصول نهایی کامپیوتر و تلویزیون، و متخصصین و معجزه گر به مصرف کنندگان این دو محصول، مبدل میشوند- چرخش و تبدیل و تبادل نقش ها و عوامل بیکدیگر، در کارخانه، تولید گری است، در خانه، مصرف گری است، و در میانه این دو، توزیع گری است.

تمام غم و رنج حافظ این بود که در بند مصرف گری و توزیع گری در آتش وصال تولید گری، میسوخت. خیام در دام تولید گری گیر افتاده بود، و بقیه را بیهوده میدید یا می پنداشت. مولوی همیشه از هرسه این انسانها ی تولید گر، مصرف گر، و توزیع گر بیخبر بود، و هرسه، بدنبال وحدت آنچه که خود نیز نمیدانستند چیست، برای وصال میسوختند- تغییر و ساختن هنوز شناخته نبود. هنوز در پیش از اسلام قرار داریم با اینکه اسلام آمده و پس از چند قرن  مشهور به دوران طلایی، شکست خورده بود. ابن راشد رفته بود، و باید منتظر ملا صدرا میماندند تا با استنتاج از یکتا خدایی خاص اسلام، تولید گری، در تمام این سه مرحله، کشف میشد- بزبان امروز، روند عمومی نهاده، فرآورده، برداشته در سرگذشت انسان، کشف شده و استقرار می یافت.

 

تا اینجا، تمام سرگذشت بشر و کشمکش و دعواها، و صلح و آشتی هایش را دیدیم، که پایه به تمام حوزه های دانشی بشر نیز داده اند- حتا در زمانیکه عوامل و قطعات، و نیز، متخصصین و معجزه گر، بعنوان عناصر و عوامل طبیعت، هنوز زیر زمین بودند، که قرنها چنین بوده است.- سحرآمیزی دوران طبیعت نشینی که هنوز مسئله ساز است (منشاء بسیاری خرده فیلسوفان روستا گرای دست و پا گیر امروزی و طرفدارانشان در سیاست). اما یک سحرآمیزی غریبی از همان ابتدا شکل می گیرد. این سحرآمیزی ناشی از دو جنبه میباشد، که اگر کوتاه کنیم، میتوانیم آنرا چنین بیان کنیم، که "این سرگذشت، خود از کجا مییآید"، از کجا آمده است، که هم شامل "بودن" است و هم شامل بازسازی این بودن در رهگذار اندیشه. این سرگذشت بشر، حکم جعبه ابزاری را داشته است که تنها محتوایش دایما عوض شده است، و این محتوا، نیز با نامها و علایمی بسیار متنوع عرضه و بیان شده اند، و دسته بندی. در حالیکه، همیشه بازهم همه چیز مورد سئوال و شک و تردید مانده است. علت هم این بود که قاعده ندانستن، و استثنا، دانستن، و پل واسط ایندو درهردو مسیر، شکاکیت و تردید می باشد. عصر صنعت، این ضوابط را بکلی تغییر میدهد، و به تمام این ها، وحدت یقین آمیز میدهد- و انسان در بودن و تداوم آن به پیروزی نهایی میرسد و خانه خود را بعنوان طبیعت دوم، در شهر می سازد. یقین بخود و توانایی هایش- شهر محصول انسانی است و نه آفرینش در طبیعت.

حال تصور کنیم که ده نفرانسان داریم.  اینها تماما چشم هایشان بسته شده است (یا کور شبیه داستان فیل و تاریکی)، از یکدیگر نیز بهیچوجه خبر ندارند. یکی را در مقابل بقیه نگهداشته و ناگهان چشم بند او را باز میکنیم. حال از او میخواهیم که اینها و وضعیت شان  را، با تمام امکانات بیانی موجود، ثبت کند. در اینجا یکنفر ده نفر را میبیند، خود و نه تای دیگر، یعنی هم خود است و هم بقیه. چشم او را میبندیم و به مکان اولیه اش که همراه بقیه بود باز میگردانیم، و نفر بعدی را باز هم بهمان ترتیب بکار میگیریم، و بازمیگردانیم، در حالت دومی نیز باز هم یکنفر خود و نه نفر دیگر را دیده و ثبت کرده است. اینکار را برای تمام ده نفر یک بیک انجام میدهیم. ما هنوز تنها ثبت یکنفر از ده نفر بعلاوه خود را داریم، یعنی در حقیت تنها خود ده نفره را داریم که یکنفر است. حال این کار را با ترکیبات عددی از دو تا ده انجام میدهیم. نخستین تفاوت این خواهد بود که بمرور تعدادی از وجود یکدیگر باخبر میشوند و بنابراین ثبت انجام شده انها نیز شروع به تغییر میکند، یک نفر خود و نه نفر، دو نفر خود و هشت نفر، سه نفر خود و هفت نفر، و درپایان، ده نفر هر ده نفر را میبینند. آنچه این ده نفر در پایان ثبت میکنند، و تمام ثبت شده های پیشین، با یکدیگر تفاوت دارند. کسانیکه با حساب ترکیبی (کامبیناتوریال کلکولس) اشنا هستند، میتوانند ببینند که ما جمعا چند ثبت داریم. و بعد ببینند که این ثبتها چه تفاوتهایی بایکدیگر دارند.

حال، تمام بازی را بعکس انجام میدهیم. با یک تفاوت ظاهرا کوچک اما با پیآمدی عظیم و غیر منتظره. که حال هرده نفر یکدیگر را دیده و میشناسند، و تمام تجربه هایشان را نیز ثبت کرده اند.  نفر اول را میآوریم با همان ترتیب و کارهای سابق، و از اومیخواهیم که بازهم تجربه را ثبت کند. بهمین ترتیب الا آخر، یعنی هرده نفر را با هم میآوریم. یعنی ناگهان چشم هایشان را باز می کنیم. حال محاسبه گران پیشین ما، محاسبه کنند که جمعا چند تجربه این ده نفر ثبت خواهند کرد، و تاکنون ثبت کرده اند، و بعد این ثبت شده ها چه تفاوت و اشتراکاتی با یکدیگر دارند.

این نیز، تمام سرگذشت بشر را تشکیل می دهد. جنگها و کشمکش های قرونی، و هم صلح و ساختن های قرونی، و بالاخره، رسیدن تا اینجا که هستیم. این پاراگراف را نیز بعنوان یک جعبه در نظر می گیریم.

اگر این دو جعبه را باهم مقابله و ادغام کنیم، جعبه سومی قابل تشخیص است که جعبه تمام تمدن بشر است در وقوع، تمام اندیشه و عمل تحقق یافته بشر، که خود متکی و شامل بر وقوع دیگریست، که میتوان "وقوع پیش انسانی" نامید. اما یک نکته را نباید فراموش کرد که اینها همه براساس انسان بعنوان صاحب شعور که فعلا هنوز ظاهرا تنها شعور در هستی است، میباشد، نقش دوگانه یی که همیشه مسله ساز بوده است، انسان حواس و انسان قضاوتها، چه حس میکنیم و چه فکر میکنیم. گرایش همزاد سازی (اکسترنالیزایشن)همیشگی بشر نیز ناشی از این وضعیت بوده است.

در هرلحظه، این جعبه وقوع، در حقیقت تمام واقعیت است، به این جعبه تمام واقعیت میگوییم "جعیه شرط لازم" یا "موجبات"، و این بدین معنی میباشد که نفس "بودن" شرط لازم تکرار آن می باشد. و اما شرط کافی چیست؟

شرط کافی، در حقیقت، معجزه اصلی است، و این معجزه تکرار شرط لازم پیشین است، یعنی پیوستگی دادن به خود، که در حقیقت بمعنی آنچه بشر تاکنون کرده است میباشد، که دایما مهیا کردن شرط لازم ها یا موجبات بوده است، تا یک شرط کافی نهایی بدست آید، که ابدی کردن خود میباشد- همیشه انسان در پی رهایی از طبیعت و خود بخودی آن بوده است که طبیعتی دوم بسازد که خود حاکم بر آن باشد، این طبیعت دوم، جامعه و عصر صنعت است، که از منظراندیشه،  بیرون از حواس و مستقل از محیط شکل میگیرند.  گذار از موجبات به علل، یا از شرط لازم به شرط کافی، منشاء و هم محصول سطوح مختلف انتزاع بوده و از این طریق اندیشه شکل میگیرد. اندیشه، بنابراین، یعنی موجبات را در انتزاعات مختلف دیدن، و بالاخره و بخصوص، جمع را از دید جمع دیدن. اندیشه بنیادا جمعی است، فرد حامل این اندیشه است و نه مولد آن، هرچند در فرد بروز می یابد. مثل اینستکه بگوییم متفکر نماینده و وکیل جمع است و بمحض خروج از این جایگاه، نمایندگی و وکالت اش، لغو می شود. بهمین دلیل، پیوستگی تاریخی دارد، در حین اینکه، گسستگی عصری، دورانی، فردی و نسلی تا طبقاتی و قشری نیزدارد. بهمین جهت، همیشه، یا اندیشنده اشتباه میکند، یا ما اشتباه ادراک میکنیم، و یا درست بوده و زمانه عوض شده است- و در هرسه حالت، معیار پایه، همیشه، خود واقعیت است.

در مرحله یی که امروز در حال ورود به آن هستیم، در مرحله ارتباطات و اطلاعات و ابزار ناشی از آنها، بشر، درحقیقت، در حال ساختن سیاره ی دیگری است که در آن، موجبات مستقیما علل خواهند بود، یعنی شرط لازم و شرط کافی برهم انطباق خواهند یافت. به نقش اینترنت و شبکه های اجتماعی توجه کنید، که تمام زندگی بشر را در بر می گیرند. فرد تنها باید "لایک" بزند، یعنی آنچه را که میخواهد و نه دیگر آنچه را که نمیخواهد، حتا در حواس نیز- یعنی پایان گذشته در تمام ابعاد و جوانب- عصر ایجاب تنها که آگوست کنت، در پوزیتیویسم اش، اشتباها اسب را دید و سوارکار را خیال پروری دانست. سستگاه هم مارکس و هم انگلس که نتوانستند حتا برای نظرات خودشان، به یک دستگاه مفهومی دست پیدا کنند، و اینچنین واقعیت گم شد و سیاست اعتقادی شده، بر تخت نشست.  درست همین اتفاق با اسلام نیز قبلا افتاده بود که تحقق اسلام به اروپا رفت، و حفظ اسلام پوششی شد بر بازگشت در سرزمینهای اصلی.

برای روشن شدن این نظر، به دیالکتیک بین نظریه و سیاست مراجعه شود- غامض هگلی پیوست و گسست در تحولات تاریخی.

 بنابراین، پایان گذشته، عملا، یعنی گذشته بعنوان شرط لازم یا موجبات، دیگر از اعتبار افتاده است، و این بدین معنی میباشد که شرط کافی دیگری در حال شکل گیریست که تمام گذشته بشر، روزی شرط لازم اش بوده است- پایان نقد مفروضات، و هم مصادیق آنها – سرمایه داری نیست که در حال مرتفع شدن است، بلکه خود سرگذشت بشر است که مرتفع شده و در حال حمل آن به بیرون از سالن هستی بشر هستیم-  تقابل مطلق "کهنه و نو"، جمع طبیعت نشین و جامعه شهر نشین". پس، هرگونه خوانشی از سرگذشت بشر، باید در این افق قرار بگیرد که تمام بشریت در پی رسیدن به جامعه صنعتی و عصر صنعت بوده است. بهمین دلیل، همانطور که در نوشته های پیشیین مطرح شد، عصر ما عصریست که هم حاصل، و هم منطقه نفوذ چهار آمدن یا جمعبندی بزرگ تاریخی است، بترتیب زمانی اسلام، هگل، اکتبر، و بالاخره عصر فراگیر و ماندگار صنعت.  ظاهرا روح مارکس و کنت در حال بروز ابدی هستند، در حالیکه، ما تنها در حال ورود به سرزمین "دولت (استیت) هگلی" هستیم، یعنی مرتفع شدن یونان تا خود هگل نیز. و از هگل سه خوانش وجود داشته است، اشراقی، مذهبی، و منطقی (بمفهوم علت و معلولی). اینچنین، جامعه و عصر صنعت، بالاخره انسان را بوجود میآورد، بعنوان حواس جدا و مستقل از محیط. یعنی "روح مطلق" هگلی که ادبیات ما آنرا "تمنای وصل" نامیده است.  بالاخره، آهنگر شهر نشین، در حال غلبه کامل بر کارنده طبیعت نشین می،باشد. چین امروز جلودار این تحولات است، و دیر یا زود، تمام جهان باید از آن پیروی کنند که این روح مطلق در دولت هگلی بروز و استقرار تاریخی بیابد. در چنین شرایطی که تحولات تاریخی و اجتماعی جهان به آن وارد شده است، هرگونه گرایش به تحقق "دولت هگلی" در زمینه طبیعت نشینی، اجبارا گرایش روح مطلق هگلی به تجربه فاشیسم هدایت خواهد کرد. بهمین دلیل، دمکراسی صنعتی، هم تشخیص، هم مداوا، و هم بهبودی را تضمین خواهد کرد.

بد نیست یاد آوری شود که "دولت" (استیت)، هویت ملی یا محلی ندارد، بلکه اساسا ازهویت دورانی جهانی برخوردار است، و "دولت هگلی"  و "روح مطلق" او نیز بر همین منوال میباشند، که پیش از این، روند شکلگیری آن بعنوان تحقق و استقرا رعصر صنعت، شرح داده شد.  و "حکومت" (گاورنمنت) خصوصیت ملی یا محلی دارد، که در جامعه صنعتی بطور کلی، و پیشرفته بطور اخص، مفهوم اداری مدیریتی کسب میکند (ادمینیستراشین).

در کشورهایی مشابه ایران، وبسیاری دیگر، که از تنوعات بسیار زیاد فرهنگی و تاریخی، ولی با سطوح مختلف آمادگی برای پیوستن مستقیم به روند شکلگیری "دولت تاریخی وجهانی" کنونی، برخوردار هستند، حکومت مرکزی (سنترال گاورنمنت) قدرتمند و فراگیر، شرط ماندگاری و گذارشان از این مرحله تاریخی میباشد. در غیر اینصورت، باید تمام منابعشان را بهمراه وامهای خارجی، یکجا برای سلاح و دفاع هزینه کنند، و شاهد این باشند که اهالی گرسنه و جذابیت اقتصادهای قوی تر، دست بدست هم داده و سرزمین خالی و مهاجرین دربدر- مثل خانه  خالی بدون مستاجر- را نگهدارند وخود سرایدار آن شوند، و خیلی سریع به اشغال این و آن درایند، و طبعا خود، برای بازگشت به حکومت مرکزی مبداء- از موضع یی ضعیف تر-  دست بدامان شوند که شایدعاقبت آنها را باز گردانند، یا مشابه دو کره، با پیچیدگی هایی بسیاری روبرو شوند. اینها باید توجه کنند که دوران خان نشینهای هرکس خود بکارد و بخورد، از همان اوایل انقلاب صنعتی، بپایان رسیده است. عده یی هم این برخورد را با خود کشور اصلی دارند، و فراموش میکنند که هرپدیده تاریخی، همیشه تنها یک شکل بروز نخستین دارد، که بعد از مرتفع شدن تاریخی آن بروز،  نمیتوان آنرا براساس مشابهت بیرونی و بروز نخستین، باز گرداند.

=================================

نوشته از سهراب فیض آبادی

‏‏‏‏‏‏يکشنبه‏، 2016‏/03‏/20

برای سایر نوشته ها از این نویسنده به آدرس زیر مراجعه شود:

 http://www.kar-online.com/taxonomy/term/132

 

 

 

 

 

 

افزودن نظر جدید