فرخ نعمت پور

جنگ و گلهای یاس مادر (۴۷)

و سعید شبی خیالی بە سرش می زند. می گوید اگر می شد بە پای کبوتران یک کیسە پر از اعلامیە چسباند، و بعد در آسمان رهایشان کرد تا آنرا بر فراز شهرها و روستاها پخش کنند، چە عالی می شد! و سعید اینچنین خیالاتی می شود! چپ چپ بە او نگاە می کنم، و او ناگهان می خندد. آنقدر کە دارد رودەبر می شود. با دست بر زانوانش می زند، و می گوید دیوانگی هم خوب چیزیست!

جنگ و گلهای یاس مادر (۴۶)

من گاهی وقتها بە خرابەهای مساجد سری می زدم، و از بیرون بە آنها خیرە می شدم. بە خودم می گفتم کە آیا خدا هنوز آنجاست؟ و تە دلم چیزی می گفت کە خدا نمی تواند آنجا باشد. فیلسوف محلە ما می گفت کە خدا می تواند همە جا حضور داشتەباشد بە شرطی کە آدمها بخواهند! و ناگهان خدا را دیدم. و او چیزی بود چونان موجودی سیال و بی رنگ کە همە خرابەها را بە هم پیوند می داد. موجودی کە بدون هیچ گونە صدائی آرام و مواج می خرامید، و وجود نحیف و تنهای مرا در کوچە بە خود فرا می خواند.

جنگ و گلهای یاس مادر (۴۴)

اما هیچ چیزی بە اندازە آنان، انسان جنگزدە را دوبارە بە یاد زندگی عادی نمی اندازد. دیدن آنها ما را یاد دنیائی می انداخت کە سالها پیش بود،... و بود و... بود. دنیائی کە حال انگار خوابی بیش نبود. من می توانستم ساعتها بنشینم، و بە آنها خیرە شوم. و اندیشەکنم. و انگار می توانستم دنیائی را دوبارە زندەکنم کە مرگ آن را دستهای نامرئی دیگری تصمیم گرفتەبودند. و شاید من هم برای آنها همان نقش را داشتم.

جنگ و گلهای یاس مادر (۴۳)

و من هر چە پس ذهنم را می گشتم، چیزی از دشمنی با دولت نبود. ما فقط خواستار صلح و پایان جنگ بودیم. سعید در مورد حکومت چیز آنچنانی نگفتەبود. و من در پایان جنگ از جملە آزادی دوبارە گلهای یاس و رفع نگرانی های مادر را می دیدم. و بازگشت پدر بە آبدارخانە کە یک بار برای همیشە او را از این رادیوی لعنتی کە داشت شیرە جانش را می مکید، چنان دور شود کە انگار هیچ جنگی هیچ وقت اتفاق نیفتادەبود.

جنگ و گلهای یاس مادر (۴۲)

پدربزرگ بشدت معتقد بود کە اگر فکری بە حال چپ دستی پسر نکنند، شیطان برای همیشە در خانەاشان اتراق کردە و رزق و روزی اشان برای همیشە بر باد می رود. تازە معتقد بود کە دست انتقام خداوند از این هم فراتر رفتە و کل سرنوشت آنها را نشانە خواهدگرفت. برای همین او را پیش یک دعانویس محلە کە پیرزنی مهربان بود، بردند. و علیرغم دعاگوئی و دعانویسی پیرزن کە چهرەاش بە علت کهولت سن بە جادوگرها می رفت، و دعائی پیچیدە در تکەای پارچە کە با سنجاقی بە شانە چپش آویزان بود، اما او باز بە چپ نویسی ادامە دارد و تا من یادم می آید هیچگاە از آة دست نکشید.

جنگ و گلهای یاس مادر (۴۱)

سعید می گوید باید مواظب باشیم. آنان تبلیغات ضد جنگ را قبول ندارند. می گوید اگر مواظب نباشیم، و دستگیر شویم خدا می داند چە بلائی بر سرمان می آورند. می گوید شاید بە جرم خیانت بە کشور و همدستی با دشمن ما را دار بزنند. اما این حرفها انگار مرا نمی ترسانند. چرا بترسانند؟ ترس من همان ماههای اول جنگ ریخت. مرگ انگار همسایەای است کە می شود هر روز آن را دید بدون اینکە فکر کرد کە چرا همسایە است. درست مانند همە همسایەهای دیگر. تازە و من از کسانی کە میهن را نابود می کنند و اما خیال می کنند کە دارند از آن دفاع می کنند، بدم می آید.

جنگ و گلهای یاس مادر (۴۰)

بوی عرق تنم در بینی ام می پیچد. پرەهای احساس می لرزند، و من انگار در آن صبح رویائی چیزی در درونم می شکفد. و از اینکە دو خانوادە، کە همدیگر را نمی شناسند، یک دفعە می توانند چنین سرنوشت مشابهی پیدا کنند بە این نتیجە می رسم کە زندگی شبکە تودرتوئی است کە همە چیز آن بە شیوە عجیبی بە هم وصل است. و شاید این را جائی هم خواندەبودم. بویژە درون آن کتابهائی کە از خانەهای ویران جمع می کردم. آرە جائی آن را خواندەبودم. اما خواندن کجا و تجربە مشخص آن کجا!

جنگ و گلهای یاس مادر (۳۸)

و پاییز با بارانهای سیل آسایش شروع می شود. آسمان دیوانەوار می غرد، و شهر با خانەهای ویران، خیابانها و کوچەهایش چنان خیس می شود کە انگار دارد بیشتر از هم می پاشد. و از هم می پاشد. ویرانەها کە حفاظی ندارند، بیشتر فرو می ریزند. و آب کوچە لبریز از گل و لای می شود. و در یکی از همین روزهای پاییزی با سعید بە همان دهی می روم کە او در آن دکەای دارد. دهی بر سر راە اصلی شهر ما بە شهر همسایە. جمعیت زیادی آنجا هستند.

جنگ و گلهای یاس مادر (۳۷)

در پایتخت من آنقدر دستانم در دست پدراند، کە درد می گیرند. و او مرا اینقدر اینجا و آنجا می کشاند تا آدرس را کە در آپارتمان نە چندان بزرگیست پیدا می کند. و من کە نگاهم تنها روی ماشینها و ازدحام مردم و ساختمانهای بزرگ است، نمی دانم کجا می روم. و مهم نیست کجا می روم. پدر راە را بلد است. زبان فارسی پدر خوب نیست و هی لکنت دارد، اما طرف می فهمد و راە را نشان می دهد. و پدر آنقدر مخلصانە ممنون می شود کە یارو لبخند می زند، و یا نمی زنند و خیلی سریع بە جائی دیگر نگاە می کنند.

جنگ و گلهای یاس مادر (۳۶)

روزی می خواهم از سعید بپرسم کە بە نظر او علت نفس تنگی پدرم می تواند چی باشد، اما پشیمان می شوم. پیش خودم می گویم کە اگر پدر سعید بازویش را از دست دادەاست، پدر من هم باید چیزی را از دست بدهد، و این منطق جنگ برای آنانیست کە جان سالم بدربردەاند.
مادر کە این روزها بیشتر نگران پدر شدەاست، روزی می گوید اگرچە هنوز پیر نشدەاست اما انگار نشانەهای پیری زودتر از همیشە پیدایشان شدەاست.

جنگ و گلهای یاس مادر (۳۵)

سعید در منزلشان کبوتری نبود. اما من پرواز کبوتران وحشی را آنجا در اطراف خانەاشان دیدەبودم. و سعید گفتەبود از موقعیکە جنگ شدە تعداد کبوتران در دشتهای پیرامون بیشتر شدە. حتی گفت کە کبوتران خانگی هم می آیند. و البتە اضافە کرد کە بعلت کوچ صاحبانشان از خانەهایشان است. و جنگ این چنین اهلی و وحشی را همسایە و رفیق همدیگر می کند. سعید گفت کە کبوتران خانگی پرهایشان بعلت دوری از دست و تماس آدمها، صیقل یافتە و بشدت زیباتر شدەاند. سعید راست می گوید. و آنانی کە کبوتر دارند بهتر از دیگران می توانند این حرف او را تائید کنند.

جنگ و گلهای یاس مادر (۳۴)

من عادت بە خواندن روزنامە نداشتم. پدرم هم آبونمان هیچ روزنامەای نبود. البتە در آبدارخانە مدرسە، مواقعی کە سری بهش می زدم، برگهای جدا از هم روزنامەها را می دیدم کە برای کار از آنها استفادە می کرد. معمولا زیر سماور و یا سینی و استکانها قرار می داد. می گفت اینجوری تمیزتر است. بعد از مصرف، مچالە می کنی و دور می اندازی. پدرم از لکە بیزار بود. تحمل آنها را نداشت...

جنگ و گلهای یاس مادر (۳۳)

تا غروب ماندم. با سعید بیرون آمدیم و کمی گشتیم. از آنجا باقی شهر مانند سرزمینی دوردست بە نظر می رسید. سیگاری از پدرش گرفت و کشید. با تعجب نگاهش کردم. انگار ما هنوز پسربچەهائی بودیم کە سیگارکشیدن برایمان قدغن بود. و من چە آسان سبیلهای پرپشت سعید را فراموش کردەبودم.
هنگام برگشت پیش گلهای یاس رفتم، و از نزدیک نگاهشان کردم. بە سعید گفتم کە مادرم عاشق گل یاس است و تمام زمستان، در زیرزمین، از گلدانهای یاس بشدت مراقبت کرد.

جنگ و گلهای یاس مادر (۳۲)

ادم هست در رفتار و کردار سعید چیزی بود کە اطمینان می داد. سنگین و افتادە و آرام بود. انگار برای هیچ چیزی هیچ عجلەای نداشت. انگار قرار بود دنیا همانی باشد کە بود و اصلا هیچ ضرورتی وجود نداشت کە چیز خاصی اتفاق بیافتد. و همین موقربودنش باعث نفوذ شخصیتی اش می شد. و درست در سالهائی کە پسران بالغ می شوند و هر کدام در پی اثبات و تثبیت شخصیتی خود بە کارهای عجیب و غریبی دست می زنند، و دعوا و خشونت در یک سری بە پدیدەای عادی تبدیل می شود، او از همە اینها بدور بود. مگر کسی هم بود کە بخود جرات بدهد و با او بنوعی برخورد کند!

جنگ و گلهای یاس مادر (۳۱)

و شاید این روزها تلویزیون خانە دوبارە راە بیافتد. همراە پدر، آنتن شکستە را بنوعی تعمیر کردە و آن را دوبارە بر روی بام قرار می دهیم. پدر می گوید دکل را مثل اینکە درست کردەاند و اگر هم درست نکردەباشند، درست می کنند. او از نبود برق چیزی نمی گوید. اما همە چیز را آمادە می کند برای لحظە خودش. و من می دانم کە تلویزیون حال و هوای دیگری بە خانە می دهد. و با تلویزیون همیشە هستند کسانی کە بدون اینکە مستقیما در این خانە باشند، اما حضور دارند و با صدایشان سکوت و تنهائی چندین ماهە را می شکنند. و شاید بعد از ماهها بتوان دوبارە دنیا را دید.

از رفرم بە انقلاب

بعد از حذف اصلاح طلبان از حاکمیت، کە نقطە اوج آن در زمان جنبش سبز بود، و با آمدن میانەروها بە دولت و متعاقب آن اعتراضهای دی ٩٦، آبان ٩٨، و جنبش اعتراضی کە هم اکنون در جریان است، در یک تحول دو وجهی هم در بالا (گرایش بە تجمیع قدرت در دست اصولگرایان) و هم در پایین (عدم امید بە تغییر از بالا)، شرایط برای گذار از گفتمان اصلاح طلبی بە گفتمان انقلابی فراهم آمد، و بە این ترتیب جامعە ایران بتدریج وارد مرحلە انقلابی شد.

شبەدمکراسی در ایران

کاریکاتور از توکا نیستانی

بە بیانی دیگر سران رژیم کە برنامەای برای عقب نشینی در مقابل مردم ندارند، و حتی زبانشان از گفتن یک معذرت خواهی از مردم قاصر است با بزک در گفتمان جاری، آن هم نە از زبان مسئولین اصلی، در تلاش اند کە از همان تنوع گفتمانی کە در بطن جامعە وجود دارد بە نفع خود سوءاستفادەکردە تا یک قدم بیشتر بە سرکوب قطعی قیام مردم نزیک شوند.

جنگ و گلهای یاس مادر (۳۰)

گاهی وقتها از ترس بچەگانە خودمان خندەمان می گرفت، و پدر بە شوخی کلی بە ما طعنە می زد. و تمام آن بهار تن و جان ما بە تندر عادت نکرد کە نکرد، و همچنان با هر جرقەای در آسمان بر خود می لرزیدیم. پدر گفت کە سال پر برکتی است و تاکید کرد کە مدتهاست چنین بهاری را تجربە نکردە است. و انگار باران می خواست با حضور سیل آسای خود، تن شهر را چنان از گردوغبار و خون خشک شدە حوادث ماههائی کە گذشتند پاک کند کە گوئی هیچ جنگی درنگرفتە بود.

تسلط گفتمان انقلابیگری

و جمهوری اسلامی بعنوان مظهر نگاە سنتی و ماقبل مدرن بە زن، و سیستمی کە بشدت مخالف نگاە مدرنیستی بە آنان است، علیرغم چهل و اندی سال تلاش برای تحمیل نگاە و سیستم سنتی بر جامعە و زنان، هم اکنون در مقابل قیام آنان و مردمانی قرار گرفتەاست کە می خواهند نقطە پایانی بر آن بگذارند. و جمهوری اسلامی درست مانند دشمنی هایش با مظاهر دیگر مدرنیسم، یعنی سکولاریسم، دمکراسی و آزادی در صدد عقب نشینی و دادن امتیاز در حوزە رفع حجاب و برداشتن گشت ارشاد (بعنوان کف خواستهای قیام کنونی) نە تنها نیست، بلکە با شدت و حدت خاص و این بار بیشتر از هر بار دیگر بە مصاف قیام کنندگان رفتە تا از تبلور فردی و شهروندی نیمی از جمعیت کشور جلوگیری کردەباشد.

مبارزه صنفی به تنهایی کارا نیست

بنابراین کارگران و زحمتکشان کشور در مقابل یک سئوال جدی قرار گرفتە اند، و آن اینکه آیا می توان با صرف اعتراضات صنفی، علیرغم اهمیت آن، بە خواستهای خود دست یابند؟ آیا می توان حتی علیرغم عقب نشینی رژیم در موردی، نهایتا بە آن چیزی کە مد نظرشان هست دست یابند؟

بخش: 

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - فرخ نعمت پور