ابوالفضل محققی

حکایت چریک دعانویس، و خانه خارج از محدوده!

زمانی طولانی در آن جا بودیم، و باید می رفتیم. خانه را به نرخی ارزان فروختیم و از آن محل خارج شدیم. اما برای من توقف بولدوزر یک سوال بود. چطور شد؟ به شهرداری مراجعه کردم، و دلیل پرسیدم. جواب بسیار ساده بود. آن جا نهایت مرزی بود که نمی شد خانه سازی کرد و خانه ما دقیقا در خارج این محدوده بود. بعدها یکی از همان اهالی محل را دیدم. خود و پسرش از سردمداران کمیته شده بودند! شاید که امروز از سردمداران حکومت باشند.

میهمان گرانقدر خانه من: عباس کیارستمی

همه به دورش حلقه می‌زنند. بسان نگینی در میان حلقه انگشتری. شوق دیدار کسی که سینمایش بیانگر سیمای انسانی سرزمینی است که در اوج تعصب و خشونت گرفتارشده است. گرفتار حکومتی مذهبی و خودکامه .که مهر و عاطفه را نمی‌شناسد. اما او از عشق، عاطفه و زیبایی حیات می‌گوید. مردی که جنگ را بی‌مفهوم می‌داند و شاخه گلی در کتاب کودکان می‌نهد.

اسطوره حمید

«رفیق بهروز در این صندوق می‌دانید چیست؟ پیراهن حمید اشرف!» با چنان غروری سخن می‌گوید که گوئی پادشاهی بر سر گنج خود ایستاده است. صندوق را باز می‌کند. چند پیراهن است با دو حوله و مسواک. گوشه یکی از حوله‌ها با خودکار نوشته شده است: حمید.

شبی که " رسول حمزه تف"با خیام شراب نوشید

اگر به سرزمین من وارد شدید پشت پنجره هر خانه چراغی روشن دیدید به دانید که در خانه اندو چراغ برای روشن کردن راه غریبه ای نهاده اند ,بر در بگوبید! در خواهند گشود در آغوشت خواهند گرفت .مهمان بر در ایستاده است چه زیبا تر از این . بر هر چشمه ای رسیدی زانو بزن کفی از آب آن بنوش مردانی قبل از تو بر آن زانو زده اند برگشته از جنگ خسته وتشنه. "حال ساعتی بعد اورا خواهم دید.

حال ترا بیاد می آورم!

." مرد غمگین در چشم های راننده نگاه کرد. "خانه ای که درآن هیچ کس را نشناسی وهیچ کس ترا نشناسد وهیچ خاطره ای در آن نباشد خانه نیست. "راننده با تعجب پرسید." چطور شد شما را به آن صندلی نبستند؟""چرا بستند جسمم را !هیچ کس قادر به بستن یک روح آزاد نیست !"

پسرکی که در جا‌دری خانه شان گم شد!

صدائی مرتب در گوشش می گفت:«می خواهی به آن سرزمین جادو بروی؟ باید هفت کفش آهنی بپوشی! از نمک زار‌ها از صحراهای بی آب عبور کنی! تشنگی، گرسنگی و حتی مرگ را بپذیری تا به آن در آخر تالار برسی! راه سخت بی بازگشت!

کتابی که قلبم را به آتش کشید (یک جنگل ستاره نوشته امیر بهبودی)

هزاران انسان با چشم های بسته و زندانی در زندان های جمهوری اسلامی به خاک وخون کشیده شده اند. وحشت بر سرتا سر زندان ها سایه افکنده .کتاب این روزهای تلخ و وهم انگیز را به خوبی نشان می دهد و وجدان های بیدار را به قضاوت و دادخواهی فرا می خواند.

بخش: 

با یاد زنی که زندگی را معنی می بخشید

گرامی باد 8 مارس روز جهانی زن

او آن چنان زیست که شایسته زنی زحمت کش از آن دست بود .چنان رفت که پیکار کنندکان زندگی می روند. زنانی که زندگی در دست های آنها شکوفه می زند وبه بار می نشیند ومعنا می یابد .گرامی باد هشتم مارس روز جهانی زن !گرامی باد نام پر شکوه زنان زحمتکش جهان .

بخش: 

شهری در رویا

از کنار شهری که فکر می کند شهر اوست عبور می کند .دور تر و دورتر می گردد. همه این ها یک رویاست. دیگر کوچه ای نیست درب هیچ خانه ای گشوده نیست . عشق لطافت خود را ازدست داده است .کودکان در کوچه بازی نمی کنند و زنی با آب دعایش برای سلامتی بچه ها به در خانه ها نمی رود .شب هنگام فقیران را در خانه اش جای نمی دهد . صدای دف مادر و شکار گاهش دیر گاهی است خاموش شده.

آقای خامنه ای از کجا چنین بی باک سخن می‌راند؟

در بازی قدرت، رژیم حاضر نیست قدمی به عقب بر دارد و دست اصلاح طلبان درون حکومتی را باز بگذارد. اما از طرف دیگر برای مشروعیت بخشیدن به خود و نمایش "صفوف وسیع رای دهندگان"، او احتیاج به اصلاح طلبان دارد که طیف‌های متنوعی از مخالفان را به دلایل مختلف در خود و یا کنار خود دارند و می توانند آنان را به پای صندق های رای بکشانند.

ما در سایه نام های خود زندگی می کنیم ! بیاد ونام «ام البنین نیره جلالی»، مادر بهکیش

نام او (ام البنین نیره جلالی) بود. که بعد ها به مادر بهکیش‌ها معروف شد. معروف نه به آن که مادر شش شهید فدائی بود، بل به خاطر توانائی و ایستادگی‌اش در برابراین اندوه بزرگ! این بی عدالتی، جنایت وظلم عظیم. توانائی این که سالها بر در زندان در انتظار دیدار عزیزان خود بایستد و زمان دیدار از آن‌ها پایمردی طلب کند، خبر کشته شدن آنان را بشنود ودرون خود گریه کند اما در مقابل ظالم از پای نیافتد. چرا که مبارزه او ایستادگی او بود.

چگونه زمان بر بلندای سبلان می ایستد؟

"کدام یک از شما عاشق شده اید"؟ کسی سخنی نمی گوید به هم نگاه می کنند. در این گروه چهار نفری عاشق شدن امکان پذیر نیست. آنها، هر چهار نفر وابسته به یک گروه انقلابی‌‌اند. عشقشان مبارزه است واین کوه آمدن هم بخشی از آمادگی برای آن مبارزه. "پدر ما هنوز خیلی کار داریم، وقتی برای عاشقی نیست! از وضع زندگیت بگو از مشکلاتتان"! پیرمرد به دقت در چهره یک یکشان خیره می شود.

درخت توت جنگجوی کوچک

ما افغان‌ها صد‌ها سال است که در حال گورکندن‌ایم. هیچ نسل افغان نیست که برای کشته شده‌گان خود گور نکنده باشد. هر گوشه این خاک را که نگاه کنی، گور افغانی است که شهید شده است. یا خارجی‌ها آمدند گشتند وکشته شدند ویا خودمان. قومی با قومی، قبیله‌ای با قبیله‌ای، جنگ کردیم وکشته شدیم.

کافه‌های پاریسی و قفل من بر پل عشاق!

حال آسمان غمگین پاریس سخت گریسته است برای آنان که بیگناه گشته شده اند. اما بعد هر بارشی، او رنگین کمان خود را می گشاید تاروح سر شار از زندگی پاریسی در زیر آن آرام گیرد. تا باز عشاق یک‌ديگر را در آغوش گیرند؛ «تا جهان متولد شود».

دختری که سنگی از قلعه شد!

یچ امری سخت‌تر از گرفتار شدن در تارهای یک تفکر ايدئولوژیک نیست! وای اگر به چاشنی مذهب نیز اندوده شود. هیچ کس به هم اعتمادی نداشت؛ خبر چینی وگزارش نویسی پادش خود را می گرفت. قلعه ای بود که صدای کودکان در آن نمی پیچید وشب هنگام هیچ زوج زن ومردی در کنار هم نمی غنودند ودر گوش هم نجوای عاشقانه نمی کردند

آفتاب کاران جنگل

چگونه یک سرود ساخته می‌شود

" نه، نه این طور نمی شود، باید طوری با احساس بخوانی که من چشم‌های غزال‌وار بیژن را ببینم! باید ستاره‌ها از درون قلبت بیرون بریزند. جان‌جان‌ها آتش بر دلم بزند." به هیجان آمده بلند می شود چرخی در کوپه می زند و خود می خواند:" توی سینه‌اش، جان‌جان - یه جنگل ستاره داره، جان‌جان!"

دیدار یک عاشق!

به چین های عمیق چهره او می نگرد زیر چشم‌هایش آماس کرده وخسته اند. او خود نیز خسته است. "دیدی شوروی چگونه از هم پاشید؛ می بینی چه بر سر تمام کمونیست های جهان آمد؟ چه فکر می‌کنی؟ آیا همه چیز تمام شد؟ آیا ما اشتباه می کردیم؟" پاسخی ندارد. او خود با هزاران سوال دست به گریبان است. در این سی سالی که همدیگر را ندیده اند نقشه جهان تغیر کرده است.

ازدواج سازمانی در کمترین زمان!

پیوند‌هائی که خیلی زود جای خالی عشق معلوم گردید. دوست داشتن و لذت بردن متقابل ازهم، به تن دادن اجباری، صبوری و تلخی کشید و زندگی نیاز‌های واقعی خود را از رویا ها جدا کرد و جوابگوئی واقعی را در پیش تک تک ما نهاد. سرداران دیروز به انسان‌هائی عادی بدل شدند که در هر پیچی از زندگی بخشی از یال وکوپالشان فرو می‌ريخت، و زمین سختی خود را بر پاهایشان تحمیل می کرد

یک مشت خاک!

سالها از نوشتن این خاطره می گذرد. نمی‌دانم سالها یا قرنها. چرا که گذر سال در غربت گذر قرن است بر انسان! من پس از قرنها خاطره آن شب را می نویسم. شبی که به ناگزیر همراه با قافله‌ای پانزده نفری، در گریز از تیغ جلادی که خود تیغ به دستش داده و چرمینه بر او گشوده بودیم، جلای وطن کردیم؛ همراه با قافله‌ای پانزده نفری

به برنامه پرگار: او تنها چند کتاب خوانده بود!

«فلان فلان شده حالا در پادگان جزوه وکتاب پخش می کنی! بد شانسی آوردی دست من افتادی که ...»، فحش هائی که تا آن موقع یسیاری از آن را نشنیده است. چشم بندش را می کشد. چشم بند از بالای سرش به سختی کشیده می شود و در می آید. چیزی جز یک دیوار درمقابلش نمی بیند. لگدی سخت به صندلی می خورد همراه صندلی به زمین می افتد

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - ابوالفضل محققی