ریشه سپیدارها،

ماسه ها در سکوت سنگین خود

صدایِ اندوهِ هیچ خار بوته ای را

در زیر سمِ غُبارِ اسبها،

به یاد نمی آورند

و در صحاریِ قرون و تاریکی

نغمه های گلبوته ها و بنفشه هایِ بهاری 

در ریشه های سپیدارها

و شمایل شقایق ها 

به فراموشی می رود

فریب بود، در وَهم و خرافه های 

انگشتانی سحرانگیز،

راهِ درازی پیمودیم

از تاراج وُ زخم قبیله

تا،

به طلوعِ صُبحِ یقین رسیدیم

در دم مسیحاییِ گل سرخ

و در روحِ سرخِ یاسمن ها و نسترنها،

دیگر هیچ چشمانِ گشوده ای

در طلسم جادوگران

گرفتار نمی شود

و من یقین دارم،

دیگر هیچ گوشِ شنوایی

نجوای ساحری را، از فرازی موهوم

به یاد نخواهد آورد 

و به توفان خواهد سپرد

چه غم انگیز است

به تماشای تمنای تو بنشینم

و به بار نشستن آرزوهایت 

در انتظار معجزه ای

چشم بر کبودِ آسمان بدوزی

که شفاعت تو را 

از خود طلب می کند

 

 

افزودن نظر جدید